آوازحقیقت

 

 

رضا طیبی عزیز در غوغای زنجره به زیبایی می گوید:

 

شش ساله بودم. روزی از روزهای بسیار گرم و رطوبتی مرداد ماه بود. بعد ظهر آن روز همه از خستگی کار در حال استراحت و تجدید قوا بودند. مدتها بود که صدایی پیوسته و بدون وقفه، در دور دست ها از میان چین وشکن شیارهای تپه های پشت خانه مادر بزرگ  شنیده می شد. این صدا مدتها ذهن و روان مرا به خود مشغول کرده بود. منبع صدا چه بود و از کجا بر می خاست؟ در همان حال که همه بی هوش بودند، از خانه بیرون زدم. نفس زنان شیب تپه های پشت خانه مادر بزرگ را طی کرده، محو صدا در جستجوی خاستگاهش پرداختم. گاه موج گرمای آفتاب موج صدا را درهم می شکست و جهت صدا گم می شد، اما احساس می کردم به صدا نزدیک و نزدیکتر می شوم. این اشتیاق مرا از خانه دور و دورتر می کرد. زمان از یک ساعت هم گذشته بود. مادر نگران هم که از مار و جانوران آن تپه ها در آن گرما خاطره خوشی نداشت، وحشت زده  مدام صدایم می زد و من هم که بسیار دور شده و غرق در رسیدن به منبع صدا ، مادر را فراموش کرده بودم. صدا صدای یکنواختی که شبیه هیچ صدای دیگری نبود و هیچگاه قطع نمی شد. آنقدر دور خود چرخیدم که جهت کامل آن را یافته و به آن نزدیک شدم. هر گام آهسته ای که بر می داشتم ترسم بیشترو بیشتر و اشتیاقم به دیدار نوازنده آن سنفونی دو چندان می شد. چون کودکی که مسیر استخر را می پیماید و قصد دارد برای اولین بار از بالای دایو بلندی به عمق آب شیرجه زند و در نقطه پرش (نقطه صفر) ترس و اشتیاق شجاعانه تصادم می کند؛ بپرد یا نپرد؟ به یافتن منبع صدا دست یابم یا منصرف شوم؟ این صدا از چه منبعی بر می خاست که طنینش تپه های بزرگ را پوشانده بود؟ احساس کردم آنقدر نزدیکش ایستاده ام که داشتم کر می شدم! ناگهان در یک لحظه صدا قطع شد. من درست به دو متری نوازنده رسیده بودم. " ولی او کجاست؟"  آرام و بدون حرکت نشسته تا او مرا نبیند و دوباره آهنگ ساز کند. دل توی دلم نبود و گلویم خشک شده بود. بعد از چند دقیقه دو باره شروع کرد. آرام آرام با قطع و وصل او نزدیکش شدم. آنقدر با چشمانم دنبال کردم تا بالاخره او را یافتم. آن چیز که من از سال پیش هم برایم معما بود و به دنبال یافتنش بودم، زنجره یا جیرجیرک سبز رنگی که به بوته گَوَنی چسبیده بود. اندازه واقعی او به اندازه یک دانه لوبیا چیتی بود و دیگر هیچ! نمی توانستم باور کنم چیزی که دو تابستان پیاپی ذهن مرا به خود مشغول داشته بود، حشره کوچکی بود که فقط قیل و قالش دره ها و تپه ها را پر کرده بود. خواستم او را بگیرم و سر به سرش بگذارم. خواستم او را به خانه ببرم و در قوطی کبریتی حبسش کنم. به خودم گفتم نه، بگذار ادامه بدهد. قرار نبود اوغول مهربانی برای من باشد!

