تقلب

 

 

 اواخر دهه شصت بود.استادی داشتم که از او زبان انگلیسی می آموختم. آن موقع کمی بیشتر از ۵۰ سال سن داشت. بسیار سرزنده و با تجربه بود. گاهی با هم کوه می رفتیم. حکایت ها داشت برای گفتن از تجربیاتی که حاصل یک نیمه عمراش در مسافرت در کشور های مختلف بود.
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی، می گفت روزی در دیار غربت، مُبلغی مذهبی به سراغ من آمد تا مرا به راه راست مورد نظر خود هدایت کند. گفت به او گفتم، دوست عزیر از خیر هدایت من بگذر که از من خیری نصیب تو نمی شود چرا که من خودِ شیطان هستم!

مُبلغ با شادمانی پاسخ داده بود که چه بهتر! حریفی در خور برای مبارزه یافته ام!

گفت مبارزه ما چند ماهی بیشتر طول نکشید و  بعد از آن کار به جایی رسید که هرجا که میرفتم دوست مُبلغ ام که حالا کاملا از راه به در شده بود، برای معرفی من به دوستان از این عبارت استفاده می کرد: "معرفی میکنم، دوست عزیز من، خودِ شیطان!"

منظور از این مقدمه باز گویی حکایت کسانی ست که با پای لرزان در اعتقادات خود، در صدد هدایت دیگران بر می آیند و در این کار تا آنجا پیش می روند که خود و دیگران را دچار آسیب های جدی می کنند.

 جمعه ها هر وقت زور شیدا ( دخترم) بر من چیره شود، سر از کوههای شمال تهران در می آوریم. آخرین بار در میان راه یکی همراه ما شد. صحبت با شیدا شروع شد و من هم بالاخره مخاطب قرار گرفتم.دوست تازه ی ما از هر دری از معرفت که توانست وارد شود، وارد شد. از عشق گفت، از عرفان، دوستی، حق، حقیقت، لاابالی گری جوانان، نحوه ی هدایت آنها، دین، مذهب، آزادی و...

گفت و گفت و من گوش می کردم. تبسم من باعث شد بپرسد که آیا او را جدی می گیرم یا نه؟
گفتم اگر جدی نبود، گوش نمی کردم.

به هر حال برداشتش این بود که باید خود را به گونه ای ثابت کند. گفت خواهرش مَستر در فلان طریق عرفانی است و مستقیم از استاد بنیانگذار درس گرفته وخودش نیز از خواهرش آموخته و از این مرحله و آن مرحله و چه و چه گذشته است و گفت و گفت تا ما را متقاعد کند که به طریقت آنها بپیوندیم و انصافا حرفهای زیبایی می گفت که به دل می نشست.

دو ساعتی برای ما حرف زد و هنگام پایین آمدن هم همراه ما شد و می آمد و می گفت و می گفت.
نزدیک ایستگاه که رسیدم قبل از جدا شدن گفتم این ها که گفتی همه را شنیدم. حرفهایت زیباست. هر دل پاکی را مشتاق می کند. اما اکنون من می گویم تو گوش کن شاید دلت پاکتر شود.

 در چند جمله ی کوتاه با او از خودش گفتم. از بالا و پایین زندگی اش، از درد هایش، از بیماری که گریبانش را گرفته بود. با او از درونش گفتم و از برونش.

ایستاد، به من خیره شده. شوکه شده بود. صورتش می لرزید.
با او از درمان دردش گفتم، تشکر کرد.
پرسید چه کنم؟
گفتم پیمان را بیاد آور!
از او جدا شدیم.

 شیدا می پرسید که چرا این شخص اینقدر با ما صمیمی شده بود. و من می پرسیدم  شیداها را چگونه می توان در امان نگاه داشت؟ تنها اگر بود چه ساده دل می بست به آن حرفهای قشنگ!

چه بسیار انسانهای خود شناخته و خود ساخته که ساکن در وادی سکوت، نظاره گر آن شاهدِ مشهودند  و چه بسیار شیاطین انسان نما که چهره زینت کرده اند به شاهدی و چه دل های بی آلایش و پاکی که در دام آنها گرفتار می شوند و زمانی به خود می آیند که عمری هدر شده است.

 اهل گلایه نیستم اما،فریاد، که در رهگذر آدم خاکی، بسی دانه فشاندند و بسی دام تنیدند...

اهل گلایه نیستم که نیک می دانم:

...یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سرانگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به جایی نرسیدند
فریاد، که در رهگذر آدم خاکی
بسی دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همّت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دوعالم طلبیدند
زنهار، مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق در آیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه‌نظرِ غافل ازآن سرو بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هرکس نبریدند
مرغان نظرباز سبک‌سیر، فروغی(بسطامی)
 از دامگه خاک برافلاک پریدند

 

غلامرضا رشیدی
اردیبهشت۸۹

 

 

 

دیدگاه‌ها

  1. آریانا اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۹ at ۲:۲۶ ق.ظ

    سپاس رضا جان.

