رجعت

سالک گفت ما در سرزمین های میانه بودیم جایی که مردمان خون یکدیگر میریختند. جایی که بر خط مستقیم خطی منحنی مماس بود.خطی مستقیم و انحنایی مماس بر آن و ما خط منحنی را برگزیدیم.

سالک گفت مرگ سایه ای بود همراه ما، انتهایی بود که ما ابتدای آن را نمی دانستیم، مهلتی بود محدود که حد آن را نمیدانستیم. نبردی در پیش بود نابرابر که همه داشته های ما در آن به هیچ کار نمی آمدند.نیرویی در برابر ما بود که به افسونش از سرزمین های میانه خارج می شدیم.

سالک گفت خط مستقیم  خود در انتها در جایی منحنی می شد حال آنکه پیش از آن انتها هر لحظه منحی ایی بر آن مماس می شد. خطی مستقیم که هر دم انحنایی بر آن مماس می شد و ما اولین خط منحنی را برگزیدیم.

سالک گفت حتی پیش از وادی خیال، دایره را می دانستیم و اکنون انحنای منحنی دوباره با ما از دایره می گفت ، از دایره هایی تو در تو و هم مرکز، خط مستقیم ما را به دایره ی بعدی می برد ما اولین منحنی را بر گزیدیم.

سالک گفت معماری دیدم در دایره ی گنبدی رو به مرکزی بنا و ربنا را در هم آمیخت و خط مستقیم می رفت تا گنبدی دیگر و ما را فرصتی نبود. می شد پیشتر رفت تا انحنای بعدی و چیزی بدست آورد اما در این فاصله چیزی گرانبها تر از دست می رفت. خطی مستقیم و انحنایی مماس بر آن بود و ما خط منحنی را برگزیدیم.

سالک گفت وسوسه ای بی پایان در من غوغا می کرد تا بروم تا انحنای بعدی حال آنکه صدایی محکم مرا به برگشت فرا می خواند. به وضوح می دیدم که در دایره بعدی هر تکه ای از من متکثر می شد.فراوان میشدم اما هیچ تکه ای از من چون اکنون من خالص نمی ماند. خط مماس را برگزیدم.تکه هایی متکثر از من گویی جا می ماندند و چیزی، عصاره ای، نمی دانم، شاید هویتی از من رجعت میکرد در خط مماس بر خط مستقیم و می رفت در مخروطی از دایره های تو در تو و مدام خط مماسی را برمی گزیند که خود در دیدگاهی دیگر خط مستقیمی بود که  در گذر زمانهای  طولانی انحنا یافته بود. مخروطی از دایرهایی که کوچک و کوچک تر می شدند. در گذر زمان هر بار در دایره ای بزرگتر تکثیر شده بودم به صورتهای گوناگون. در دایره ای درختی دیدم از جنس خودم، گرگی دیدم از جنس خودم، فقیهی دیدم و پروانه ای و چشمه ای و اشکی و برگی و ریگی همه از جنس خودم و خط مماس را برگزیدم و رجعت کردم و در دایره ای نو برخی صورتهای خود را نیافتم. فقیه من نبود، گرک من نبود، چشمه من نبود. در دایره دیگر دین من نبود ایمان من نبود و رفتم تا دایره ای که بی صورت شدم چیزی از تکثر تکه ها نمانده بود.نقطه ای  شده بودم در مرکزی، خود مرکز بودم، مستعد تجلی، سرشار از شوقی بی بدیل برای تکثر.می شد بشوم هر آنچه بخواهم، می شد خطی نو بشوم، در ابتدا و انتهایش خودم، می شد خطی مماس شوم بر خط مستقیم خودم، می شد دایره بزنم تا ابدیت، می شد بخواهم بشود تا بشود هر آنچه خواسته ام. هرچه می خواستم بود، نیازی نبود، نیاز نبود، خواستم آن را، نیازمند شدم، جهانی شدم دوباره از مخروطی از دایره ها و متکثر شدم دوباره در تجلیاتی نیازمند و فقیرانی فاخر بر خطوطی مستقیم که هر دم انحنایی بر آنها مماس می شد  و آنها اولین خط منحنی را برمی گزیدند و در این قبض و بسط ابتدا و انتها من بودم...