وقتی به منزل برگشتم چند ضربه نه چنان آب داری از مادر نگرانم نوش کردم که چرا به او نگفته، کجا رفته بودم. اما به خشم مادر و درد ترکه های کوچک فکر نمی کردم بلکه در این فکر بودم که چگونه آن اسطوره ذهنی من به این سادگی شکست؟ چرا آن هیبت بزرگ تبدیل به یک زنجره سبزی به اندازه یک لوبیا شد؟ صدایی که روزها و روزها مرا به خود مشغول داشته بود، انگار از هیچ بر می خاست و نمی توانستم قبول کنم که چنین طنینی آواز یک جیرجیرک ژولیده بی سرو پا باشد. اما به مرور خود را با آن لوبیای کوچک یگانه یافتم. مطرب کوچکی که عظمت طنین سازش چین و قوس تپه ها را پوشانیده بود. او آرام بر ساقه گَوَنی نشسته و تابش خورشید را می گرفت و آن را به امواج سنفونی رقص تبدیل می کرد. آری اسطوره بزرگ من، غزل عرفانی بی نشان من با رخ نمودن از پس حجاب، در هم شکست.

 ******

براستی آیا آن غوغای دو ساله، آن هیاهوی حیرت ساز، همه و همه کار آن مطرب کوچک بود؟

کجاست نقطه ی صفر ذهن که لغزش یک میلیمتری از آن، هیاهویی شگرف را در قاب یک جیرجیرک ژولیده بی سرو پا به تصور تصویری ناچیز بایگانی می کند؟

جنون نقطه ی صفر عقل است، یا منتهای عقل!؟ به کدام سو باید رفت تا دوباره بتوان در طنین آن ساز شناور شد؟

چه کنیم تا ذهن از تعبیر یک جیرجیرک ژولیده بی سر و پا برگردد به غوغایی که قیل و قالش دره ها و تپه ها را پر کرده بود؟

راهِ  یک ساعت آمده، در بازگشت چقدر طول می کشد؟

گاهی غوغای دیوار ها را که مصداق سکوتند می شنوم! می پرسم آی تندیس های سکوت، این چه شور و غوغاست در شما!؟
پاسخ می گویند که در همه هستی، غوغایی کرد که بعد آن هر چه غوغاست در جهان، طنین آن غوغای نخستین است.

 آی آنکه در پی وصلی فریب چشم را نخور! گوش ات را تیز کن! در این زندان که تو هستی، تو را پیغامی فرستاده. گوش ات را حلال کن تا بشنود پیغام را!

 

در صدای زنجره، باد، برگ شناور شو!
گوش کن صدا را!
با تو سخن می گوید!

غلامرضا رشیدی
اسفند۸۸

 

 

 

پی نوشت:
بیا بشنویم غوغای زنجره ها را و شناور باشیم .
یاد سهراب بخیر!

کار ما نیست شناسایی “راز” گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در “افسون” گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای “هستی”.
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

 

 

دیدگاه‌ها

  1. فریده اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ at ۴:۱۵ ق.ظ

    سلام…
    زیبا بود.

  2. پگاه اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ at ۳:۵۹ ب.ظ

    خرد را نیست تاب نور آن روی

    برو از بهر او چشم دگر جوی

    بود در ذات حق، اندیشه باطل

    محال محض دان تحصیل حاصل

    همه عالم ز نور اوست پیدا

    کجا او گردد از عالَم هویدا

    رها کن عقل را با عشق می باش

    که تاب خور ندارد چشم خفاش

  3. ديوونه اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ at ۴:۳۳ ب.ظ

    آی با این پستت ما را خوب به فراحنای جنون کشاندی…زنجره زیبا بود و شعر سهراب به روایت دوست زیباتر.

  4. رضا اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ at ۸:۰۲ ب.ظ

    سلام رشیدی جان
    با گفتار شیرینت و با اشعار سهراب، به غوغای این ژولیده، روح چندان بخشیدی. تا جایی که احساس کردم این مطلب از آن من نیست.
    حق یارت

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۱۱ام, ۱۳۸۸ ۱۰:۱۴ ب.ظ:

    رضا جان هر بار، هر چه نوشته ای، نوشته ات مرا به وجد کشانده، نیک می دانم که روح شفاف شماست که جان می دهد بر جسم بی جان حروف. بیش از دو ماه از نوشتن غوغای زنجره گذشته، بار ها و بارها آن را خوانده ام، طعم حرفهای شمس را می دهد در قالب ظرفی نو.
    غوغای زنجره، غوغای شمس، غوغای مولانا، همه و همه گوشه ای از بازتاب آن غوغای نخستین است.
    صفای دلت را دوست دارم دوست!
    غوغای درون ات را در نوشته هایت می شنوم. دوست دارم.
    سپاس، سپاس و سپاس

  5. مهتاب اسفند ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱:۵۴ ب.ظ

    …پی اواز حقیقت بدویم!…زیبا بود..متشکرم…به فکر فرو رفتم!…البته چند روزی خوندم ولی انگار چیزی نمیتوانم بگویم!