  2. پگاه اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۹ at ۲:۳۵ ق.ظ

    امروز صبح اومدم در کمال بی پروایی و بی توجهی به دزدگیر پست شهود رو بخونم که پست جدیدتون رو دیدم…ترجیها دوباره برمی گردم تا شهود رو بیشتر فکر کنم.تا بعد

  3. پگاه اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۹ at ۵:۱۲ ق.ظ

    هرکس راخداوند گمراه کند هیچ هدایت کننده ای ندارد و هر کس را خدا هدایت کند هیچ گمراه کننده ای ندارد…(الزمر ۳۷)

  4. مهتاب اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۹ at ۶:۳۸ ق.ظ

    سلام دوست عزیز :
    چقدر خوشحالم .. کاش منم اونجا بودم 😀

  5. مهتاب اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۹ at ۶:۳۹ ق.ظ

    لینک شدید … 🙂

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۸۹ ۸:۱۳ ق.ظ:

    سپاس

  6. شاپرک اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۹ at ۱۰:۵۸ ق.ظ

    خوش به حال … .
    در پناه حق .

  7. روزنامه دیواری اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۹ at ۱۱:۳۱ ق.ظ

    آب را گل نکنیم
    از شما بعیده چون عقل و فضل بینی بی معرفت نشینی یک جمله ات بگویم خودرا مبین که رستی
    خداوند خود فرموده از میان خودمان رسولانی را برای هدایت ما انتخاب می کند
    عرفان کیهانی تقلب نیست اگر از درون دیگری آگاه می شویم نقض پیمان ستارالعیوبی را مدیون شبکه ی منفی هستیم این به هیچ عنوان افتخار نیست

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۸۹ ۳:۴۴ ب.ظ:

    آب را گل نکنیم.
    مراد گل کردن آب نیست. مراد آن که برخی صید در آب گل آلوده نشوند.
    **
    از شما بعیده چون عقل و فضل بینی بی معرفت نشینی
    معرفت یعنی اگر بینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است.
    **
    یک جمله ات بگویم خودرا مبین که رستی
    خود بینی آن است که گمان کنی رهبری و راهبری و گروهی را گرد خود جمع کنی و ادعا هایی بر زبان برانی که محمد (ص) حتی چنین مدعایی نکرده بود. در این پست من واقعه ای واقعی را که برایم اتفاق افتاده بیان کردم. قصد هدایت و راهنمایی هم ندارم شما خواه از آن پند گیر خواه ملال!
    **
    خداوند خود فرموده از میان خودمان رسولانی را برای هدایت ما انتخاب می کند
    ختم نبوت در آیه ى خاتم النبیین (احزاب: ۴۰) اعلام شده. امروز اما شاید برگی، ریگی یا پرنده ای رسول حق شود برای اشارت اما هرگز کسی مبعوث نخواهد شد چنان که بخواهد وظیفه ی هدایت جامعه بشری را به عهده بگیرد مگر آن موعود وعده داده شده.
    **
    عرفان کیهانی تقلب نیست
    عرفان که تقلبی نمی شود اما بر هر چیز نباید نام عرفان نهاد.آیا در این دوران هیچ کسی از لحاظ معرفتی بر شخص مور نظر شما برتری ندارد؟ حتی ۱ نفر؟ اگر حتی یک درصد این احتمال وجود داشته باشد که بله فرضا یک نفر هست آنگاه در پی پاسخ به این سوال باشید که چرا او کلاس های آموزش همگانی برای تعالی بشر برپا نمی کند. پاسخ به این سوال بسیاری از مسائل را روشن میکند.
    **
    اگر از درون دیگری آگاه می شویم نقض پیمان ستارالعیوبی را مدیون شبکه ی منفی هستیم
    ستار العیوب منتهای صفت کسی است که آنجا لازم شده گروه گروه ملت ها را نام برده که به سبب کدام گناه گرفتار شدند. سوره به سوره بر می خوری به اینکه “آیا ندیدی پروردگار تو با قوم… چه کرد؟” وسپس به شرح آن عیب که آن گروه به آن گرفتار بوده اند پرداخته. از قوم لوط بگیر و بشمار برو جلو. در نوشته اخیر من نه نام کسی را بردم نه کسی را خوار کردم من حتی نام عرفان مورد نظر شما را هم نیاوردم.
    اما شبکه منفی، شبکه منفی را کسانی میسازند که به نام عرفان گروهی ناپخته را به کف خیابان های شهر میفرستند تا به خاطر پنجاه هزار تومان با ایمان مردمان بازی کنند. دختران و پسران ساده دل را جذب کنند و با صدور یک گواهینامه به آنها جواز ورود به وادی عرفان بدهند. طرف میگفت آقا من بخدا مدرک دارم که فلان مرحله را با موفقیت پشت سر گذاشته ام!!!
    **
    این به هیچ عنوان افتخار نیست
    مرا میشناسید و خود بهتر می دانید که آیا قصدم فخر فروشی بوده و یا چیزی دیگر.
    **
    اما در پایان
    اگر جمله به جمله پاسخ گفتم به خاطر احترامی است که برای شما قائل ام واز صفای درونی شما بی خبر نیستم. به هیچ عنوان خواستار پیگیری این بحث نیستم.قصد جسارت به هیچ شخص یاگروهی را نداشته و ندارم. اما دوست عزیز همه چون شما صادق نیستند. این صداقت شماست که مورد سو استفاده قرار میگیرد. مصداق کار های خلاف انجام شده را می توان در شهر دید.
    روزی گاری رسم بر این بود که شاگردی طالب، در پی استادی می دوید که آیا او را بپذیرد یا نپذیرد!؟ اکنون سر هر کوچه دعوت به جذب می کنند با اشارت و بی اشارت.فرق است میان این جذب و آن جذبه ی دوست که بدام می کشد دل عاشق را.

