ذکر

گفتم با من از ذکر بگو!

گفت ذکر ابتدایِ انا و انتهای انزلناست، ابتدایِ انا و انتهای اناست، ابتدایِ انزلنا و انتهای انزلناست.
گفت ذکر، ابتدایِ ابتداست، الف است در الف و لام و میم، ابتدای الله و ابتدای طریق سیر است.
گفت ذکر را فرستاده و آن را ضامن است، فرستاد در انزلنا و ضامن شد به انا!

گفتم مرا ذکر بیاموز!

گفت سالک سوگند یاد کرد که چون ذکر آموخت، گشاده دستی کند در آموختن آن به دیگران و بشکند حدیث مکرر خاموشی سالکان را که ذکر را در رمز و راز پیچیده و عاقبت هم باز طریق خاموشی پیشه می کردند به یک جمله که درویشی و خاموشی!
آنگاه که سالک ذکر را آموخت، در او آن توان نبود که بر سوگند خویش بماند، پس عهد بشکست و استغار کرد که اگر دریا ها مرکب و درختان قلم می شدند کفایت نمی کردند در بیان ذکر و بار از طاقت مسکین فزون بود.

گفتم سالک چگونه ذکر را آموخت؟

گفت به حمد!

گفتم چگونه؟

گفت بدانسان که الف در انزلنا، حمد را احمد و میمِ در حمد مکرر آن را محمد کرد.

گفتم الف یعنی چه؟

گفت یعنی از آسمان به زمین!
یعنی انزلنا!

گفتم لام؟

گفت حرف همراهی ست در نزول و عروج!

گفتم بیاموز مرا!

گفت آموختنی در کار نیست! هرچه هست دانستن است، ناب و بیواسطه و بی پایان!

گفتم، دانستنی به زبان آوردنی ست!

گفت باور نکنی شاید، هیچ در زبان نمی آید. آن چه در زبان است، وهم آدمی ست، وحی آن است که حی، و، حی آن است که زنده در جوش و خروش است و هر لحظه به صورتی نو است. او که در پی آموختن است، محصور می کند خود را در یک لحظه در وهمی از یک صورت از بینهایت صورِ لا تصور!!

گفتم گفتی و هیچ نگفتی از ذکر!؟

گفت در حمد که باشی اولین کلمه که می گویی ذکر است! دومین کلمه ذکر است! سومین ذکر است، چهارم ذکر،
هرچه که بگویی ذکر است. هرچه بگویی حمد است. و حمد ذکر است و تو چه می دانی حمد یعنی چه و محمد یعنی چه!؟ ...و تو از باطن کلمات چه می دانی؟ و من از باطن کلمات چه بگویم که چنان دوباره در کلمات بیاید که تو بدانی که چه میگویم!!
همه ی هستی یک کلمه است. یک حرف است. یک الف است. یک نقطه است. الباقی همه شرح است. شرح است که آن نقطه متجلی شده را بدانی. شریعت، شرحِ مشروح است که بگوید الف در انزلنا یعنی چه!
چگونه شرح دهم من این ناگفته ی بکر را!؟
که هیچ چیز حتی شبیه آن نیست!!
این الف و لام در آیه و سوره نخست، چه می کنند با حمد در الحمد؟ چه کسی مخلوق را حمد آموخت؟
این الف و لام در سوره دوم چه نسبتی دارند با میم؟ میم چه نسبتی دارد با حمد؟
چیزهایی هست که زبان دربیانشان نمی چرخید!
آدمی قلم بدست گرفت و آنجا که زبان نمی چرخید، قلم را چرخاند!
قلم چرخان شد در قالب حروف به رقص، چرخان شو، رقصان شو، ذکر در تو جاری خواهد شد بی آنکه پیشتر جایی آن را شنیده باشی، بی آنکه بتوانی آن را باز گو کنی!!

غلامرضا رشیدی
شهریور۸۹

دیدگاه‌ها

  1. بهنام شهریور ۱۳, ۱۳۸۹ at ۳:۳۷ ب.ظ

    سلام خیلی زیبا بود دستت درد نکنه.

