بلا

 

بعضی از بندگان هستند که از قرآن بحق میرود و بعضی هستند خاصتر که ازحق میآیند قرآن را اینجا  بیابند میدانند که آنرا حق فرستادست اِنَّا نَحْنُ نَزَلْنَا الذِّکْر وَاِنَّا لَهُ لَحافِظوْنَ، مفسّران میگویند که در حق قرآنست این همه نیکوست اما این نیز هست که یعنی درتو گوهری و طلبی و شوقی نهاده ایم نگهبان آن مائیم آن را ضایع نگذاریم و بجایی برسانیم تو یک بار بگو خدا و آنگاه پای دار که جمله بلاها بر تو ببارد یکی آمد بمصطفی صلّی اللهّ علیه و سلمّ گفت اِنّی اُحِبُّکَ گفت هوش دار که چه میگوئی باز مکررّ کرد که اِنّی اُحِبُّکَ گفت اکنون پای دار که بدست خودت خواهم کشتن وای بر تو.

یکی در زمان مصطفی صلیّ اللّه علیه و سلم گفت که من این دین ترا نمیخواهم واللهّ که نمیخواهم این دین را بازبستان چندانک در دین تو آمدم دمی نیاسودم مال رفت، زن رفت، فرزند نماند، حرمت نماند و شهوت نماند، گفت حاشا دین ما هرکجا که رفت بازنیاید تا اورا از بیخ و بُن نکند وخانه اش را نروبد و پاک نکند که لایَمَسُّهُ اِلاَّ المُطَّهَرُوْنَ چگونه معشوق است تا در تو مویی از مهر خودت باقی باشد بخویشتن راهت ندهد بکلّی از خود و از عالم میباید بیزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روی نماید اکنون دین ما در آن دلى که قرار گرفت تا او را بحقّ نرساند وآنچه نابایست است از او جدا نکند از او دست ندارد پیغامبر (صلی اللهّ علیه و سلمّ) فرمود برای آن نیاسودی و غم میخوری که غم خوردن استفراغست از آن شادیهای اول تا در معدۀ تو از آن چیزی باقیست بتو چیزی ندهند که بخوری در وقت استفراغ کسی چیزی نخورد چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام بخورد تونیز صبر کن و غم میخور که غم خوردن استفراغست بعد از استفراغ شادی پیش آید که آن راغم نباشد گُلی که آن را خار نباشد مییی که آن را خمار نباشد.

 

 

فیه ما فی مولانا

 

 

 

دیدگاه‌ها

  1. شرحه شرحه (م.ن.پروا) بهمن ۷, ۱۳۸۸ at ۷:۵۱ ق.ظ

    با سلام و عرض ارادت:

    اتفاقا همین دیروز بود که با دوست عارفی از جمع همین وبلاگ نویسان درد دل می کردم و از بلا می گفتم.
    به مبحث بسیار جدی و را ه بسیار صعب العبوری اشاره نموده است حضرت مولانا . و مولانا چون بنده تا چیزی را با ذرات وجود لمس نکرده باشد -هرگز برقلم جاری نمی سازد.
    حدود سی سال پیش در اوج غم بی کسی و تنهایی این رباعی بر قلمم جاری شد و هنوز که هنوز است دارم تاوان آنرا پس می دهم.آنهم چه تاوانی!که در خیال هم نگنجد.وآن رباعی این بود:
    یارب غم هجران تو بر جانم به
    از آتش عشق سینه سوازنم به
    هرگز مپسند غم زدل بگریزد
    دل ساغر و می سرشک لرزانم به

  2. حسین میدری بهمن ۷, ۱۳۸۸ at ۴:۲۲ ب.ظ

    درود و آفرین آفریدگار زیبایی بر قلم زیبا آفرینتان،

    وبلاگ خوبی دارید..

    “یک ساحل پر از شعر” با هفت دوبیتی چشم بر راه آمدن بزرگ اندیشی چونان

    شماست،

    گامهای مهربانانه تان بر چشمهای خیسم با افتخار،

    ردپای واژه هایتان بر خلیج خسته ی خاطراتم به یادگار،

    شکوه فرداها به بشکوهی دیروزهای باستانمان…

  3. ديوونه بهمن ۱۳, ۱۳۸۸ at ۸:۰۵ ب.ظ

    سلام. همینطوری یلخی سر زده آمدن ما را عذری جز دیوانگی نیست و در درگاه خداوند دیوانگی عذری نیست، اینجا نیز نباشد. خیلی لذت بردم از متن اخیر برای خواندن بقیه باز هم مزاحم خواهم شد.

  4. شيفته مرداد ۵, ۱۳۹۰ at ۸:۵۲ ق.ظ

    غم خوردن استفراغست از آن شادیهای اول تا در معدۀ تو از آن چیزی باقیست بتو چیزی ندهند که بخوری در وقت استفراغ کسی چیزی نخورد چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام بخورد تونیز صبر کن و غم میخور که غم خوردن استفراغست بعد از استفراغ شادی پیش آید که آن راغم نباشد گُلی که آن را خار نباشد مییی که آن را خمار نباشد.

    چقدر حکمت در این فرمایش نهفته است !اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.