غلامرضا رشیدی
خرداد۹۱

دیدگاه‌ها

  1. شيفته مرداد ۱, ۱۳۹۱ at ۷:۲۷ ق.ظ

    عرض سلام و ادب
    چه تمثیل و تشریح زیبایی برای بیان “لا اله الا هو” بیان فرمودید .البته از آنجا که نوشته تان تجربیاتی فراتر از زمان را تشریح کرده است درکش برای بنده کمی سنگین است ولی چند بار آنرا می خوانم انشاءالله که بهره بیشتری ببرم .
    مستدام باشید .

  2. بهار مرداد ۲, ۱۳۹۱ at ۷:۱۷ ق.ظ

    سلام عزیزم
    با شعری تازه به روزم ومنتظر نظر شما
    ممنونم

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ مرداد ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۸ ق.ظ:

    سپاس…

  3. فرهاد مرداد ۲, ۱۳۹۱ at ۱۰:۳۷ ق.ظ

    موفق باشید

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ مرداد ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۷ ق.ظ:

    سلام… تشکر می کنم

  4. pegah مرداد ۴, ۱۳۹۱ at ۸:۵۳ ق.ظ

    fogholadeh bood

  5. Maryam Vahdat مرداد ۴, ۱۳۹۱ at ۱۲:۱۱ ب.ظ

    درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
    مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم

    دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
    چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم

    مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایب‌ها
    که چندین سال من کشتی در این خشکی همی‌رانم

    بیا ای جان تویی موسی وین قالب عصای تو
    چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم

    تویی عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گل
    چنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم

    منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبر
    چو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم

    خداوند خداوندان و صورت ساز بی‌صورت
    چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمی‌دانم

    گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله
    گهی میزان بی‌سنگم گهی هم سنگ و میزانم

    زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من
    گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم

    هیولایی نشان آمد نشان دایم کجا ماند
    نه این ماند نه آن ماند بداند آن من آنم

    / دیوان شمس

  6. Maryam Vahdat مرداد ۴, ۱۳۹۱ at ۱۲:۲۵ ب.ظ

    چو در ره ببینی بریده سری
    که غلطان رود سوی میدان ما
    از او پرس از او پرس اسرار ما
    کز او بشنوی سر پنهان ما

  7. مریم مرداد ۴, ۱۳۹۱ at ۹:۲۷ ب.ظ

    درودبرشما.
    دلتنگتون بودم.متن بسیارزیبایی بودوبرام قابل درک بود .التماس دعا.

  8. shirin مرداد ۹, ۱۳۹۱ at ۹:۱۱ ق.ظ

    salam,,,
    vagti garar ast az dast dahim anche ra miyabim…talash baraye chist?!migoyand baraye tajrobe andozi o ensan shodan lazem ast….ama zarfi ke labriz ast zarfiyat nadarad…baz ham khandam o javabi nayaftam…
    in roozha
    hich javabi peyda nemikonam..!!!
    javabam fagat hekmate oost,,,

  9. مرتضا مرداد ۹, ۱۳۹۱ at ۵:۳۶ ب.ظ

    سلام
    گفتند که همه چیز با اختیار آدم اتفاق افتاد. او اختیار کرد تا در این چرخه به حرکت در آید. از خود می پرسم بودن اش را هم خود اختیار کرد؟ آخر “نیست” چگونه اختیار کند که باشد، تا بعد اختیار کند که حرکت کند؟ و این طور جوابم را می دهم که، او خود، خود را پراکنده کرد در بی نهایت؛ و خود را جمع نمود، و آدم ذره ای از او بود؛ و تمام، اختیارِ او. و تجربه هایی در این پراکندگی و جمع شدن.

  10. zohreh مرداد ۱۰, ۱۳۹۱ at ۹:۵۹ ب.ظ

    سلام ممنون از شما salamatد باشد دوست عزیز.

