رمز

 

 

گفتم شیاطین از اعماق تاریکی ها به در شده اند!
گفت شایدی دیگر اینکه تو  در عمق تاریکی فرو رفته ای!

گفتم میدانی از چه سخن می گویم، جسارت و بی پروایی آنان حیرانم کرده!
گفت جهان رو به روشنایی ست!

گفتم در این تاریکی موهوم چه می کنیم!؟
گفت بر مدار دایره ایم از مغرب تاریکی ها تا مشرق روشنایی ها !

گفتم باورم بر این بود و هست که طریق تسلیم نور در نور است. حیرانم اینجا شیاطین چه می کنند! آیا به راستی در اعماق تاریکی فرو رفته ایم!؟

گفت خطای فاحش آدمی، جسورشان کرده!
گفتم کدام خطا!؟

گفت بوی خوش خدا آدمی را می کشاند به احسن الحال، جایی که تجلی اسما مشهود آدمی ست. جایی که واژه ها، واژگونه نیستند، گذر واژه اند! هر حرف، کلید رمزی از دری از باغ های معرفت است...
گفتم خطا کجاست!؟

گفت رمز یعنی استتار چیزی در چیزی دیگر، گاه همگون گاه متفاوت! استتار یعنی پنهانی شبی در شبها چون شب قدر!
گفتم خطا کجاست!؟

گفت رمزی را که همگان بدانند رمز نیست!
گفت  معرفت را اسراریست!
گفت " آنکه را اسرار حق آموختند/ مهرکردند و دهانش دوختند!

گفتم خطا کجاست!؟
گفت شرط اسرار، بندگی ست. بندگی رمز گذر از بندهاست! سرزمین شاهنشاهی را تصور کن که صاحب خزائن بیشمار است. خزائنی که به قفلها و رمزهای محکم مسدوداند. غلامان شاه بر  خزائنی محرمند به رتبه های گوناگون که در بندگی دارند.

گفتم خطا کجاست!؟
گفت غلامان شاه سخت امانت دارند بر رموز خزائن در هر رتبه ای که باشند! غلامانی که پادشاهانند از منظر نظری دیگر!

گفتم بگو خطا کجاست!؟
گفت خطا آنجاست که سرکشی میکند آدمی به جای بندگی!
خطا آنجاست که گدایی سرکش خود را شاهی ببیند!

گدا را می توان به برق سکه ای فریفت!
سکه ای مبدل که در پس آن هیچ خزانه ای نیست. هیچ رمزی نیست، هیچ راهی نیست، مبدل است! فریب است، تقلب است!

در بندگی آدمی به اصل حالی می رسد که حتی وصف آن حال سرکشان را به رکوع می کشد!

اصل در خزانه شیاطین نیست!
وصف می کند!
سر خم می کنی به شوق آن وصف که می شنوی!
تقلب می کند!
نام خدا را بر لب دارد اما تو را به خود می خواند بی آنکه بدانی، در بند بندگی اش می شوی. دلایل محکم دارد تا باور کنی که در پیروی از او در طریق حق هستی، حال آنکه شیطان را متابعت می کنی در متابعت او.
هیچ صیدی به کرشمه تیغ صیاد پا به دام نمی نهد، آنچه او را به دام می کشد، بو و طعم طعمه است.

سالها می روی در پی او  در پی هیچ حال آنکه خود را در طریق معرفت می دیده ای، باورش می کنی، از اصل تو را دور تر و دور تر می کنند. وصف او می شود بت تو!  می روی و نمی رسی، خسته می شوی و شیطانی دیگر با وصفی دیگر  و دوباره ای چند باره و شاید عنایت کند دوست که روزی به اشاره ی ابراهیمی بخود آیی که بت پرستیده ای همه عمر در بی خبری در دام شیطان!
وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ﴿١١﴾ أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـٰکِن لَّا یَشْعُرُونَ(۱۲)بقره)
و چون به آنان گفته شود در زمین فساد نکنید، گویند ما اهل اصلاحیم‌(١١)بدانید که ایشان اهل فسادند، ولى خود نمى‌دانند(۱۲)

گفت جسارت شیاطین از آن است که پیروانشان فراوانند، آنانی که به فراوانی نشانه های خداوند راه بندگی او را در پیش نگرفتند و در پیروی شیطان گمراه شدند.

وَکَأَیِّن مِّنْ آیَهٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ ﴿١٠۵﴾ وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّـهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِکُونَ ﴿١٠۶﴾ أَفَأَمِنُوا أَن تَأْتِیَهُمْ غَاشِیَهٌ مِّنْ عَذَابِ اللَّـهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ السَّاعَهُ بَغْتَهً وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ ﴿١٠٧﴾

و چه بسیار نشانه‌ها در آسمان‌ها و زمین است که بر آنها مى‌گذرند در حالى که توجه نمى‌کنند(۱۰۵)و بیشترشان به خدا ایمان نمى‌آورند و همچنان مشرکند(۱۰۶) آیا ایمن از آنند که عذاب فراگیر خدا به ایشان رسد، یا قیامت ناگهان آنها را در حال بى‌خبرى دریابد(۱۰۷)یوسف)

گفتم می لرزانی دلم را!
گفت در طریق معرفت راز و رمزی گفتنی وجود ندارد. ناگفتنی های خاص بسیارند لیک مختص حال همان صاحب حال اند. هیچ از حکایت خاموشی سالکان شنیده ای!؟
رمز عام و گفتنی همان رموز طریق بندگی ست که محمد(ص) که رحمت دو عالم است به کرامت خویش به مردمان هدیه کرد.
هر که وعده راه میانبر داد به رمز و رازی که می داند، شک کن به پایان کار تا مباد روزی که ببینی همه عمر در پی او بی راه رفته ای؛ نه به راه حضرت دوست!
گروهی در پی دنیا عقبی را می بازند گروهی دگر در پی عقبی، به فریب شیطان دنیا و عقبی را یکجا می بازند!

یا رها!
به حال خویشم رها مکن!
الهی آمین

غلامرصا رشیدی
خرداد ۹۰

پی نوشت:
گفت سراى آخرت را براى کسانى قرار مى‌دهیم که در زمین خواستار برترى جویى و فساد نیستند، و عاقبت خوش‌ از آن پرهیزگاران است .
(تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا ۚ وَالْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ ﴿٨٣﴾قصص)

گفتم فراوانند آیا!؟

گفت اکثر به خدا ایمان نمى‌آورند و همچنان مشرکند!
(وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّـهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِکُونَ ﴿١٠۶﴾یوسف)

ای کسانیکه ایمان آورده اید، ایمان بیاورید!

