بی خود

...

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار

باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار

چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند

ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار

مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان

مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار

چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود

ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار

 

مولانا

دیدگاه‌ها

  1. shahryar شهریور ۱۷, ۱۳۸۸ at ۹:۴۸ ق.ظ

    الهی، ما رااز دنیا، هر چه قسمت کرده ای،

    به دشمنان خود، ده

    و هر چه از آخرت قسمت کرده ای، به دوستان خود،ده،

    که مرا، تو، بسی

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.