  2. الهام شهریور ۱۳, ۱۳۸۹ at ۸:۵۱ ب.ظ

    گفت بدانسان که الف در انزلنا، حمد را احمد و میمِ در حمد مکرر آن را محمد کرد.
    اللهم اجعل محیای محیا محمد و ال محمد و مماتی ممات محمد و ال محمد
    یا حق

  3. حمیدرضا شهریور ۱۴, ۱۳۸۹ at ۳:۲۵ ق.ظ

    سلام. در باره ی شما خواندم که علاقمند و اهل عرفانید. من هم علاقمندم اما نمیدانم از کجا باید شروع کرد و چگونه، گفتم شاید شما بدانید.
    شرمنده که اینجا کامنت میذارم(بی ربط با پست شما) راه دیگری برای ارتباط نیافتم.

    از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/زنهار از این بیابان وین راه بینهایت

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ شهریور ۱۶ام, ۱۳۸۹ ۱۲:۰۷ ق.ظ:

    سلام.
    دانسته های دیگران درمان ما نیست و هدایت جز نزد خدا نیست. از خود شروع کن. جایی دیگر برای شروع وجود ندارد.

  4. فاطمه شهریور ۱۴, ۱۳۸۹ at ۹:۲۰ ب.ظ

    چند صباحی به حکم او لب از طعام فروبستم تا شاید روح را صیقلی دهم
    افسوس که نصیبم ازحضور سایه ای بود درانتهای ضیافت.
    دعایم کنید که سخت محتاجم

  5. fatima شهریور ۱۴, ۱۳۸۹ at ۹:۲۳ ب.ظ

    با سلام….غبطه می خورم به این قلم رسایی که دارید ….مبارک باشد بر شما احیایهای نابتان درود

  6. پگاه شهریور ۱۵, ۱۳۸۹ at ۳:۵۰ ب.ظ

    لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین

  7. آریانا شهریور ۱۶, ۱۳۸۹ at ۱۱:۱۰ ب.ظ

    در عشق ز سه روزه وز چله گذشتیم
    مذکور چو پیش آمد از اذکار رهیدیم
    هین ختم بر این کن که چو خورشید برآمد
    از حارس و از دزد و شب تار رهیدیم
    مولانا

  8. مهتاب شهریور ۱۷, ۱۳۸۹ at ۱۱:۲۳ ق.ظ

    ازذکر تا ذاکر یک الف است….از حمد تا محمد یک میم…
    از نور تا نار یک الف…یادت هست نوشته بودی اول سمیع آمد بعد بصیر؟..که ابتدا شنوا بعد بینا؟نمیدانم…چرا یاد آن افتادم در این…
    گاهی شرح حروف ناگفتنی ست…و بر این ناگفتنی ها نظر سخت…که من خود هنوز نمی دانم…!
    اما الحمد الله رب العالمین….حق پناه باشید…یا حق…

  9. مهتاب شهریور ۱۷, ۱۳۸۹ at ۱۱:۲۴ ق.ظ

    ممنونم از نوشتارتون…!در ضمن تولدتون پیشاپیش مبارککککککککک.

  10. فرازمند شهریور ۱۷, ۱۳۸۹ at ۱۱:۵۸ ب.ظ

    و سلام…

    نوشته ی پربارتان را مطالعه کردم…

    برداشت ها و نگاشته هایتان زیبایند…

    به روز هستم…

    قدمی رنجه کنید… از سر لطف…

    و قلمی…نظری… از سر مهر…

  11. رضا شهریور ۱۹, ۱۳۸۹ at ۱۲:۳۱ ق.ظ

    رشیدی جان سلام،
    عیدت مبارک. امیدوارم روزهای پر از شکوفایی و شیدایی در چشم انداز داشته باشی.
    حق یارت

  12. پیمانه شهریور ۱۹, ۱۳۸۹ at ۱۰:۱۰ ب.ظ

    روی ابرها نوشته بودید! نزدیک به آسمان! نزدیک با خدا!

  13. aytak شهریور ۲۰, ۱۳۸۹ at ۹:۱۸ ق.ظ

    سلام..خوشحالم که هنوز داری مینویسی..بهم سر بزن.شروع کردم بازم!

  14. ديوونه شهریور ۲۱, ۱۳۸۹ at ۸:۳۵ ب.ظ

    سلام رضا جان….
    اما….
    اما….
    هان مگویی قند را پیش مگس
    هان مگویی سر سلطان پیش کس؟

  15. نوشینه شهریور ۲۲, ۱۳۸۹ at ۶:۳۹ ب.ظ

    سلام خوشحالم مطلب تازه ای از شما خواندم . ذکر بر ای هر کس معنایی دارد گفتید شریعت شرح مشروح است .

  16. زیتون شهریور ۲۵, ۱۳۸۹ at ۱۰:۰۳ ب.ظ

    تشکرازمحبتتون

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.