دیدگاه‌ها

  1. منصور خرداد ۲۳, ۱۳۹۰ at ۹:۳۱ ق.ظ

    باسلام
    هر که وعده راه میانبر داد به رمز و رازی که می داند، شک کن به پایان کار تا مباد روزی که ببینی همه عمر در پی او بی راه رفته ای؛ نه به راه حضرت دوست!
    سوالی میپرسم به امید گرفتن جواب
    خلاصه همه دلایل وسخنانم را در اینجا می اورم تا اولین پاسخ شما برایم اخرین پاسخ باشد ودیگر سخن را به کشیدن واندارم…
    سخنیست و سوالیست از سر درد وحق طلبی و نه از سر مرض وغرض.
    لطفا بنده را ببخشید که جسارت میکنم واز این قبیل سوالات میپرسم…
    به نظر شما همه کسانی که وعده راه میانبر میدهندگمراهندوگمراه میکنند؟یا ممکن است که کسانی هم باشند که بر سبیل اتفاق راست گفته باشند؟
    آیا ممکن است که کسانی که وعده راه میانبر میدهند در واقع راه میانبر انگونه که تصور ماست نباشد بلکه همان اصل راه باشد که گردو خاکهای تاریخ وزمانه و مردمان و….را از ان برگرفته اند واکنون این شده است که شده است؟((رمزهایش را گشوده اند؟!!!!!!))واگرکسی را بدو هدیتی اسمانی داده اند واکنون بخواهد از ان هدیت دیگران را هم بهره مند نمایدگناهیست براو و ایا برکسی که از خود ندارد و بلکه مامور است ومعذور خرده ای ست؟و ایا این همان طریق رسولان الهی نیست؟که بی منت روزی ای میگیرند ومیدهند ومیگذرند…؟
    آیا رواست که مطلق بگوییم هرکه راه میانبر میدهد…؟وماهم به ورطه انکارعارفان ومردان راه حق بیفتیم…؟وسره وناسره را یکجا باهم دراتش انکار و تردید افکنیم…؟
    دو دیگر اینکه به نظر شما رموز طریق بندگی که محمد رحمت للعالمین هدیت فرمود به بندگان حق کدام است؟اگر عام بود وگفتنی پس چرا نامش را رمز نهاده اید؟در همین نوشته خطاب به شما گفته شده است که انچه گفتنیست دیگررمز نیست!واگربازاصرار دارید که رمز است این هدیه محمدی پس لابد انچه در افواه عوام افتاده است وقرنها میچرخد واکثریت را مشرک گردانده است همان نیست که او اورد ولابد رمزیست که باید یک رهرو صالح از اهل محمد ان رموز را بشناسد وواز ان پس ان را بگشاید تا دیگران هم رمزبازشناسند.به نظر شما ایا دین محمدی نیازی به”” احیا”” ندارد؟پس این همه ندای احیاگری از سوی عارفان وعالمان دین در طی این قرنهای پس از نزول رحمت چیست؟چرا این همه اصرار میکنید که هویداست انچه باید؟پس مصلح و موعود اخر می اید که چه کند؟پس چرا همه بایزید و حافظ ومولانا ونعمت الله وسعدی وسنایی و عطاروسلمان وعمارویاسروعلی وحسین وحسن نیستند؟چرا؟واقعا چرا این گونه است؟چرا رحمت عام محمدی امد ولی فقط به اندازه انگشتان دست وپا ویا دوبرابر این تعداد یاشاید هم کمی بیشتراز این تعداد این رموز عام را بازگشودند ورسیدند به قدر خویش؟چراگفته اند چیزی در دل سلمان بود که اگر ابوذر میدانستش شاید از کشتن سلمان دریغ نمیکرد؟چرادر کلام همه این بزرگان در راه و روش وشیوه رهروی واحوال واوراد واذکار وکلام وکرامات سخن اختلافاتی هست؟ایا همه اینها بس نیست تا بدانیم لازم نیست که همه مدعیان را به یک اتش یکباره ای بسوزانیم وتحقیقی لا اقل لازم است وایا بس نیست که احتمال بدهیم که شاید در میان هزار مدعی دروغزن شیاد یک مدعی راستگوی امانتدار رحمت الهی باشد؟
    ایا شما دلیلی برای سخن مطلق خود دارید یا اینکه سخنی فرموده اید وخطابتان تنها به دروغگویان بود که دروغشان عیان است؟و به پیروی از عارفان که همواره خطر دکانداران وخود فروشان کذاب یا فریب خورده را گوشزد نموده اندعمل کرده اید؟
    اگر نخواستید جواب این حقیر را بدهید لطفا در صورت امکان این کامنت را پاک کنید تا بیهوده برای دیدن پاسخم مدام به اینجا سر نزنم…وبیهوده به امیدی واهی در این خانه را نکوبم…
    از لطف شما پیشاپیش سپاس گزارم…
    یاحق…

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۰ ۲:۲۹ ب.ظ:

    به نظر شما همه کسانی که وعده راه میانبر میدهندگمراهندوگمراه میکنند؟
    الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا ۚ یعنی کم نگذاشتم برای آن که در پی روشی دیگر باشی ( میانبر یا غیر میانبر)

    آیا ممکن است که کسانی هم باشند که بر سبیل اتفاق راست گفته باشند؟

    بله کسانی راست می گویند که شما را بخدا بخوانند نه آنکه به نام خدا شما را به خود بخوانند و پس از چندی به ناگاه ببینی که بیش از آنچه که خدا را بخوانی به او مشغول شده ای و مشرک!

    آیا ممکن است که کسانی که وعده راه میانبر میدهند در واقع راه میانبر انگونه که تصور ماست نباشد بلکه همان اصل راه باشد که گردو خاکهای تاریخ وزمانه و مردمان و….را از ان برگرفته اند واکنون این شده است که شده است؟((رمزهایش را گشوده اند؟!!!!!!))
    در این صورت عدالت خداوندی زیر سوال است چرا که به امروز چیزی را در اختیار عام نهاده تا راه را بر او سهل کند حال آنکه پیشتر خلق را از آن محروم کرده بود. اسلام راه میانه و سهل بر ان که رهرو است و سخت است برمنکران. منظور این است که راهی کوناه تر از این و مستقیم تر از این دست یافتنی نیست .
    وَمَنْ أَحْسَنُ دِینًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّـهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّهَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا ۗ وَاتَّخَذَ اللَّـهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلًا ﴿١٢۵﴾نساء
    (دین و آیین چه کسی بهتر است از آن کس که خود را تسلیم خدا کند، و نیکوکار باشد، و پیرو آیین خالص و پاکِ ابراهیم گردد؟ و خدا ابراهیم را به دوستیِ خود، انتخاب کرد.)

    واگرکسی را بدو هدیتی اسمانی داده اند واکنون بخواهد از ان هدیت دیگران را هم بهره مند نمایدگناهیست براو و ایا برکسی که از خود ندارد و بلکه مامور است ومعذور خرده ای ست؟و ایا این همان طریق رسولان الهی نیست؟که بی منت روزی ای میگیرند ومیدهند ومیگذرند…؟
    هدایت به دلخواه ایشان نیست که هر که را خواهند هدایت کنند که برتر از محمد (ص) نیستند که بر او حجت تمام کرد که إِنَّکَ لَا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاء (البته تو هدایت نکنى هرکه را دوست دارى و خدا هدایت مى کندهرکه را خواهد. قصص ۵۶). زیبنده است که نفسی مطمئن بیم و بشارت دهد اما هدایت تنها به دست اوست و او ترا تسلیم می خواهد به آن سه شرط و آن هرسه یکی ست و آن بندگی ست.( متن یکه از نوشته های روی همین سایت)

    آیا رواست که مطلق بگوییم هرکه راه میانبر میدهد…؟وماهم به ورطه انکارعارفان ومردان راه حق بیفتیم…؟وسره وناسره را یکجا باهم دراتش انکار و تردید افکنیم…؟
    بردادرم راه میانبر عمل صالح است و به صراحت قران غیر آن هر چه هست زبانکاری انسان است وَالْعَصْرِ ﴿١﴾ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ ﴿٢﴾ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ﴿٣﴾(ه عصر سوگند، (١) که انسانها همه در زیانند؛ (٢) مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده‌اند، و یکدیگر را به حق سفارش کرده و یکدیگر را به شکیبایی و استقامت توصیه نموده‌اند! (٣)) پس این حق است که که کسانی، کسانی دیگر را به حق بخوانند ( نه به خود) و در این راه نیز حضرت حق چیزی فراتر از توان آدمی نمی خواهد تا این دلیلی برای تمسک به کمکاز شیاطین باشد. در واقع جولانگاه شیطان را بسته تا بدین معنا که بگذار در این کار سخت تو را یاری کنم که از توان تو خارج است، تو نمی فهمی، نمی دانی، در توان تو نیست، تلاش تو به جایی نمی رسد، منم که بلدم، می دانم، می توانم!
    وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَا نُکَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا أُولَـٰئِکَ أَصْحَابُ الْجَنَّهِ ۖ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ۴۲ الاعراف(و کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده‌اند -البته هیچ کس را جز به اندازه تواناییش تکلیف نمی‌کنیم- آنها اهل بهشتند؛ و جاودانه در آن خواهند ماند.)
    راه میان بر یک جمله کوتاه است. کیست که به این جمله عمل کند!آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.
    به پشتوانه قران می گویم هر که غیر این بگوید، هر که باشد تو را به زیانکاری می کشاند.البته این حق است که که کسانی، کسانی دیگر را به حق بخوانند.