  6. مرضیه اسفند ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۶ ب.ظ

    سلام
    وبلاگ فراموش نشدنی داری
    به زیبایی جملات و شعرهای تیترت
    بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
    آنجا جز آنکه …

  7. hafez imani اسفند ۱۵, ۱۳۸۸ at ۳:۲۸ ب.ظ

    هر کلمه یک خط
    هر جمله یک راه
    که هر نبشته سفری ست
    خارج از هر مسیر و قاعده ای
    الا عشق
    که عشق تنها قاعده ى زندگی ست
    و اسفار زندگانی را از سر تا پا در شطح …
    کتابت باید کرد
    که بیراه را راهی نیست جز خط خطی های مستقیم دلی
    دلی که تو ترین دوستی او را
    ای تو : ت ر ی ن د و س ت

    تا عید مبارک بهار چند راهی را با هم قدم فرما می شویم در چند خط . . .

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۱۵ام, ۱۳۸۸ ۳:۴۹ ب.ظ:

    … به قول بوی دهانت چقدر مستی تو….

  8. بهشته_س اسفند ۱۷, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۸ ق.ظ

    بسیار زیبا بود

  9. مهتاب اسفند ۱۷, ۱۳۸۸ at ۹:۴۸ ب.ظ

    سلام!…بچگی انگاردوران عجیبی هست…یادمه اون موقه ها…وایمسادم بالای سر مورچه ها…و با خودم میگفتم خدا همینطوری همه رو می بینه…بعد بهشون غذا میدادم!!…میگفتم خدا هم میدونه …..البته تخیلات بود!!نه خدای ناکرده قیاس….

    یادمه یه مدت…۵ ..۶ سالم بود به همه میگفتم پروانه صدام کنن…فکر میکردم پروانه ها پرواز میکنن و میتونن برن پیش خدا!!!
    ما به این حشره که رضا طیبی نوشته میگیم چرخیسک….فقط یاده چرخیدنش افتادم..و ذوق و شوقش برای اون صدا!…جالب بود نوشته تون…!
    یادمه یه روزایی برگشتم پرسیدم چرا تایید نمی کنید کامنتاتون رو…گفتید خب راحت ترن بچه ها…گاهی سختم میشه کامنت بدم!!!!!!!در پناه حق…یاهووو

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷ام, ۱۳۸۸ ۹:۵۳ ب.ظ:

    هنوز هم اگر بخواهید کامنت رو تایید نمیکنم.

  10. مهتاب اسفند ۱۷, ۱۳۸۸ at ۹:۴۹ ب.ظ

    ببخشید اگر زیاده صحبت کردم!!!!!!التماس دعا…..یا هوووو

  11. حلقه ی دف اسفند ۱۸, ۱۳۸۸ at ۲:۴۸ ق.ظ

    بیا دور هم حلقه ای بزنیم
    برای رها شدن از همه ی قیل و قال ها…
    در حلقه ی ما تنها دل حرف می زند.
    دلی که می تواند عرش خدا باشد.[گل]

  12. Maryam Vahdat اردیبهشت ۳, ۱۳۹۱ at ۱۲:۵۶ ق.ظ

    روزی من زبان گل ها را می دانستم ،
    روزی هر آنچه را که کرم ابریشم می گفت ، می فهمیدم
    روزی من پنهانی به پُر حرفی ِ سارها می خندیدم ،
    و در بستر خود
    به گفت و گو با پروانه ها می نشستم
    روزی من همه ی پرسش های زنجره ها را می شنیدم
    و پاسخ می گفتم
    روزی من زبان گل ها را می دانستم …

    چگونه بود آن زبان ؟ چگونه بود؟
    نمی شنوم نمی شنوم

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.