شکارچی گفت فنون شکار بسیار آموختم، سرمست دانسته ها پای در دام نهادم. بیهوده بود آنچه آموختم، این حقیقت را هیچکس با من نگفته بود.

گفت سالهای شکار با من چنان کرد که در هیچ زبانی نیاید. من دل زدن صید را در آن سوی دور ترین کهکشان بر سینه خود احساس می کردم. سالها در این گمراهی،خرسند بودم.

اینک سالهاست که از بیراه دانستن بیرونم. هر صید هر کجا  که باشد، بی آنکه خود بداند صید من است.با نفسم نفس می زند. هر چیز، هرجا هرچه صید کند، آنجا شکار، شکار من است.

شکارچی گفت در من هنوز نایافته ای هست. آمده ام تا بدانم. آیا این پایان من است؟ آیا روزی در راهی نو بر آنچه اکنون در آنم حسرت خواهم خورد؟

گفتم به صید من آمده ای شکارچی، تو را می خوانم. مراقب باش.من صیاد دوزخم! شکار من تو را می بلعد.

گفت روا نباشد که چنین باز گردم.

گفتم چنان می گویم که صید کنی، پس بشنو:

بر بلندای هستی به عشوه دین نفروختمش، خودفروشی نکردم.قداست نبود، نه هرگز، بازاری نبود آنجا که بخری یا بفروشی. بالهایم جوانه زدند. خرسند بودم بر این بالهای نو رسته! به تمنای پرواز بر آنها نگریستم. شعله ای فرستاد که از دوزخ است، بال بر این آتش بگذار. بال بر آتش نهادم، سوختند چو آنزمان که جان عاشقم می سوخت.

با لهای نو رویید، دوبارها و صد باره ها و آتش فرستاد که بر بالت بگذار از دوزخ است. هر بار من ماندم و بالم سوخت و تو آیا میدانی سوختن یعنی چه؟

شوق پرواز آنچنان بی پروا بود که چشم بستم و پریدم، بی بال. معلق در بی کران لایتناهی!

من کجا بودم؟

بر جای خود  بودم! چشم گشودم. چیزی در من در جای مرده بود. میدیدمش به وضوح. و تو چه می دانی که چه سخت و سنگین در من مانده بود.

گفتم آتش بفرست! از دوزخ!

بالهایی رست به ناگاه، بی آنکه جوانه ای ببینم. و دوباره ای هزارباره که بال در آتش بگذار. من بودم و بال بود و بی پروایی و آتش که می سوزاند و تو چه میدانی سوختن یعنی چه؟

چگونه بگویم که آتش چه کرد؟

اینبار بالها ماندند و من سوختم. دو بال آویخته به هیچ! در بی کران لایتناهی!

من کجا بودم؟

در جلف ترین ترانه ی شبانه ی تن فروشان!

در رعشه های شهوت!

من در ابتدای انتها بودم!

و ترانه ای کودکانه مرا به شور اشک می کشید.

من کجا بودم شکارچی؟

با تو از کجا بگویم؟

از بن بست گفتن؟

از شکار گاه خاموشی؟

مراقب باش شکارچی. مراقب باش!

غلامرضا رشیدی

مرداد ۸۸