    دو دیگر اینکه به نظر شما رموز طریق بندگی که محمد رحمت للعالمین هدیت فرمود به بندگان حق کدام است؟اگر عام بود وگفتنی پس چرا نامش را رمز نهاده اید.
    رمزی که محمد(ص) هدیه کرد کلمه لا اله الا الله بود این هدیه عام است کلیدی داد به همگان تا فرصت دسترسی داشته باشند به باغ رستگاری.

    در همین نوشته خطاب به شما گفته شده است که انچه گفتنیست دیگررمز نیست!
    کلیدی داده تا به باغی وارد شوی این را در اختیار همگان قرار داده، کیست اما که به این کلید در بگشاید و بندگی غیر خدا نکند!؟ آن شرح حال که گفتی این است که بسیاری کلید باغ رستگاری بدست در پی شیاطین اند!

    پس لابد انچه در افواه عوام افتاده است وقرنها میچرخد واکثریت را مشرک گردانده است همان نیست که او اورد ولابد رمزیست که باید یک رهرو صالح از اهل محمد ان رموز را بشناسد وواز ان پس ان را بگشاید تا دیگران هم رمزبازشناسند؟
    چقدر برادرم آیا سخت است ایمان آوردن و عمل کردن به یک حرف لا اله الا الله؟ چقدر؟ اهل محمد( ص) چه گفته اند غیر این حرف!؟

    به نظر شما ایا دین محمدی نیازی به”” احیا”” ندارد؟پس این همه ندای احیاگری از سوی عارفان وعالمان دین در طی این قرنهای پس از نزول رحمت چیست؟چرا این همه اصرار میکنید که هویداست انچه باید؟
    مگر نه انکه هر احیا گری که نامی از او مانده تمام کلامش باز تکرار همین حرف است که لا اله الا الله. احیا به معنای آوردن چیزی جدید نیست. احیا یعنی دوباره زنده کردن.

    س مصلح و موعود اخر می اید که چه کند؟
    میآید که بگوید ای کسانی که ایمان آورده اید( ای کلید داران) ایمان بیاورید( از این کلیدی که در دست دارید استفاده کنید)

    س چرا همه بایزید و حافظ ومولانا ونعمت الله وسعدی وسنایی و عطاروسلمان وعمارویاسروعلی وحسین وحسن نیستند؟

    چون آدمی به آن کلید که محمد( ص) به او هدیه داد بر پیمان خود نماند!
    اَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ
    آیا عهد (سفارش ) نکردم شما را اى فرزندان آدم آنکه نپرستید شیطان را (فرمانش را مبرید) زیرا او شما را دشمنى آشکار است.
    چون شیطان بشدت پر کار است!
    ثُمَّ لآتِیَنَّهُم مِّن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ
    ( شیطان گفت)سپس بى گمان بیایم از پیش و پس ایشان و از راست و چپ ایشان و نخواهى یافت بیشتر فرزندان آدم را سپاسگزار خدا!

    چرادر کلام همه این بزرگان در راه و روش وشیوه رهروی واحوال واوراد واذکار وکلام وکرامات سخن اختلافاتی هست؟
    کلام حق، حق است در آن اختلافی نیست. شاید برتری کسی بر دیگری به تقوا منجر به تجلی کلامی به ظاهری به گونه ای دیگر شود. باطن یکی است و قرآن محک ایناست که سخنی حق است یا باطل.

    اما در پایان هدیه ای به پاس دوستی:
    خلوص نیت در عمل به آنچه میدانی، نا دانسته های تو را به برترین درجات به تو خواهد آموخت.

    در پناه خدا

  2. منصور خرداد ۲۳, ۱۳۹۰ at ۷:۰۱ ب.ظ

    باسلام
    سپاسگزارم
    دریایی از اگاهی بود انچه بر من خواندیداز ایات اشکار الهی
    عرض کرده بودم که سرسخن را نخواهم کشیداما حیفم می اید که این چند کلام را به عرض شریفتان نرسانم.این بار اما توقع پاسخ ندارم چرا که در این صورت خلف وعده میشودومن از خلف وعده بیزارم وراهی را برمیگزینم که نه سیخ بسوزد ونه کباب! و به میل و اختیاروکرم شماست که چیزی اگر دارید به بنده ببخشید یانه؟
    اما سخن :اینکه گفته اند راه های رسیدن به خدا به عدد انفس است یعنی چه؟مایلم تفسیر وتعبیر شما را در این مورد بدانم.
    و یک سخن دیگر هم هست
    من هم پیشتر تمام این ایات را میخواندم اما نمیفهمیدم چه میگویند؟جز ظاهری ازاین کلمات چیزی بر من اشکار نمیشد
    مفسرین در ان اختلاف میکردند
    عارفان هریک طریقی داشتند
    پیامبرانی که همه واحدند در عین وحدت کثیر بودند
    اکنون که این همه روشن میبینید ایات الهی را لطفا بر من بازگویید که در این ایه چه میبیند؟
    واعتصموا بحبل الله جمیعاو لا تفرقوا.حبل الهی چیست و چگونه باید جمیعا به ان چنگ زد؟
    تسلیم چگونه است؟چگونه باید تسلیم بود؟از این همه مدعی اسلام که را باید پیروی کرد؟
    فرمودید باطن یکیست ولو در ظاهر تفاوتی باشد.خب اختلاف بر سر همان باطن است.ان باطن کدام است؟مسلما در حق اختلافی نیست.عرض شد در بین اهل حق اختلاف هست نه در خود حق!چرا اینگونه است؟
    فقط یک نکته میماند.در پاسختان مدام متابعت از شیاطین را منع فرموده اید.ایا این منع کنایتی به بنده بود یا…؟درکل بین این بخش پاسختان با سوالاتم ربطی نیافتم ونفهمیدمش!!!چون کسی مدعی متابعت از شیاطین((جن وانس ))نبوده است.منکر نیستم که تاریخ دین را عده ای الودند به این طرفندها ومتابعت وحشر ونشر به شیاطین انهم به نام دین ودعا و….وهمین است که عرض شد دین به تحریف افتاده است ومیخواهد که زیرکی ورندی این خاکها را از چهره پاک دین بروبد…واحیاگری را هم بنده به همین معنا به کار بردم که شما هم فرمودید…ازقضا بنده این یک درس را خوب از قران اموخته ام که نه متابعت از شیاطین جن وانس کنم ونه متابعت از کسی کنم که به خود میخواند.
    تنها درپی فهم باطن اسلامم.همین.
    سخنهای ونداهای بسیاری از احیای دین واسلام و…شنیدم وازمودم همه را ولی جز اختلاف چیزی نیافتم ودیدم که جز حکم به وحدت در کثرت و کثرت در وحدت راهی برای گریز ازاین مهلکه نیست…هرکس این را-باطن دین را- به من بیاموزد بزرگترین یاری را رسانده است.فرمودید همان عمل صالح است.ولی سخنها در این سخن است
    اما همه انچه را شما فرمودید از عمل صالح و دعوت به لااله الل الله وعدم متابعت از شیاطین واینکه فرمان کسی را نبریم که به خود میخواند واینکه باید تسلیم او بود وبس و اینکه هدف دین این یک کلمه است((لا اله الا الله))همه درست است.همه را دربست قبول دارم.اساسا اختلاف بر سر این سخنان نیست.منتها بیشمار امده اند این سخنان را گفته اند. شمس به مولانا چه اموخت که او شد مصداق اسلام((به اعتقاد من))کدام رمز بود که مولانا سالیان درازی بر منبر خطابه ووعظ وکلام وفقه وفتوای اسلام نفهمیدش تا شمسی از راه برسد وبه او بیاموزدش؟چرا عارفان در طول تاریخ با فقیهان وزاهدان بر سر اختلاف بوده اند؟
    مخصوصا بر سر این بخش سخن شما که باید به لا اله الا الله رسید موافقم.ولی مفهوم این لا اله الله چه باطنی دارد؟ایا یعنی مثلا به احکام ظاهری دین عمل کنیم واز غیر خدا -ظاهرا اطاعت نکنیم ومسجدی وسجاده ای ووضویی وتسبیحی وریشی و…؟چه ؟واقعا چه معنایی دارد باطن این سخن لا اله الا الله؟
    به هرحال از پاسخ شیوایتان سپاس فراوان دارم
    من بنده ای سرگشته ام ودرپی سرگشتگیم به این خرابات افتاده ام که نه اغازش میبینم ونه پایانش…!
    عفوم کنید اگر مهمان ناخوانده ام.
    و اگر سخنی کوتاه را به درازا میکشانم و
    اگردر کلامم ان میبینید که بیازارد مشام جان را!!!!!!!!!

