تزکیه

گفتم معرفتی که در درمان جسم من به گِل مانده، چاره ساز روح من نخواهد بود.
گفت کدام طبیب چاره کرده درد تو را!؟

گفتم انتظار از توست که سخن از چاره های روح آدمی بر زبان داری!
آنگاه که از فربه شدن گفتی، روح مرا می گفتی یا جسم مرا!؟
در کلام تو اگر مرهمی بر درد جسم نباشد، درمان و تعالی روح، مدعایی بیش نیست!

گفت نسبت جسم با روح را میدانی؟
گفتم می دانم، تن حمال روح است. حمار است تن، افسارش به دست روح!
گفت این حرف امروز توست! عمری افسار روح به جسم داده ای، سواری کرده! اکنون روح، تن را افسار زده، تن چموشی می کند تا رامش نکنی، ناسازگاری می کند!
گفتم بیست سال از افسانه ما گذشته است. بیست سال!
کو آن لجام تا بر دهانه زنم تا آرامش کنم!

گفت بیست سال کودکی کرده ای! بازی کرده ای! آنجا که تازه دهان باز می کنی، دهانه و لجام معنا می یابد!
عادت کرده به بازی کردن، عادت کرده به سواری! پیاده نمی شود! سواری نمی دهد! شلاقش می زنی! درد می کشد! درد می کشی!

گفتم می کُشی مرا به حرف، بگو در من چه غوغایی بر پاست؟
گفت روح لطیف و سبک است. تن کثیف و سنگین است. تا آن جا که افسار بدست تن است، روح بدنبالش می رود. تن کثیف تر می شود و سنگین تر  و چنان می شود که از لطافت روح در آن هیچ اثری نمی ماند و تن لاجرم خواهد مرد!

گفتم افسار به دست روح دادم، پس چرا چنین شد!؟ بیمار چه ام!؟
گفت تن غلیظ و سنگین است. روح رقیق و سبک. تن همپای روح نمی شود در رفتن، باید که رقیق و سبک شود. راه دیگر آن که روح چنان توانا، چابک و زبر دست شود در سواری، که تن را به هرجا که بخواهد، بکشاند، کشاندی!
دیگر آنکه در زمین پیچکی می روید عشق اش می نامند. گاه بر پای آدمی زاده ای می پیچد و رهایش نمی کند. جسم را در خود به اسارت می گیرد و افسار روح رها می شود!

روح سبکبار، قصد پرواز می کند و تن، پای در زنجیر، مستهلک می شود! هیچ در عشق های آدمیان، مجنونِ روی زرد ندیده ای!؟ طبیب بیاوری بگوید روانش پریشان است!

گفتم از حکایت من دور شدی!
گفت حکایت تو را می گویم. از قوت روح چیزی در  تن جاری می شود که از غلظت تن می کاهد.  رقیق اش می کند تا چنان لطیف شود تا همپای روح گردد. گاه آرام آرام تن رقیق می شود و تعادل چنان برقرار است که از تحمل تن گذر نمی کند. گاه روح بیقرار است، شلاق می زند بر حمال خویش و بار از طاقت مسکینِ تن فرا تر میرود. در این حال، جنون آنی، حتی مرگ آنی، دور از ذهن نیست.

گفتم چرا؟
گفت روح پا در دایره ای دیگر می گذارد. جسم اگر در همین دایره ای که هست بماند، او را چو دیوانگان می پنداری که گاه گاه حرفهای نغز و نو می گوید، گاه می خندد، گاه می گرید. تظاهراتی خواهد داشت چون مستانی که بیش از حد نوشیده اند. اگر غلظت تن بیش از حد باشد، جسم به دایره ای در برون پرت شده، در جا خواهد مُرد. طبیب بیاوری خواهد گفت که قلب یا مغز از کار باز مانده است!

گفتم چه کنم؟
گفت افراط نکن بسانِ روزی که در تفریط بودی.

گفتم تن از این سو می کشد، روح از آن سوی، افراط و تفریط ام کجاست؟
گفت تزکیه پیشه کن تا تن را سبک کنی تا همپای روح شود، روح را نیز چنان بیقرار نکن که پای بر طاقت تن بگذارد.

