خواب های غریب

 

 

گفتم این خواب های غریب چیست که می بینم؟

گفت زمزمه های بیداریست اینها!!

گفتم گاه می ترسانند مرا، گاه به وجد می آورندم.

گفت جنگ را مردان جنگی باید! تو را در خواب جنگاوری می آموزد!

گفتم چرا  در خواب؟

گفت فربه نیستی!! در بیداری تو را طاقتِ راز شنیدن نیست. در آن چه بر تو سخت می گیرد در خواب، پناه ببر به خدا و بر آنچه تو را به و جد می آورد لب فرو بند که گوش نامحرم نیست جای پیغام سروش!

گفتم خواب  ها را می بینم، تو از شنیدن  سخن می گویی؟

گفت در تو سویی هست که به دیدن تو، می شنود. با تو روزی از شنیدن خواهم گفت.

گفتم مرا در هم می ریزند به وجد و ترس!!

گفت خراب می کنند این بنای ناموزون ات را تا کاخی نو بسازند، طاقت بیدار!

آنگاه که حس رو به سوی حلالی می رود، جسم طاقت نمی آورد مرز های نو را در ادراک. خواب هایی می بینی صادق که تو را در شگفت می آورند. چندان صبر پیشه کن تا چنان شفاف  شوند که شیدایت کنند و ندانی و در شک بمانی که خوابی یا بیداری.

مداومت در حلالی حس، تو را بر حس مسلط می کند. تسلط بر حس  در رویا، درهای نو می گشاید بر مرزهای نو در افق های نو!!

گفتم این ماجرا تا کجا مرا خواهد برد؟

گفت بسیار دوری تا آنجا!!

گفتم چقدر؟

گفت به قدر یک شب قدر! به شبی می رسی و شاید به هزار ماه نرسی!

گفتم  به جمله ای دیوانه ام میکنی! کیستی تو!؟

گفت پنهان پنهان در این شبها/ من شب قدرم پیدایم کن/روشن روشن در این شب ها /من مه بدرم پیدایم کن/خامش خامش در این بلوا / گفته ی صدرم پیدایم کن/

 

 

غلامرضا رشیدی
اسفند ۸۸

 

 

 

دیدگاه‌ها

  1. رضا اسفند ۲۰, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۱ ق.ظ

    سلام
    از نوم رستم و به یقظه رسیدم. بیداری از غفلت.
    در پیچ و خم وجد و شیدایی این بیداری، به خواب فرو رفتم. خواب حیرت و خشیت!
    در خواب چه دیدم؟ آنچه در بیداری نتوان گفت.
    رشیدی جان چقدر زیبا شب قدر و مه بدر را به تصویر کشیده ای!
    حق یارت

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۲۰ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۳۶ ق.ظ:

    همه را در یک جمله گفتی:
    در خواب چه دیدم؟ آنچه در بیداری نتوان گفت.

    چه توانی در خواب است که در بیداری نیست!؟

  2. اراکده اسفند ۲۰, ۱۳۸۸ at ۸:۲۲ ق.ظ

    سلام.
    خانه
    و بیان مولوی در دفتر چهارم در وصف دوست عزیز من :
    پیل باید تا چو خسپد او ستان
    خواب بیند خطه‌ی هندوستان
    خر نبیند هیچ هندستان به خواب
    خر ز هندستان نکردست اغتراب
    جان هم‌چون پیل باید نیک زفت
    تا به خواب هند داند رفت تفت
    ذکر هندستان کند پیل از طلب
    پس مصور گردد آن ذکرش به شب
    اذکروا الله کار هر اوباش نیست
    ارجعی بر پای هر قلاش نیست
    …..
    ………
    زین بد ابراهیم ادهم دیده خواب
    بسط هندستان دل را بی‌حجاب
    لاجرم زنجیرها را بر درید
    مملکت بر هم زد و شد ناپدید
    آن نشان دید هندستان بود
    که جهد از خواب و دیوانه شود
    …….