    حضرت حق می فرماید. بت نپرستید، و ستایش را تنها ویژه خود می داند. انگاه که به وصف دیگری می پردازی بیاد آر که ستایش مخصوص خداست، تا بت نتراشی به دست خویش! که آنگاه که خداوند آن بت را بشکند همه چیز را بر باد رفته بینی!
    این مفاهیم را هم میدانم که تشکر از مخلوق تشکر از خالق است و … اما بهتر که اندازه نگه داریم!!
    با احترام
    غلامرضا رشیدی

  8. نوشینه اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۹ at ۵:۰۸ ب.ظ

    چند کتاب در باره مکاتب عرفانی این چنینی خواندم ولی توجهم را جلب نکرد و ترجیح دادم خودم را گیج نکنم . دوستم به کلاس می رفتند و قرار شد سی دی هم برایم بیاورد .
    برایم عجیب بود که تغییری در زندگیش بوجود نیامد با این هم کتاب و کلاس .
    چیزی که به نظرم می رسه اینه که کم هستند کسانی که عرفان را به زبانی می نویسند که مخاطب را به خود جلب کند و برایش روشنگر باشد . گروهی هم چنین هستند اما خود در مقام عمل عامل حرفهاشان نیستند و دلزدگی ایجاد می کنند . من هم نم یدانم چطور می شود شیداها را نه فقط از این مکاتب که از دور شدن از اخلاق حفظ کرد

  9. مهتاب اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۹ at ۵:۱۰ ب.ظ

    این ماجرا به نظر من! فخر نیست….به قول خود خدا….امرو بالمعروف و نهوا عن المنکر و لله عاقبه الامور)(حج/۴۱)
    فذکر ان الذکر تنفع المومنین . …
    اتبعوا ما انزل الیکم من ربکم ولا تتبعوا من دونه اولیاء قلیلا ما تذکرون ﴿۳﴾ اعراف
    خلاصه!
    یه روایتم هست…درباره اخرالزمان!…که نمیشه درست رو از غلط تشخیص داد!…خلاصه…بهنظر من ذکر چنین داستانی فخر فروشی نیست یک نوع تذکر هست و بس!….به قول خود آقای رشیدی خواه پند گیر خواه ملال!
    منم تقریبا با عرفان کیهانی اشنا هستم….عرفان در اسم نیست….!عارف هم در پی اسم نیست….بی اسم و نامی از جایی ..عارف شو…با عمل و اخلاصى!

  10. رایحه اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۹ at ۹:۰۹ ب.ظ

    سلام:ساده وصمیمی می نویسید درودبرشما..ممنون ازدعوتتان
    بایاس کبودمنتظرم

  11. آریانا اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۹ at ۱۲:۰۰ ق.ظ

    هیچ نامی بی حقیقت دیده‌ای/یا ز گاف و لام گل, گل چیده‌ای؟
    **اسم خواندی رو مسمی را بجو/مه به بالا دان نه اندر آب جو**
    گر ز نام و حرف خواهی بگذری/پاک کن خود را ز خود هین یکسری
    خویش را صافی کن از اوصاف خود/تا ببینی ذات پاک صاف خود
    **بینی اندر دل علوم انبیا/بی کتاب و بی معید و اوستا**
    گفت پیغامبر که هست از امتم/کو بود هم گوهر و هم همتم
    **مر مرا زان نور بیند جانشان/که من ایشان را همی‌بینم بدان**
    **بی صحیحین و احادیث و روات/بلک اندر *مشرب آب حیات**
    مثنوی مولانا