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۰ ۹:۵۰ ب.ظ:

    اهل گفتگو نیستم.صداقتی در کلامت مرا به پاسخ کشاند. سعی کردم ساده و صریح بگویم و غیر از قرآن نگویم که برای متقین هدایت است بی هیچ شک. دوباره پرسیدی، هزار بار که به صداقت بپرسی پاسخ می گویم و چیزی غیر قرآن نمی گویم اما پاسخ های من عطش تو را خاموش نخواهد کرد.علت آن هم چیزی نیست که من در پی شرح آن در اینجا باشم. در پایان نظرات در متن قبلی جمله ای هدیه دادم که پاسخ عطش درونی آدمی ست برای دانستن.در خانه اگر کس است یک حرف بس است. ساده از آن نگذر.

    اما چرا باید اهل کنایه باشم حال آن که از آن نهی شده ایم!؟
    پرسیدی:
    چرا همه بایزید و حافظ ومولانا ونعمت الله وسعدی وسنایی و عطاروسلمان وعمارویاسروعلی وحسین وحسن نیستند؟

    پاسخ گفتم به دو دلیل:
    اول:
    چون به آن کلید که محمد( ص) هدیه داد بر پیمان خود نماندیم! بر پیمان بندگی خدا نماندیم و بندگی شیاطین را در پیش گرفتیم.
    اَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ
    آیا عهد (سفارش ) نکردم شما را اى فرزندان آدم آنکه نپرستید شیطان را (فرمانش را مبرید) زیرا او شما را دشمنى آشکار است.
    دوم:
    چون شیطان بشدت پر کار است! و لحظه ای در گمراهی آدمی کوتاهی نمی کند.
    ثُمَّ لآتِیَنَّهُم مِّن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ
    ( شیطان گفت)سپس بى گمان بیایم از پیش و پس ایشان و از راست و چپ ایشان و نخواهى یافت بیشتر فرزندان آدم را سپاسگزار خدا!
    شاید کسی مدعی متابعت از شیاطین((جن وانس )) نباشد اما مدعا کجا و حقیقت کجا!؟
    فریب یعنی چه؟ یعنی غافل است آدمی که چه می کند. کل متن نوشته ی ” رمز” در شرح همین حرف است

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۰ ۱۱:۳۵ ب.ظ:

    اینکه گفته اند راه های رسیدن به خدا به عدد انفس است یعنی چه؟مایلم تفسیر وتعبیر شما را در این مورد بدانم
    راه های گوناگون مراتب شهرهایی است که مردمان به درجه ایمان خود در آن ساکنند. راه اما آن است که همگان گرد کعبه میگردند.هر کسی از شهر خودبه راهی سوی کعبه میرود. انجا به گرد کعبه شانه به شانه در طوافند.
    قَدْ جَاءَکُم مِّنَ اللَّـهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُّبِینٌ ﴿١۵﴾ یَهْدِی بِهِ اللَّـهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَامِ وَیُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَیَهْدِیهِمْ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ ) مائده ۱۵-۱۶
    از طرف خدا، نور و کتاب آشکاری به سوی شما آمد. (١۵) خداوند به برکت آن، کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند، به راه‌های سلامت، هدایت می‌کند؛ و به فرمان خود، از تاریکیها به سوی روشنایی می‌برد؛ و آنها را به سوی راه راست، رهبری می‌نماید.

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۰ ۱۲:۱۷ ق.ظ:

    من هم پیشتر تمام این ایات را میخواندم اما نمیفهمیدم چه میگویند؟جز ظاهری ازاین کلمات چیزی بر من اشکار نمی شد
    قرآن را ظاهری هست و باطنی. ظاهر قرآن نور است
    وَکَذَٰلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا ۚ مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ وَلَـٰکِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا ۚ وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ ﴿۵٢﴾شوری
    همان گونه (که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم) بر تو نیز روحی را بفرمان خود وحی کردیم؛ تو پیش از این نمی‌دانستی کتاب و ایمان چیست (و از محتوای قرآن آگاه نبودی)؛ ولی ما آن را نوری قرار دادیم که بوسیله آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت می‌کنیم؛ و تو مسلّماً به سوی راه راست هدایت می‌کنی. (۵٢)

    باطن قرآن حکمت است و لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۰ ۱۲:۲۷ ق.ظ:

    واعتصموا بحبل الله جمیعاو لا تفرقوا.حبل الهی چیست و چگونه باید جمیعا به ان چنگ زد؟

    گفتم دست یار با جمع است و جمعیت یکدل گویی در نمازند به جماعت!
    گفت در نماز جماعت جمع رو به اویند او رو به جمعیت!

    گفتم پس حکایت تنهایی چیست؟
    گفت نزدیکتر از حبل الورید، چنان به تو نزدیک است که در مقایسه، هر جمع نزدیکی، دور می نماید. نزدیکترین دوستان و یاران در مقایسه ی این نزدیکی چه بسیار دورند از تو!!

    همیشه تنهایی در خلوت معشوق!
    سخت تنهایی! اگر میان هزاران هزار به نماز باشی باز این خلوت توست با معشوق!
    می کِشد و می کِشی، می کشی و می کِشد!

    تنهایی چنان که کسی نیست تا بیاموزی از او شیوه های دلبرانه را! هر چه هست شیوه ی دلبرانه اوست!
    تنهایی چنان که کسی نیست تا با او بگویی از شیوه ی دلبرانه دوست! فرصت گفتن نمی یابی حتی! سرّ عاشقی چنین است که نگفته مانده تا کنون!
    اسرار دلبرانه از این روست که در راز و رمز است!
    دلبریهای بی بدیل دلبرانه همواره در پس پرده است!