  3. مهتاب اسفند ۲۰, ۱۳۸۸ at ۹:۵۹ ق.ظ

    خوابم در بیداری و گاهی بیدارم و در خواب….
    اما گاهی مرا در هم می ریزند به وجد و ترس!!…

  4. مهتاب اسفند ۲۰, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۰ ق.ظ

    گفت به قدر یک شب قدر! به شبی می رسی و شاید به هزار ماه نرسی!….یعنی چی؟!…تقریبا میفهمم…اما بیشتر بگو….

  5. زهرا حقایقی اسفند ۲۰, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۸ ب.ظ

    در خواب روح آزاد می شود و از این تن خاکی فراتر

    آنچه می بیند یارای برآمدن از این حس پنج گانه را ندارد

    می خوانمت ای غریبه
    در یابم!

  6. ديوونه اسفند ۲۰, ۱۳۸۸ at ۷:۲۴ ب.ظ

    سلام. آقا ما وسط دیوانه ها افتادیم. یکی بداد ما برسه. ما که عقل نداریم. همینطوری دیوونه وار باب رفت و آمد را گشودیم با جماعتی مانند غلامرضا رشیدی و … و ما را طاقت عقل و منطق نبوده از اول.
    این سروده ات آن هایکو را به یادم آورد شاید بی ارتباط، همانکه درباره خوب دیدن پروانه ای است که می اندیشد انسان شده.

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۲۰ام, ۱۳۸۸ ۸:۳۴ ب.ظ:

    پروانه خواب می دید بیدار است.
    ****
    شرمنده بابت کمی ترمیم در نوشته ات.

  7. حلقه ی دف اسفند ۲۰, ۱۳۸۸ at ۹:۱۱ ب.ظ

    درود بر شما.
    با گزارشی از جلسه نقد و بررسی کتاب “ذکر مزامیر” دومین اثر حافظ ایمانی در خدمت شما دوست عزیز هستیم.
    یا حق

  8. آريانا اسفند ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۳ ق.ظ

    مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
    بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
    به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل
    بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
    مرا گوید نمی‌گویی که تا چند از گدارویی
    چو هر عوری و ادباری گدایی می‌کنی هر در
    بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی
    اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر
    از این‌ها کز تو می‌زاید شهان را ننگ می‌آید
    ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر
    که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او
    ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر
    مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی
    هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر
    از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل
    که ویران می‌شود سینه از آن جولان و کر و فر
    اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم
    وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر
    چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو
    مرا پرسید چونی تو بگفتم بی‌تو بس مضطر
    اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا
    دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر

    مولانا

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۲۱ام, ۱۳۸۸ ۱۱:۴۲ ق.ظ:

    بر تیغ دیدم زو اثر , بویی کشانیدم به شه

    از ضربت جانانه اش خود را چنین رقصان کنم
    سپاس آریانا

  9. FARSHID اسفند ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۰ ب.ظ

    با سلام.سایتتون خیلی عالیه.من که خیلی خوشم اومد.
    من شما رو لینک کردم.لطفا شما هم منو به اسم (یاران بهشت) لینک کنید.
    با تشکر

  10. زهرا حقایقی اسفند ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۰ ب.ظ

    و چه سخت است کابوس های بیداری….

  11. هستی اسفند ۲۵, ۱۳۸۸ at ۸:۴۸ ق.ظ

    پنهان پنهان در این شبها/ من شب قدرم پیدایم کن/روشن روشن در این شب ها /من مه بدرم پیدایم کن/خامش خامش در این بلوا / گفته ی صدرم پیدایم کن/

    مثل همیشه فوق العاده بود
    ممنون

  12. شيفته مهر ۱۶, ۱۳۹۰ at ۶:۵۷ ق.ظ

    عرض سلام و ادب
    اگر نبودند این خوابها که گهگاه روحم را می نوازند ،غرقه بودم در امواج نومیدی .
    مستدام باشید .

  13. فرزانه نجار آذر ۹, ۱۳۹۰ at ۹:۲۳ ق.ظ

    خواب های رنگی من بسیارند شاید از مشغولیات ذهنی من نشات میگیرد.آنها را گاه دوست وگاه از بیدار شدن از آن رنگیها خدا را صد هزار مرتبه شکرمیکنم.

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.