خوردن و خواب را کشته ای، تو را به خونخواهی خواهند کشت!
روح رها می شود در ضعف تن، جنس لطیف دارد، جابجا می شود. ادراکاتی دیگر می یابد، قهار باشی و نمیری، مجنون می شوی. نان و حلوا گر چه دام است، جایی اما، تکیه گاه است، سپر است، دستگیره است تا پرتاب نشوی در ادراکات لایتنهایی در جهانهای موازی!

رها کنی خود را، گم می شوی در ناکجای ناکجا! هیچ می شوی! نه آن هیچی که سالکان در پی آنند، آنگونه هیچ می شوی، که گم بودی در عدم. سالکان در پی آنگونه هیچ اند که تن را رقیق می کند تا روح را قوت بخشند. تن را سبک می کنند تا همپای روح شود. تن های سبک روح را فربه می کنند. تن های سبک درد نمی کشند. تن های سبک چنان لطیف می شوند که پس از مرگ حتی متلاشی نمی شوند. آنچه متلاشی می شود فضله ی روح است، الباقی هزار سال هم که بگذرد در دایره ی خویش می ماند و مرتب دو نیم می شود. لطیف آن به دایره ای در درون و کثیفی اگر مانده باشد در آن به دایره هایی در برون می پیوندد. آن تن که در او تزکیه نیست، جمله فضله می شود. گاه تن زنده است هنوز اما از غلظت گند کرده تکه هایی از آن متلاشی می شود. آن تن که از تزکیه مطهر شود، نفس اش شفاست، نگاهش، صدایش، لمس اش شفاست.تن که مطهر شد چیزهایی را لمس می کند، می شنود، می بیند که تن کثیف و سنگین در خیال هم هرگز چنان نخواهد کرد.

...
..

.

گفتم و گفت و گفت گفت و گفت. دیوانه ام میکند! همپای او نیستم از بس که لطیف است! از بس که من ...

غلامرضا رشیدی
اردیبهشت ۸۹

پی نوشت:
کلمات تنها در متن معتبرند.

دیدگاه‌ها

  1. آریانا اردیبهشت ۵, ۱۳۸۹ at ۹:۵۱ ب.ظ

    سپاس رضا جان.

  2. روزنامه دیواری اردیبهشت ۵, ۱۳۸۹ at ۱۰:۰۵ ب.ظ

    بسیار زیباست این گفت و شنود بسیار زیبا

  3. پگاه اردیبهشت ۵, ۱۳۸۹ at ۱۱:۴۷ ب.ظ

    «عشق لیلی را یک چندی از نهاد مجنون مرکبی ساختند تا پخته عشق لیلی شود، آنگاه بار کشیدن عشق الله را قبول توان کردن.»
    غازیان طفل خویش را پیوست/ تیغ چوبین از آن دهند به دست
    تا چو آن طفل مرد کار شود/ تیغ چوبینش ذوالفقار شود
    …………………………………………………………………………………………………………………………………..
    زین قدحهای صور کم باش مست/ تا نباشی بت‌تراش و بت‌پرست
    پست زیبایید.
    ممنون

  4. مهرداد اردیبهشت ۶, ۱۳۸۹ at ۲:۲۱ ب.ظ

    سلام …
    زیبابود
    لینکتون میکنم
    به ما هم سری بزنید خوشحال میشم
    یا علی

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۸۹ ۲:۴۹ ب.ظ:

    سلام دوست
    ممنون از حسن سلیقه ات در انتخاب اشعار. خواندمت. می نویسم اینجا تا دوستان نیز بخوانند.

    ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما

    درهم شده خلقی، ز پریشانی ما

    بت در بغل و به سجده پیشانی ما

    کافر زده خنده بر مسلمانی ما

    *********************
    تاکی به تمنای وصال تو یگانه
    اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
    خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
    ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
    جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
    رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد
    دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
    در میکده رهبانم و در صومعه عابد
    گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
    یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه
    روزی که برفتند حریفان پی هر کار
    زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
    من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار
    حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
    او خانه همی جوید و من صاحب خانه
    هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
    هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
    در میکده و دیر که جانانه تویی تو
    مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
    مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
    بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
    پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
    عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
    یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
    دیوانه منم من که روم خانه به خانه
    عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
    دیوانه برون از همه آیین تو جوید
    تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید
    هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
    بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
    بیچاره بهائی که دلش زار غم توست
    هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
    امید وی از عاطفت دم به دم توست
    تقصیر خیالی به امید کرم توست
    یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

    به نقل از:
    http://liveforlove.blogfa.com

  5. نوشینه اردیبهشت ۶, ۱۳۸۹ at ۸:۱۹ ب.ظ

    سلام جالب بود

  6. مهتاب اردیبهشت ۶, ۱۳۸۹ at ۸:۳۱ ب.ظ

    سکوت و سپاس!….

  7. شاپرک اردیبهشت ۶, ۱۳۸۹ at ۸:۳۸ ب.ظ

    کلمات معتبر پر تزکیه میکده ات ….فواره مغزم را به حرکت می اندازد .
    اوج می گیرم ولی می دانی ناگاه ….سرم به سقفی می خورد بی رنگ !و جا نمی شوم در این زندان تن گه گاه !کلمات معتبر مانا باد !

  8. روزنامه دیواری اردیبهشت ۶, ۱۳۸۹ at ۱۰:۲۶ ب.ظ

    خدایاتمام کاینات تورا دوست دارم ! یعنی خویش را به دستان تو می سپارم . … دوباره امتحان میشوم به سپاس ، به نعمت ، به درد ، به امانت . و تو امانت افزونی ! هر دو می دانیم … او محیط است بر همه ء قلب ها بر همه ء جان ها و صداقت حرف ها … من و تو در او شناوریم ما در خدائیم و خدا از ما در عبور است …. بی هیچ گذر ! در سکون است بی هیچ وقف … ما هر دو بهانه ایم ! در چشمان تو من، خود را در خدا می بینم ……

  9. ديوونه اردیبهشت ۷, ۱۳۸۹ at ۵:۵۷ ب.ظ

    به جمع دیوانگان خیلی وقت است خوش آمده ای. بیست سال از زمان تو گذشته. مدتی بود وقت نمی کردم سر بزنم. باز هم خواهم آمد.

  10. شيفته تیر ۱۹, ۱۳۹۰ at ۳:۰۹ ب.ظ

    عرض سلام
    چه بنویسم ؟بنویسم :جالب بود؟ زیبا بود؟ دلپذیر بود ؟؟؟؟
    هرچه بنویسم در وصف این پست جنابعالی الحق که کم لطفی است .
    چقدر جامع و کامل اهمیت تزکیه نفس و در عین حالت رعایت تعادل را بیان فرمودید .این جملات به این زودی ها از ذهن بنده فاصله نخواهند گرفت .

  11. مصطفی فروردین ۸, ۱۳۹۱ at ۷:۲۱ ب.ظ

    سلام ودرودی فراوان
    بسیار زیباست

  12. یاشار اسفند ۱۷, ۱۳۹۱ at ۱۰:۲۱ ب.ظ

    سلام
    نظراتو خوندم و متاسف شدم
    همه اومدن و یه سری چیز نوشتن که شاید معنیشم با بعضیاشو دشوار باشه
    متن نوشته شده آقای رشیدی از اینم رساتر نمیشد دیگه!!!
    اون داره به مسله روح شاره میکنه و قدرت بخشیدن و روحمون که در اصل روحیم نه جسم و بتونیم کارا و چیزایی بکنیم که تا حالا ندیدیم ولی انگار جماعت میان میخونن و هیچی نمیبینن!!!
    به هر حال تشکر میکنم و بسیار زیبا و متین راهنمایی کردن

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۳ ب.ظ:

    سلام دوست گرامی…
    من از نظرات همه دوستان استقبال می کنم و برای من ارزشمند هستند…
    درود

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.