و فقیه شهر پی پیری می گشت امی

چوپانی شاید

“تو کجایی تا شوم من چاکرت”

و خدا می فهمید باورت هست خدا می فهمید

این مراعات کلام ما را کشت

من فقیه شهرم

درسها را خواندم

من مهندس شده ام

من پلی ساخته ام بین خودم تا به خدا

کسی این کفر مرا می فهمد؟

پی پیری هستم امی

چوپانی شاید

“ای فدای تو همه بزهای من”