بود و نمود

 

 

سالک گفت شکارچی چنان قهار بود که سحرم می کرد در رقص شکار! بی بدیل و تنها بود در شکار! گمان بردم که به آنچه او می کند، می شود پا جای پای او گذاشت در رقصی بکر! تن به شکار کشیدم به تنهایی! دمی مانده بود تا شکار کفتار شوم! شکارچی رسید و کفتار و سحر رقص و … من جَستم!
گفت تنها که بیایی شغالی شکارت می کند!
گفتم تنهایی تو را دیدم، تنها آمدم!
گفت شکارچی ام، بی بدیل! چنان بی بدیل که تنها مانده ام! گمان برده ای که تنهایی از تو شکارچی خواهد ساخت!؟ هرگز، هرگز، هرگز!
من نفس شکارم، خودِ شکارم، شکارچی ام!
تو در پندار خویش به شکار که می آیی، چیزی دیگری، در ضدی با شکار، می آیی که بفریبی، بزنی، بکُشی، تصاحب کنی!
من می آییم که برقصانم! برقصم! شکار من، فدایی من است! تو اما در پی کشتنی!
گفتم رقص با کفتار و شغال!؟ برقصم با آنها!؟
گفت غزالانی خوش خرام تو را انتظار می کشند آنجا که رقصیدن بدانی! خرم سرزمین هایی در پیش رو خواهی داشت، جولانگاه آهوان!
گفتم چرا نصیب من کفتار شد در اولین شکار!
گفت تجلی اضداد!
جهان تجلی اضداد است. برد و باخت! شب و روز! این سو یا آن سو! سیاه و سفید! خام و پخته! شکارچی خام شکار کفتار است! آهویی به شکار او نمی آید!
گفت طالب که پا به طریق معرفت می نهد در جایی مسحور بود و نبود می شود! مسحور هست و نیست. حکایت عارفان سحرش می کند! تنهایی شکارچیان را می بیند و گمان می برد که تنهایی او، از او شکارچی قهار خواهد ساخت! شکار شغال می شود! کرامت عارفی در بیان کلمات او را در سحر حروف می نشاند! اجابت دل سوخته ای در نماز  او را می کشاند به خشکی زهد! شفای بیماری او را می کشاند به وادی درمانگری، مسحور طب می شود.
گفت من آن شکارچی ام که سحر سخنم! دعایم ، اجابت است! مسیح درمانگرم!
سالک گفت هیچ نمی دانستم چه می گوید!
گفت طالب حاصل عمل را می بیند در تجلی اضداد راه به بی راه می برد!
گفتم نمی فهمم!
گفت مسیحا درمانگری هم میکرد تو می خواهی به درمانگری مسیحا شوی در پایان درمانگر قابلی هم نمی شوی!
تو در پی ید بیضایی تا به آن مسیحا شوی، نمی شوی، در پی کرامتی، حال آنکه کرامت گوشه ی ابروی مسیح نمی شود.
تو درد را می بینی و درمان را در وادی بود و نبود، مسیحا شفای مطلق است در وادی بود و نمود!
گفت طالب حاصل عمل را می بیند در تجلی اضدادی گوناگون و بی راه می رود. در تاریکی وصف چراغ می کنند! در تاریکی صد البته وصف چراغ به کامش شیرین است!
آن بود و نبود ظاهری همه در دل “نمود” از وادی بود و نمود متجلی می شوند. تن را حلال کن تا به عنایتی تو را علم خیال بیاموزد، آنجا “نمود” فرع است و “بود” نور است و درخشش آن چنان است که تنها در آینه  ی “نمود” وادی بود و نبود را متجلی می کند و چه بسیار سالکان که در تحیّر این فرع بود و نبود سرگردان می مانند!

سالک گفت سرگردان شدم در راه و بی راه در بود و نبود! زاری کردم که مرا ببر به ابتدا، به ابتدای ابتدا! آنجا که یکی بود و دیگر نبود، به ابتدای بود و نبود!
سالک گفت شکارچی  با من از برابری گفت از ظلمات در برابر نور! مرا برد تا ابتدای ابتدا!
برد مرا تا آنجا که “بودی” نمود و نمودار شد به تجلی، آنجا که گنجی خواست که مستور نباشد!
بیرون شدم از هذیان بود و نبود که هستی همه نمودِ آن “بود” ابتداست آن “بود” که بوده است و خواهد بود.
اول و آخر اوست

غلامرضا رشیدی
فروردین ۹۰

دیدگاه‌ها

  1. سارا ایرانی فروردین ۱۶, ۱۳۹۰ at ۱۲:۲۹ ب.ظ

    گفتم تنهایی تو را دیدم، تنها آمدم!

  2. هاد فروردین ۱۶, ۱۳۹۰ at ۵:۴۳ ب.ظ

    درود بر شما دوست بی نام .
    راستش من را چه به ادبیات ،عرفان ، آنهم عرفان اسلامی .
    رعایت ادب کردم و آمدم .
    پیروز و سربلند باشید .

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ فروردین ۱۶ام, ۱۳۹۰ ۹:۲۷ ب.ظ:

    زیبایی کلماتت را ستودم!
    بر گردن آویخته ام

    برکــه ای را ! ،

    که ، یک آن

    نقش زیبای تو را

    در خود دید .

  3. الهام فروردین ۱۸, ۱۳۹۰ at ۵:۵۴ ب.ظ

    وای انقدر زیبا و عمیق گفتید که جز سکوت و ابراز احترام به نویسنده هیچ نمیتوان گفت
    باید بگم مسخ و سحر شدم
    حق یاورتان

  4. zohreh فروردین ۲۱, ۱۳۹۰ at ۷:۱۰ ب.ظ

    با سلام از،و تشکر از شما
    که بوده است و خواهد بود.

  5. مهتاب فروردین ۲۳, ۱۳۹۰ at ۷:۰۱ ق.ظ

    هو الاول والا خر…و الظاهر و الباطن…و هو بکل شی ء علیم….اوست ابندا وانتها…رخ می نماید…
    چه زیبا از شکار گفته اید …تا کنون اینگونه فکر نکرده بودم!….ممنونم…
    حرف هایی هست برای گفتن!ولی بیان گفتنش نیست.

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.