  11. برگ مرداد ۱۱, ۱۳۹۱ at ۱۰:۵۲ ق.ظ

    “حرف زدن دانایی می آورد” اما چه کسی می تواند ادعا کند که حرفهای دیگران را می فهمد یا دیگران حرفهایش را می فهمند. ما در تلاشی بی فرجام دست و پا می زنیم و سایه ای از درک دیگران را برای خودمان بازسازی و تخیل می کنیم.
    به خدا قسم که او را نمی دانیم و نقصی بر ماوارد نیست که لازم نیست بهفمیم او را. زندگی می کنیم صرفاً در دانستن خویشتن خویش و عوض می شوبم و می رویم. و وقتی عوض شدیم و رفتیم دیگر نیستیم . همین!
    {عالی و دلنشین همچون همیشه. متشکر.}

  12. شيفته شهریور ۱۳, ۱۳۹۱ at ۲:۲۸ ب.ظ

    عرض سلام و ادب
    این ترانه را به یاد دارید؟:
    من می خوام برم برم مجنون صحرا ها بشم

    من می خوام برم برم تا که خود لیلا بشم

    من می خوام برم برم مثل فرشته ها بشم

    من می خوام برم برم تا پس اون کوه بزرگ

    من می خوام برم برم مثل خود خدا بشم!!

    خوشا به حالتان جناب رشیدی
    مستدام باشید .

  13. نگـاه مهر ۷, ۱۳۹۱ at ۵:۲۷ ب.ظ

    عالی بود . امید که در انتها نقطه ای از نور شویم

  14. جواد مهر ۷, ۱۳۹۱ at ۶:۳۸ ب.ظ

    سلام
    یکم خیلی سنگینه
    ولی چند بار که خوندم تازه یه چیزایی فهمیدم
    ببخشید بچم دیگه

    قلب زیباترین حرفها را می داند
    و مغز بهترین کارها را می شناسد
    افسوس که می دانیم و می توانیم ، اما بهترین حرفها را نمی گوییم و بهترین کارها را انجام نمی دهیم …

    Like

  15. مریم مهر ۱۰, ۱۳۹۱ at ۹:۱۹ ب.ظ

    درودبرشما.

  16. مریم مهر ۱۷, ۱۳۹۱ at ۱:۳۷ ب.ظ

    سلام جناب رشیدی.بالاخره به اون چیزی که دنبالش بودم رسیدم.باخوندن یکی ازمتنهای شماکه به اسم صفات بود.
    بایدتن به رودخانه عمل بزنیم تابه سرچشمه برسیم.راستگویی خیلی کارسختی نیست اما استوارماندن درعهدوپیمان مشکله.
    درواقع ازهمین جاش میترسم.که شایدنتونم.دعاکنیدبرام.تصمیم خودمو گرفتم.یاحق.

  17. سمانه مهر ۲۴, ۱۳۹۱ at ۴:۳۰ ب.ظ

    خوش به حال مریم ها.
    می خواستم “لاله” شوم
    لال “ماندم”.

    (آقای رشیدی نیستید؟! تیر کجا ، آخر مهر کجا! هی هر روز و هر روز میاییم سالک می گوید من در سرزمینهای میانه بودم…
    ما که خونمان ریخته است و منحنی یا مستقیم دوری رقم خورده بر ما. خشک و خشکیده بر این مسیر خطی چسبیده ایم. قطره ای آب بیاورید جان مولا!)

  18. طهورا آبان ۲۲, ۱۳۹۱ at ۸:۴۴ ق.ظ

    سلام
    انشاله که سلامتی برقرار ؟

  19. نگـاه آذر ۱۰, ۱۳۹۱ at ۹:۳۸ ب.ظ

    و دور دائم …

  20. طهورا دی ۱۳, ۱۳۹۱ at ۱:۱۸ ب.ظ

    سلام
    خوشحالیم از بازگشتتان
    پیروز و سربلند باشید

  21. قطره دی ۱۸, ۱۳۹۱ at ۳:۲۶ ب.ظ

    {با این عکستان! زل می زند یک راست توی تخم چشم آدم.
    خودتان را گرفته اید برای ما ، قبول . حالا چرا هیچی نمی نویسید.
    این قالب جدیدتان هم که رئیس مآبانه می گوید: من! و زمین می لرزد. خوف می آورد.(دی)}
    این عوالم به کنار … در کل خوب است. پیدا شده اید.
    بنویسید. آنی که ما می شناسیم می نویسد.

  22. M vahdat تیر ۳۱, ۱۳۹۲ at ۲:۰۸ ق.ظ

    هر پیچ بر پیچ دگر… توتوست چون دستار من

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.