گفتم با تو از عشق خواهم گفت و…
گفت “میشه قبل از صحبت بریم یه پیتزا بخوریم! من عاشق پیتزام”
گفتم یادش بخیر مجنون، عاشق لیلا بود!

 

چه کردیم ما با کلمات!
می گفت واژه باید خودِ ابر، خودِ باران باشد!

 

***

 

 

سالکی دیدم که بسیار می دانست!

گفتم این بار دانش هزاران ساله از کجاست؟ کی زاده شده ای که فرصت یافته ای اینچنین بیاموزی؟

گفت زاده ی اکنون ام! در حال ام!
گفت تو در زمان، دانسته ها را فراموش کرده ای، من تازه ام، هنوز چیزی فراموش ام نشده!
گفت آنچه تو می دانی حجاب دانستن است.
گفت چشم تو حجاب دیدن است.
گفت گوش تو حجاب شنیدن است.
گفت زاده ی اکنون ام!
هنوز من فرصت نیافته تا مرا از دانایی ناب جدا کند. فرصت نخواهم داد به چشم ام که مرا کور کند.به شنیدن فرصت نخواهم داد که پنبه شود در گوششم. جریان دارم در حال و آوای حقیقت را می شنوم، می بینم.

 

 

غلامرضا رشیدی
اسفند۸۸