    گفتم مردد شدم میان تنهایی و جمع!!
    گفت شوق تنهایی ما کجا و شوکت و معشوق کجا!؟ در کشاکش کشیدن و کشیده شدن، لحظه ای نمی گذرد که هرچه هست در تو، نثار می شود، هیچ ات می کند به اشتیاق و شوق نثار، نیست می شوی در تنهایی خویش در خلوت معشوق!! می شوی سراپا شوق، سراپا اشتیاق، سرا پا معشوق!

    در جمعی اگر باشی شاهد و مشهود بزم آنها یکی ست! معشوق شان یکی ست، بی آنکه رقیب هم باشند!
    پاکانی اند پاکباخته، خویشتن خویش به پای معشوق انداخته، به تنهایی خویش ساخته و تا مرز جنون تاخته!
    تنهایانی که در تنهایی خویش چنان دیوانه معشوق شده اند، که خود شده اند معشوق، نه در آنها پایی مانده به رفتن، نه تنی مانده به ماندن، هیچ ِ هیچ شده اند درتنهایی خویش، در خلوت معشوقی تنها!

    گفتم مرا ببر به بزم تنهایی این جماعت!
    گفت تنها باید رفت!!
    گفتم چگونه!؟
    گفت به جماعت شو!!
    گفتم چگونه!؟
    گفت در تنهایی خویش!!
    گفتم هیچ در وادی تنهایی بوده ای؟
    گفت بوده ام در وادی تنهایی، “بوده ام” واژه ای واژگونه است! نبودم! هیچ چیز نبود آنجا تا به آن بسنجم، بگویم، بازگو کنم، به کلمه نشد که فرصت دهم تا منعقد شود. باز آمده ام بی آنکه حتی کلمه ای هدیه آورده باشم. چیزی دیگر است آنجا! چیزی دیگری آنجا! کلامی اگر فرصت بیان بیاید دیگر آنجا نیستی! اینجایی! اینجا!
    گفتم چرا چنین است؟
    گفت واژه در وادی تنهایی، عمل است، کلمه نیست، حروف نیست، هرچه هست آنجا عمل است، حرف نیست، شدن است، گفتن نیست، گفتنی نیست! با تو از ناگفته های نگفته چگونه بگویم!؟

    گفتم دیوانه میکنی مرا، رهایم میکنی در تنهایی!!
    گفت طریق معرفت طریق تنهایی ست!

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۰ ۱۲:۳۲ ق.ظ:

    تسلیم چگونه است؟چگونه باید تسلیم بود؟

    گفتم رسم ادب چگونه بر آورم در برابر معشوق؟
    گفت به حمد!
    گفتم وعده دیدار کجا بگذارم سزاوارتر است؟
    گفت در حضوری! همواره! (از حال حمد، معدوم شو از مد ستایش تا خَم دال!)
    گفتم چه بگویم؟
    گفت غیر حمد هیچ، تا بگویدت که بگویی!
    گفتم چه خواهد گفت؟
    گفت همواره می گوید! بی آنکه خواب او را برباید. بی آنکه دمی تامل کند و بی لحظه ای درنگ!
    گفتم چه می گوید؟
    گفت سلام!
    گفتم چگونه سلامی؟
    گفت سلامی که سهل و سلامت است. سلامی سهل، از نور!
    گفتم کر و کورم آیا هنوز؟
    گفت نی، در گفتگو با خویشتنی!
    از گفتگو با خویش به در آی. با او به گفتگو شو تا بشنوی سلام را. راز گفتم با تو که رمز حمد این است. آن حمد که خویش تو را خاموش نکند خام است.
    گفتم آنگاه که بشنوم چه خواهم کرد؟
    گفت سلام خواهی گفت!
    خواهی گفت سلام و خواهی شنید سلام! بی آنکه دمی تامل کنی و بی لحظه ای درنگ!
    گفتم چه رازی ست در این تسلیمِ مسلمانی، در این حمد و سلام!؟
    گفت سلام نور است. حمد که می کنی در دل، سینه را ستوده میکنی، محمد می کنی که شنیدار سلام شود و سلام که میکنی یعنی انعکاس آن نور در تو هویدا گشته و چه میدانی تو که چه می گویم، هرگز کسی تو را چنین نیاموخته تا نماز کنی!
    هی! هی! بگذار اینها را! آماده شنیدن سلام باش! چقدر برای شنیدن یک سلام آماده ای!؟

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۰ ۱۲:۵۴ ق.ظ:

    شمس به مولانا چه اموخت که او شد مصداق اسلام((به اعتقاد من))کدام رمز بود که مولانا سالیان درازی بر منبر خطابه ووعظ وکلام وفقه وفتوای اسلام نفهمیدش تا شمسی از راه برسد وبه او بیاموزدش؟
    مولانا برایم قابل احترام است اما به باورم مصداق اسلام نیست.
    شمس اما چیزی به مولانا نگفت، شمس مولانا را شنید! فقط همین
    زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست!

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۰ ۱:۰۶ ق.ظ:

    واقعا چه معنایی دارد باطن این سخن لا اله الا الله؟

    بر در میخانه تیغ لا بزن/رو به تیغت حرف بسم الله بزن/چون ز در بگذشتی و از لا اله/ هم اله ره را نمایاند به راه/

    بگو خدایی نیست، جز خدایی که نیست، جز او.
    بگو و بر آن وفادار بمان. چقدر وفا می طلبد مگر ماندن بر یک جمله!؟
    چقدر!؟

  3. منصور خرداد ۲۴, ۱۳۹۰ at ۱۲:۳۹ ق.ظ

    باسلام
    شما بهترین پاسخ ممکن را …
    صلاح در حذف ادامه مطلب دیدم بدلیل خصوصی بودن آن.

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۰ ۱:۴۱ ق.ظ:

    چراغی بدست و راهی در میان و مقصدی در پیش است. اگر چراغ مدد راه است که هیچ اما اگر چراغ تو را چنان به خود مشغول کرده به این که مدام مراقبش باشی که مبادا که خاموش شود، مباد چنین شود، مباد چنان شود، اگر خاموش شد چه شود، اگر کم نور شد چه شود، بدان که چراغ شیطان است. یک چند روشنی می دهد سو سو می زند به راهی کنار گذر و به ظاهر کوتاه، آنگاه به خاموشی اش تو را در بی راه رها میکند در سرگردانی.
    درود و بدرود

