دانستن

 

 

گفتم با تو از عشق خواهم گفت و...
گفت "میشه قبل از صحبت بریم یه پیتزا بخوریم! من عاشق پیتزام"
گفتم یادش بخیر مجنون، عاشق لیلا بود!

 

چه کردیم ما با کلمات!
می گفت واژه باید خودِ ابر، خودِ باران باشد!

 

***

 

 

سالکی دیدم که بسیار می دانست!

گفتم این بار دانش هزاران ساله از کجاست؟ کی زاده شده ای که فرصت یافته ای اینچنین بیاموزی؟

گفت زاده ی اکنون ام! در حال ام!
گفت تو در زمان، دانسته ها را فراموش کرده ای، من تازه ام، هنوز چیزی فراموش ام نشده!
گفت آنچه تو می دانی حجاب دانستن است.
گفت چشم تو حجاب دیدن است.
گفت گوش تو حجاب شنیدن است.
گفت زاده ی اکنون ام!
هنوز من فرصت نیافته تا مرا از دانایی ناب جدا کند. فرصت نخواهم داد به چشم ام که مرا کور کند.به شنیدن فرصت نخواهم داد که پنبه شود در گوششم. جریان دارم در حال و آوای حقیقت را می شنوم، می بینم.

 

 

غلامرضا رشیدی
اسفند۸۸

 

 

 

دیدگاه‌ها

  1. رضا اسفند ۲۱, ۱۳۸۸ at ۸:۵۶ ب.ظ

    سلام
    راست می گی واقعا.
    واژه باید خود ابر و خود باران باشه.
    عکسهای جدید روح خاصی به نوشه هایت بخشیده.
    چقدر زیبا در حال زاده شدن را بیان کرده ای.
    حق یارت

  2. روزنامه دیواری اسفند ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۴ ب.ظ

    طفلی می خواند تاب تاب عباسی خدامنو نندازی !!!!!!!!!با خود فکر می کردم واژه هایی که آموختیم شرک آلود است ( با خود چه کرده ایم )

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۲۲ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۰ ق.ظ:

    گویی چنان است که هرگز در عمق معنای کلمه فرصت غواصی نداشته ایم. ابر را نشانمان دادند و گفتند به خاطر بسپار، این ابر است. و گویی اصلا از ابتدا نشد که ابر را بدانیم. راست میگفت سهراب، واژه باید خودِ ابر باشد. گاهی که مشعوف می شوم در زیر باران، از خود می پرسم حیف نیست که این همه زیبایی را در کلمه ای محبوس کرده ام.

  3. پگاه اسفند ۲۲, ۱۳۸۸ at ۷:۴۹ ق.ظ

    دانستن تو از تکرار حقیقت است برایت بارها و بارها

  4. مهتاب اسفند ۲۲, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۷ ق.ظ

    واژه باید خود ابر..واژه باید خود باران باشد…!
    از حافظ ایمانی پرسیدم ذکر میگی؟…چه ذکری؟….گفت باید خود ذکر باشی…

    حالا باید جاری باشم..شناور….پر از جریان…ممنونم..

  5. مهتاب اسفند ۲۲, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۷ ق.ظ

    عکس روقبلا نشونم داده بودی…!!!!!!یه عکس دیگه هم بود…که پروانه ها اززمین بلندش میکردن…

  6. ديوونه اسفند ۲۲, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۱ ب.ظ

    آقا عطف به صحبتمون کاش دل آدم ها پیدا بود.

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۲۲ام, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۲ ب.ظ:

    دل خوش ایم به این که آدم ها دل دارند و همین هم کافی ست. دل حریم یار است. دانه های دل مردم پیداست! عشق را می بینم!

  7. آريانا اسفند ۲۲, ۱۳۸۸ at ۲:۱۱ ب.ظ

    دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمین
    از زمین تا آسمان‌ها منزل بس مشکلست
    دل مثال ابر آمد سینه‌ها چون بام‌ها
    وین زبان چون ناودان باران از این جا نازلست
    آب از دل پاک آمد تا به بام سینه‌ها
    سینه چون آلوده باشد این سخن‌ها باطلست
    این خود آن کس را بود کز ابر او باران چکد
    بام کو از ابر گیرد ناودانش قایلست
    آنک برد از ناودان دیگران او سارقست
    آنک دزدد آب بام دیگران او ناقلست

    مولانا

  8. شوق دیدار اسفند ۲۲, ۱۳۸۸ at ۴:۵۰ ب.ظ

    برای دیدن تو رنج هزاره ام بس
    نذر به هر چه داری به مهر و ماه کردم
    مرا به خانه ام بر به آشیانه ام بر
    مهر دوباره ام کن «من اشتباه کردم»
    «فاطمه حسین پور – http://shabdarebibarg.persianblog.ir/»

  9. فریده اسفند ۲۳, ۱۳۸۸ at ۳:۰۲ ق.ظ

    یادش به خیر مجنون عاشق لیلا بود!
    شاید چون افسانه بود چون حقیقت نداشت ….
    خوشحال میشم سر بزنید و نظرتون رو در مورد پست جدیدم بدونم.
    یا علی

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۲۳ام, ۱۳۸۸ ۶:۳۷ ق.ظ:

    شاید که آن حکایت حقیقت بود و حکایت ما افسانه است!

  10. آريانا اسفند ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۳ ق.ظ

    (سالکی دیدم که بسیار می دانست!
    هنوز من فرصت نیافته تا مرا از دانایی ناب جدا کند. فرصت نخواهم داد به چشم ام که مرا کور کند.به شنیدن فرصت نخواهم داد که پنبه شود در گوششم. جریان دارم در حال و آوای حقیقت را می شنوم، می بینم.)

    ..
    .
    همچو دل خون خورم که تا چون دل
    سیر بی‌دست و پا بیاموزم

    آفتاب تو را شوم ذره
    معنی والضحی بیاموزم

    مولانا

  11. پگاه اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۹ at ۲:۵۷ ب.ظ

    be empty. Look without any idea. Look into the nature of things but with no idea, with no presupposition.
    alan mifahmamesh

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.