آمده‌ام

 

بشنوید(لینک صدا)

 

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم!

مولانا

 

 

 

دیدگاه‌ها

  1. آریانا فروردین ۳۰, ۱۳۸۹ at ۸:۳۵ ب.ظ

    ((گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم!))
    بیا بیا دلدار من دلدار من
    درآ درآ در کار من در کار من
    بیا بیا درویش من درویش من
    “مرو مرو از پیش من از پیش من”
    تویی تویی هم کیش من هم کیش من
    تویی تویی هم خویش من هم خویش من
    مولانا

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ فروردین ۳۰ام, ۱۳۸۹ ۸:۴۱ ب.ظ:

    آریانا سپاس بابت لینک فایل صوتی.

  2. پگاه فروردین ۳۱, ۱۳۸۹ at ۵:۰۱ ق.ظ

    Great
    Nice post
    گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم!

  3. روزنامه دیواری فروردین ۳۱, ۱۳۸۹ at ۱۲:۵۸ ب.ظ

    چقدر زیباست تشبیه ما به نی خالی از خود

    آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن / آینه صبوح را ترجمه شبانه کن
    ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو /جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن
    ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو/ شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن
    گر عسس خرد تو را منع کند از این روش /حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن
    در مثل است کاشقران دور بوند از کرم ز اشقر می کرم نگر با همگان فسانه کن
    ای که ز لعب اختران مات و پیاده گشته‌ای اسپ گزین فروز رخ جانب شه دوانه کن
    خیز کلاه کژ بنه وز همه دام‌ها بجه بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن
    خیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن
    چونک خیال خوب او خانه گرفت در دلت چون تو خیال گشته‌ای در دل و عقل خانه کن
    هست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زر آتش اختیار کن دست در آن میانه کن
    شو چو کلیم هین نظر تا نکنی به طشت زر آتش گیر در دهان لب وطن زبانه کن
    حمله شیر یاسه کن کله خصم خاصه کن جرعه خون خصم را نام می مغانه کن
    کار تو است ساقیا دفع دوی بیا بیا ده به کفم یگانه‌ای تفرقه را یگانه کن
    شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن
    کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن
    ای تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت گر نه خری چه که خوری روی به مغز و دانه کن
    هست زبان برون در حلقه در چه می شوی در بشکن به جان تو سوی روان روانه کن

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ فروردین ۳۱ام, ۱۳۸۹ ۸:۱۵ ب.ظ:

    سپاس از شما از مولانا و از شمس بابت شعر زیبا.

  4. روزنامه دیواری فروردین ۳۱, ۱۳۸۹ at ۲:۲۳ ب.ظ

    راستی عکسی که گذاشتید رقص آتش شمارا یاد چی می اندازه نماد خداپرستیه ؟؟؟ راجع به اون چی فکر می کنید خوشحال می شم برام بنویسید

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ فروردین ۳۱ام, ۱۳۸۹ ۸:۱۴ ب.ظ:

    هستی در رقص است.خالق این اثر، رقص گلبرگ ها را به تصویر کشیده است. در مورد رقص پیشتر نوشته ام و در همین وبلاگ هست. جستجو کنید. گاهی بت پرستی خدا پرست تر از مدعی خدا پرستی.
    تو غره بدان نشو که می، می نخوری/ صد لقمه خوری که می، غلام است آن را!

  5. مهتاب فروردین ۳۱, ۱۳۸۹ at ۳:۴۱ ب.ظ

    اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
    اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

    اره خیلی قشنگه!!…مخصوصا این قسمتش!

  6. شاپرک فروردین ۳۱, ۱۳۸۹ at ۱۱:۱۶ ب.ظ

    به امید رسیدن وحدت بشر ….و رقص یک پارچه سلول های آدم….همچون تصویر بی نظیری که شما گذاشته اید…..ساقی بیار جامی…….که هر چه ریزی از لطف توست…..

  7. سارا دی ۲۰, ۱۳۹۱ at ۱۰:۲۰ ق.ظ

    چقدر زیباست تشبیه ما به نی خالی از خود
    عالی نوشتید
    ممنونم

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.