  4. منصور خرداد ۲۴, ۱۳۹۰ at ۹:۱۲ ق.ظ

    باسلام
    وسپاس فراوان
    و درود بی پایان
    خوشنودم که در راهم واگر در راهم عاقبت حتی اگرچراغم شیطانی باشد-چون نظر بر او دارم وبس- از او-شیطان- هم درگذرم.عزم جزم کرده ایم که شیاطین را به سجده در اوریم.وچون عزمی جزم داریم واینکه وثوق بر رحمتش داریم بیش ،قطعاچنین خواهد شد…پیش ازاین راه را گم کرده بودیم.حیران مانده بودیم.امااکنون حس گمگشتگی ندارم.حسی دارم حیرانی از جنس دیگرو در تدارک حضورگام میزنیم شایدتوفیقی به مددش حاصلش اید…واین حس همواره میخواند…همواره مینوازد.همواره پروتهی میشود…مادرجنگ با شیاطینیم.دعایم کنید که این جنگ واقعی باشد والهی و رحمانی باشد نه شیطانی و…
    تنها یک سخن که نه بر سبیل جدال بل به پاس سخن ، میماند:مولانا مصداق اسلام نیست!منظورم مصداق مسلمانی است!یک مصداق بارز!که به باور من عشق وتسلیم در مرام مولانا یکیست!از اولین معلمانم که به وادی تسلیم وعشقم خواند مولانا بود.بگذریم مهم نیست.مولانا هرکه هست باشد.سوال این بود که مولانا چرا مولاناست!؟وپاسخ گفتیم :تسلیم واسلام ومسلمانی ای که شمسش تعلیم داد.((اگرچه بیانها مختلف است ولی من از کلام مولانا بوی تسلیم وعشق وبه سخن دیگروروشنتر””محوشدن””فهمیده ام))وسراسرتعلیمات مولانا هم در شرح “نحومحو” است.((البته هرگزمقصود این نیست که مولانا مراد باشد وما هم مرید.اصلا مولانا محو شد چرا ما بخواهیم او را برجسته کنیم.مهم کلام است وتعلیم است و…ونه تنها مولانا بلکه تمام اولیای دیگرچنیند.این اولیا همه نشانه ها والگوهای راه و طریقتند.که از هریک چیزی باید اموخت که باید اموخت.وصد البته عرصه عرصه تحقیق است نه تقلید!!!))
    فرمودید که چقدرمگر دشوار است وفادارماندن بر یک جمله لااله الا الله؟
    انقدر که باید فاصله بین من و او پر شوداز او وازمن تهی شود.
    چنان پرشود فضای سینه از دوست که فکرخویش گم شود از ضمیر!
    ومن رها کند تا او بگیرد.
    وهمین است دشوارترین مرحله که به دلیل دشواریش واینکه این من چنان چنبره زده است که عاقبت
    به جایی نرسد کس به توانایی خویش
    الا تو چراغ رحمتش داری پیش
    در این وادی هرچه رویم هیچ است وتا تسلیم کامل برای ما خردان راه درازیست.اگرچه برای بزرگانی چون مولانا ویا …راه بسیار کوتاه بود…درنهایت مرام تسلیم است وبس.جز این هم نیست.یا تسلیم شیطان شویم ویا تسلیم احد.اکثریت تسلیم شیطانیم.((اکثرهم لایعقلون-لایتفکرون و…))ولااله الاالله دریک لحظه محقق میشود.دریک کمترین لحظه زمان:حریت یک لحظه است:اماگاهی تلنگرانقدرقویست و گیرایی انقدر بالاست که من یکسره میرود وجا را برای او تهی میکند.وگاهی زمانی طولانی یا کوتاهتر میخواهد تا این من رها کند من را!ازاین من تا یک اوفاصله ایست که همینکه من رفت لااله الاالله محقق میشود.((ودرون وبیرون را باید از منها و طاغوتها پیراست تا لااله الاالله محقق بشود.یاایها الذین امنوا اجتنبوا الطاغوت…الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفروا اولیاءهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی اظلمات…))
    از دو را هنمایی ارزنده تان سپاس گزارم…
    یکی اینکه فرمودید :
    خلوص درعمل به دانسته ها:دعایمان کنید که چنین شود وباشد
    یکی دیگراینکه:
    مراقب باشیم که شیطانی نباشد چراغی که به دست است
    که هر دو سخنانی به حق وارزنده ونیکوست وبه مثابه چراغانی در راهند…
    سپاس.سپاس.سپاس
    و از اینکه با یکی از اهل وثوق همکلام گشتم خدای را شاکرم و
    دعایمان کنید…
    بدرود ودرپناه حق پایدار ومحفوظ ومحظوظ

  5. رایحه خرداد ۲۸, ۱۳۹۰ at ۱۲:۲۲ ق.ظ

    سلام:مطلب بسیار خوبی بود درود بر شما..
    دروبلاگ رایحه منتظر نظرات ارزشمندتان هستم…

  6. پگاه تیر ۱, ۱۳۹۰ at ۹:۰۶ ق.ظ

    یا رها!
    به حال خویشم رها مکن!

  7. فاطمه تیر ۱, ۱۳۹۰ at ۲:۴۰ ب.ظ

    سلام بر شما دوست عزیز
    مطالب ارزشمندتون رو میخونم و بسیار زیبا مینویسید…..مخصوصا این نوشته آخرتون…..بسیار زیبا و دلنشین بود

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ تیر ۱ام, ۱۳۹۰ ۱۱:۲۲ ب.ظ:

    سپاس او را که زیباست و خالق زیبایی

  8. حافظ ایمانی تیر ۲, ۱۳۹۰ at ۹:۰۹ ق.ظ

    و من آمدم تا دوباره به روحت سلام کنم غلامرضای عزیز

    دست افشان و …

    ط ر ب ز د ه

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ تیر ۲ام, ۱۳۹۰ ۵:۱۰ ب.ظ:

    قدم بر چشم من داری برادر عزیزم
    که دست افشانم نمودی و ط ر ب ز د ه

  9. شيفته تیر ۷, ۱۳۹۰ at ۱۱:۱۱ ق.ظ

    عرض سلام
    چه خوش ظاهر است نوشته های شما و چه رهگشا نصایح جنابتان .خوشنودم که رهگذر نورستان شما گشتم و انشاءالله ماندگار این سرای .

  10. الهام تیر ۹, ۱۳۹۰ at ۱۰:۱۴ ق.ظ

    با سلام و درود بی پایان
    باز هم شاهکاری دیگر و بیان رمزی دیگر که برای درک آن، من حقیر ساعتها مسخ شده در ذهنم می کاویدمش
    گفتمانتان با آقا منصور بسیار زیبا و پر استفاده بود
    به امید هدایت حق تعالی و به امید محو شدن من و رسیدن به او
    در پناه حق همیشه پایدار باشید

  11. مهتاب تیر ۱۱, ۱۳۹۰ at ۳:۵۸ ب.ظ

    سلام!
    در رفت و آمدبودم که امروز با کشش خاصی بدین جا شتافتم!
    این تاریکی اعماق همان حجابِ من است که من،او را نمی بیند..من کسی را میبینید که جلوه ی او را به خود گرفته …حال تکه سنگی…آدمی..و..!!این می شود که در تاریکی می مانم و روشنای قلبم تیره وتیره تر می شود!!واین لوح محفوظِ دل دور و دورتر می شود!!!
    یا رها!
    به حال خویشم رها مکن!
    همچنین ای کسانی که ایمان آورده اید…لم تقولون مالا تفعلون!!!خدا کند که خواندمت…دانستمت..عملم هم گم نشود!!
    پیوسته ثابت وپایدار باشین….ممنون زیبابود و شعف برانگیز…

  12. مهتاب تیر ۱۱, ۱۳۹۰ at ۳:۵۹ ب.ظ

    اینکه گفته اند راه های رسیدن به خدا به عدد انفس است یعنی چه؟مایلم تفسیر وتعبیر شما را در این مورد بدانم
    راه های گوناگون مراتب شهرهایی است که مردمان به درجه ایمان خود در آن ساکنند…این شهر هارا انگار دیده ام و راه راکه یکی ست…زیبا بود وصف شما….