  12. فاطمه اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۹ at ۷:۵۷ ب.ظ

    سلام
    بدنبالمطلبی در مورد شنیدن بودم برای تمیل تحقیقی در این باره
    وبلاگ جالبی بود . سری به پست های قبل نیز زدم.
    تجربه تلخی شبیه پست اخیر شما داشتم. دنیای عجیبی ست.
    موفق باشید

  13. mohamad javad اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۹ at ۸:۲۵ ب.ظ

    salam man chand vaghti hast ke be saiteton sar mizanam
    mamnon hastam az matalebe mofidi ke baraye hamvatanhaye khobemon mizarid
    omidvaram hamishe sarzende va movafagh bashid

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۵ام, ۱۳۸۹ ۸:۳۲ ب.ظ:

    سپاس از شما

  14. شوق دیدار اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۹ at ۱۱:۳۶ ق.ظ

    سلام رضا جان، دوست مهربانم

    گمگشته ایی دارم …..

    سپاس بیکران

  15. حسان تیر ۹, ۱۳۸۹ at ۴:۳۶ ب.ظ

    سلام

    به دنبال یک معنی زیبا برای( نحن قرب الیه من حبل الورید) وب گردی می کردم که به سایت خوبتان برخوردم. تعجب کردم از ترکیب ادبیات و دین و قران و عرفان که همه یکجا جمع شده بود و با وجود عکس و اسمی که از خود گذاشته بودید به هیچ وجه بوی بدی به مشامم نیامد. سالها این در و آن در زدیم و پای صحبت هر کس که ادعائی داشت و نداشت نشستیم تا بیابیم کسی را که حرفی بزند و کلامی از حلقش بر آید خالی از هوا و هوس (به قول شیخ خرقان) و هر چه بیشتر گشتیم کمتر یافتیم و آنکه را یافتیم زود پرید و رفت و هر که بالاتر بود بی چیز تر بود و بی دکان و حجره فروش معنویت … برایم ایمیل بزن تا قصه پر غصه برایت بگویم و داستان گشت و گذار و حیرانی که کشیدیم در این سال ها
    از هشت یا نه سال پیش متوجه هجوم معنویت های وارداتی به ایران شدم. از انکه خود را … می نامید و جلسات … برگزار می کرد به اولین برخوردم حدود ده سال پیش تا آنجا که نفس داشتم دویدم
    ….
    هر جا که نشستم هشدار دادم که به جای بحث های سیاسی جوانتر ها را دریابید که دارند می برندشان. حرفهاشان همه زیباست و دلفریب. در ظاهرشان هیچ عیبی نمی بینی جز آنکه دکانشان هویداست و جز آنکه “من” شان تبلیغ می شود و یک “انسان” بینشان بزرگ می شود و دم خروس از همینجا بیرون می زند.
    ….

    با شما حرف دارم

    خدایت نگاهدار

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ تیر ۹ام, ۱۳۸۹ ۸:۴۸ ب.ظ:

    سلام دوست
    ببخش که متن نوشته ات کوتاه کردم.
    نه چنانم که به قضاوت بنشینم دیگران را که خود سر و پا تقصیرم.این نوشته را هم به عنوان یک تجربه شخصی عنوان کردم.تلخ یا شیرین چیزی بود که اتفاق افتاد. هدایت با اوست. هر که را خواهد هدایت کند و هرکه را نخواهد در تاریکی رها خواهد کرد.

    درود و بدرود

  16. sajjad فروردین ۱۶, ۱۳۹۰ at ۹:۲۸ ق.ظ

    بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

  17. شيفته مرداد ۴, ۱۳۹۰ at ۱۱:۲۳ ق.ظ

    یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
    یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
    یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
    یک زمره به حسرت سرانگشت گزیدند
    جمعی به در پیر خرابات خرابند
    قومی به بر شیخ مناجات مریدند
    یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد
    یک قوم دویدند و به جایی نرسیدند
    در جواب به این ابیات زیبا تنها می گویم :آه !

    و اما در رابطه با این نوع عرفان بطور خاص ،می شناسم تنی چند از پیروانش را .وجودهایی ،عجیب درگیر خاله بازیهای دنیا و مدعیانی بر درک “وحدت وجود” و این طنز تلخ ،حکایت ها دارد نا شنیدنی !

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.