  13. مونا اکبریان تیر ۱۲, ۱۳۹۰ at ۴:۴۳ ب.ظ

    درود
    ای کسانی که ایمان آورده اید. ایمان بیاورید
    مثل همیشه تاثیر گذار
    ………………………………………………………
    دستان جوهری من تازه شد
    مانا باشید

  14. منصور تیر ۱۴, ۱۳۹۰ at ۱:۱۸ ق.ظ

    باسلام
    فاصله میان نوشته هایتان بسیار است
    دلمان تنگ میشود
    سوالاتم وپاسخهایتان رامرور میکردم نکته ای یافتم که عزم دارم بگویمش بااجازه:
    فرمودید:
    “””راه میان بر یک جمله کوتاه است. کیست که به این جمله عمل کند!آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.
    به پشتوانه قران می گویم هر که غیر این بگوید، هر که باشد تو را به زیانکاری می کشاند”””
    این جمله قران :انا الانسان لفی خسر الا الذین”””امنوا وعملوا الصالحات وتواصعوا بالحق وتواصعوا بالصبر”””اموزه ایست به حق واساس کار در هر مکتبی جز این باشد برحق نیست.”””عملوا الصالحات””تواصعوا بالحق”””وتواصعوابالصبر””اما ایا در قران ایه یا ایاتی سراغ دارید که مثلا بگوید عمل صالح فلان است یا مقصود ازتوصیه به حق دقیقا این است یا توصیه به صبر؟به فرض ایا اگرکسی پیدا شود که طریقی ارائه بدهد که عمل صالح باشد((برای مثال این طریق خدمتی بی منت به خلق باشد-واقعا خدمت باشد ودرعمل وتجربه صدقش هم روشن شده باشد )) ولی سابقه ای از ان طریق در سنت نباشدویا بنده وشما یا کسی دیگر ان را به عنوان مصداق این سخن -عمل صالح-نپذیریم ایا گمراهی است وملاک داوری در باب این اختلاف چیست؟((حالا یا اساسا و اصلاچنین سابقه ای در سنت نبوده است و یا بوده است وگم شده است ودرصورت اختلاف درمصداق ایه بودن یک نفر قطعا در اشتباه است!!!؟))وایا این را میپذیرید که امکان دارد که کسی برداشتی از قران داشته باشد وکسی برداشتی دیگرومتفاوت تروبازکسی برداشتی سه دیگروقس علی هذا؟واگر اری ان وقت کدام برداشت درست است؟((به نظر بنده در صورت اری گفتن به این پرسش انوقت راه تشخیص برداشت حق از باطل ازمون در عمل وتجربه است…یعنی ان سخنی حق تر است که در عمل از ازمون سربلند بیرون شود)).گمان میرود که گاهی ایه ای اصلی کلی را بیان میدارد ولی مصادیقش الی ماشاالله میتواند باشدلذا هرکسی میتواند یکی از مصادیق ان ایه را کشف کند!خصوصا اینکه کسی راهی به سمت خداوند پیدا کند که ان راه از مسیر عمل صالح میگذرد و این عمل هم کاملا خدا محور است.یعنی به مدد الهی انجام میشود.در مقام تسلیم انجام میگیرد.
    اگرتوضیحی برای این حقیر داشتید خوشنودم میکنید وگرنه خرسندم به دوستیتان
    یاحق

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ تیر ۱۴ام, ۱۳۹۰ ۷:۲۳ ق.ظ:

    وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَا نُکَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا أُولَـٰئِکَ أَصْحَابُ الْجَنَّهِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ﴿الأعراف: ۴٢﴾

  15. منصور تیر ۱۴, ۱۳۹۰ at ۹:۴۸ ق.ظ

    ممنونم
    دوست
    همواره
    دلتان زنده باد
    و
    سرشار از شادی واگاهی بمانید!
    پاسخ گرفتم ودانستم که وسع من به اندازه تمام عمراست!
    وتمام عمرعاشقم به عمل صالح وایمان وصبر وحق!

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ تیر ۱۴ام, ۱۳۹۰ ۱۰:۵۴ ق.ظ:

    عمل مهم ترین چیز درطریق تعالی است. برای مصداق ها حرفی برای گفتن ندارم چند خطی نوشته ام در اینجا:
    http://iranjoy.com/?p=708

    التزام و اخلاص در عمل منجر به وسعت وسع است.چند خطی نوشته ام در اینجا:

    http://iranjoy.com/?p=1187

    ارتباط منسجمی هست بین ادراک ، عمل و آگاهی چند خطی نوشته ام در اینجا:

    http://iranjoy.com/?p=311

  16. Reza Rashidi تیر ۱۴, ۱۳۹۰ at ۱۱:۵۱ ق.ظ

    وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَا إِلَى اللَّـهِ وَعَمِلَ صَالِحًا وَقَالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ ﴿٣٣﴾فصلت

  17. غریبه تیر ۱۵, ۱۳۹۰ at ۱۰:۵۲ ق.ظ

    چگونه باید بندگی خدا کرد تا بنده شیطان نشد ؟ بهترین راه شناخت خدا چیست؟ از سلاح هوس شیطان چگونه میشه دوری کرد؟ وقتی آدمی در برابر هوس خود اینقدر ضعیف باشه معلومه که شیطاان حکمرانی میکنه

  18. منصور تیر ۱۵, ۱۳۹۰ at ۶:۳۴ ب.ظ

    باسلام
    بدون هیچ تعارفی عرض میکنم
    که منابعی که معرفی فرمودید عالی بود
    مستفیض گشتم
    به یقینم یقین پیدا کردم

    عمل،(خلوص،یقین)ادراک واگاهی
    عمل یعنی همان صلوه
    نمازی خالصانه
    یعنی نمازی که در مقام تسلیم واز سر تسلیم وبرای تسلیم باشد
    نمازی که به دائم الصلاتی برسد.بکشد.عمل یعنی اتصال با رحمن.اتصال با رحمن یعنی صلوه.
    به باور بنده خالصانه ترین عمل ان است که به قصد تحقیق در حقیقت ان عمل وبااستعانت از خودش باشد
    از غیر کاملا تهی باشد.عملی که گاهی به یکباره وگاهی به تدریج ادمی را تا مقام محو وتسلیم بالا میبرد
    مقامی که دیگر غیر او هیچ نیست.چنین عملی وقتی پشتوانه کلام الهی وشعور الهی را دارا باشدخالص ترین است.
    اصلا اگرعملی باشد که به پشتوانه کلامی جز کلام الهی اتکا نماید خالص نیست اساسا تا اینکه گفت ان یکی از این خالصتراست
    پس تنها عمل خالص به ادراک واگاهی میرساند!
    ایاک نعبد وایاک نستعین باشد
    عمل خالص عملی در مقام تسلیم وبرای تسلیم وازسر تسلیم!است.
    متاسفانه شیاطین از غفلتها استفاده فراوانی برده اند وخود رابه جای او جا زده واز طلب برخی ادمیان
    استفاده سوء کرده واز تعجیلشان در طلب انان را به گمراهی کشانده اند((همان که فرمودید راه های میانبر را باید ازمود وسخت مشکوکند)).رندی یا رندانی میطلبد تا به جنگ این شیاطین بروند.جنگ با شیاطین همان عمل خالص است.جنگی که از سر تسلیم در مقام تسلیم وبرای تسلیم وبا استعانت از خود اوست.سرانجام این جنگ با مخلصین است.برای درک این مبارزه باید اهل تحقیق بود واهل عمل بود واهل خلوص بود ودر جست وجوی راهی بود که فقط او را نشان بدهد ونه غیر اویی را!دربطن هررابطه عارفانه وعاشقانه ای باخدا در تمام طول تاریخ ((پیامبران وامامان وعارفان))جنگی نهان بوده است با شیاطین که در هرزمانه سر براورده از چاه ظلمت وطغیان کرده وادمیان را با خود به زیر کشانده اند! به ظاهررویارویی ادمیان با ادمیان وبه باطن رویارویی رندان با شیاطین!قران سراسر مملو ازسخنانی در بیان این جنگ است وانقدر که به نفوذ شیطان وسربازانش بیم داده است به چیزی دیگر بیم نداده است .
    عمل یعنی اتصال با رحمن در مقام تسلیم وشاهدی واتصال یعنی صلات تا دائم الصلات شوی انگاه خالص شوی!
    به نام حق این مهمترین اموزه وتعلیم حق را از یادها بردند وبه جایش اباطیل خود را نشاندند.
    وقتی کسی در مسیر عمل پای مینهد-عمل با اخلاص وعمل ایاک نعبد وایاک نستعین
    سرانجام به فراموشخانه ای میرسد که شگفت زده اش میکند
    وای ببین حق کجا بود ومن کجا دنبالش میگشتم
    به انچه پیش چشم تحریف میشدودیده نمیشد و…
    حق همینجاست
    ان را دریابیم.
    جاءالحق وزهق الباطل
    انشاالله

  19. منصور تیر ۱۶, ۱۳۹۰ at ۱۲:۱۱ ب.ظ

    باعرض سلام
    در شرح عمل صالح
    نکته ای دیگر هست

    عمل صالح ان عملیست که
    ادمی را به اشتی با تمام هستی برساند!

  20. شيفته تیر ۱۹, ۱۳۹۰ at ۲:۲۶ ب.ظ

    عرض سلام
    مطالبتان را از ابتدای راه اندازی این وبلاگ ، بر حسب فراغتی که از مشغله هایم پیش میآید می خوانم و به پیش می آیم .نوشته های جنابعالی بسیار عمیق و تاثیر گذار هستند .تاثیر گذارند چون روح دارند .روح دارند چون بر قلم کسی جاری شده اند که شنیده هایش را نمی نویسد بلکه بر اساس تجربه هایش قلم می راند .امیدوارم اراده خداوند بر این قرار بگیرد که همواره صداقت قرین کلام جنابعالی باشد .
    سوالی از حضورتان دارم : در عرفان ،نگرش آدمی به زندگانی و جهان هستی تغییر می کند .بر حسب درک و استعدادی که خداوند به بنده عنایت فرموده ،توانسته ام که با هر درد و بلا و بیماری که منشا غیر آدمی داشته باشد کنار بیایم و با برخورد با اینگونه مصائب شکرگزارش باشم و همیشه هم به عیان مشاهده نمودم که:” ان مع العسر یسری ”
    ولی در رابطه با صاحبان رذایل اخلاقی که تمام هم و غمشان آزار رساندن به دیگر انسانها است هنوز تعبیری نشنیده ام که در قلبم بنشیند و با وجودم عجین شود .بله می دانم که انسانها معادنی هستند که گوهرانی در نهاد آنهاست و اگر به آن گوهر دست نیابند ، جز خاک و کلوخ نیستند .آری میدانم آنکه واصل می شود می یابد که هیچ چیز در این جهان جز حق نیست .آری می دانم که “لاحول و لا قوه الا بالله العلی و العظیم “و اراده ی هر انسانی تحت اراده ی خداوند است .آری می دانم هر شری به معنای عدم خیر است و هر خیر از جانب اوست .آری می دانم فولاد سخت است برای هدفی مشخص و حریر در نهایت نرمی و لطافت است جهت هدفی دیگر و نه فولاد هیچگاه جای حریر را می گیرد و نه حریر جای فولاد را و این عین حق است .آری می دانم ….
    ولی چرا در برخورد با آدمیانی که ناجوانمردانه ، حقی را ضایع می کنند ، عزت نفسی را به دار می کشند ، از گذشت دیگران سوءاستفاده می کنند ، در برابر صداقت ،دورویی می ورزند و…نمی توانم صبوری ورزم ؟ واقعا می خواهم راهکار عملی کسب صبر و حلم را بدانم .آیا روزه گرفتن است ؟ آیا تزکیه نفس است ؟ آیا رسیدن به این درجه به این سادگیها میسر می شود و یا تلاش چهل – پنجاه ساله یا بیشتر می طلبد ؟؟ واقعا خواهان پاسخ به این سوالم .می خواهم همانطور که در برخورد با بلاهای غیر انسانی به رضا رسیده ام ،در سختی ها و مصائبی هم که ریشه انسانی دارند و از اطرافیان وارد می شوند به این درک قلبی برسم .به این درک که هرکه بدی می کند ،یقینا اگر خدا نخواهد نمی توان مرتکب این عمل شود .و چون خدا می خواهد پس من هم باید راضی باشم .پس چرا وقتی بدی می بینم باز منشا عمل را از آن فرد می بینم و دلم نمی آید به هیچ طریقی آن را به خداوند منسوب کنم ؟
    امیدوارم با زیاده گویی هایم توانسته باشم منظورم را برسانم .خواهشمندم اگر در وبلاگتان قبلا به این موضوع پرداخته اید آدرسش را عنایت فرمایید و اگر نه ، منت بگذارید و پاسخ پرسشم را بفرمایید .
    مستدام باشید .

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ تیر ۱۹ام, ۱۳۹۰ ۳:۲۶ ب.ظ:

    اللهم ارنی الاشیا کماهی این کلام بزرگان معرفت اسلامی ست. ما بر اساس آنچه دریافت می کنیم اقدام به قضاوت میکنم. دریافت های ما در حد وسع ماست.وسع ما تنگ است. دریافت های ما ناقص و قضاوت های ما پر نقص.فرض کن وسع تو را وسع موسی کنند باز در آن وسع قضاوت خواهی کرد و خضری خواهد گفت: هان تو همپای من نیستی که زود قضاوت کرده ای!
    چه کنم؟
    آیا باید از خیر قضاوت گذشت؟ باید در برابر دروغ و تزویز و… بی جبهه ماند از ترس قضاوت نادرست!؟
    اللهم ارنی الاشیا کماهی یعنی چنان ببینم که اگر قضاوت کردم عادلانه باشد.
    قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا ﴿۶٧﴾ وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا ﴿۶٨﴾کهف

    بسیاری هست که نمی دانم، چه کنم قضاوت نکنم؟
    اللهم ارنی الاشیا کماهی یعنی. متعادل ببینم تا متعادل شوم.
    عکس این هم ایا صادق است یعنی متعادل شوم تا متعادل ببینم!
    عدل اصل دوم مسلمانی ست. پله اول توحید و پله دوم عدل است. به سمت عدل که سیر کنی به پله ی بالاتر نزدیکتر می شوی.
    از تعادل نوشته ام اینجا:
    http://iranjoy.com/?p=1073

    آنجه در هستی متجلی ست بر پایه عدل است.
    وَتَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ صِدْقًا وَعَدْلًا ۚ لَّا مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ ۚ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ﴿١١۵﴾ وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللَّـهِ ۚ إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا یَخْرُصُونَ ﴿١١۶﴾انعام

    آیا آدمیانی که ناجوانمردانه ، حقی را ضایع می کنند ، عزت نفسی را به دار می کشند ، از گذشت دیگران سوءاستفاده می کنند ، در برابر صداقت ،دورویی می ورزند رفتارشان عادلانه است؟

    یزید را می بینی، حسین را هم ببین! در هر لحظه ی هستی عاشورایی برپاست. یزیدی به ظاهر برنده است و تو آن لحظه را می بینی، پس باقی ماجرا چه می شود؟

    …….نمی توانم صبوری ورزم ؟ واقعا می خواهم راهکار عملی ….
    در ترازوی عدل وقتی یک کفه صبرت را می رباید، کفه ی دیگر را سنگین کن تا تعادل برقرار شود.

  21. Aryana تیر ۱۹, ۱۳۹۰ at ۶:۵۸ ب.ظ

    سلام
    هزار رمز به هم گفته جان من با عشق
    در آن رموز نگنجیده نظم حرف و کلام

  22. مطرب دل‌ تیر ۱۹, ۱۳۹۰ at ۸:۴۵ ب.ظ

    الله

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۰ ۲:۰۲ ق.ظ:

    یا الله
    یا الله
    یا الله

  23. منصور تیر ۲۰, ۱۳۹۰ at ۱۱:۳۰ ق.ظ

    باسلام
    سوال
    به نظر شما ایا ایمان ویقین با ادراک چه نسبتی دارد؟
    ایا اگرکسی به واقع به ایمانی رسیده باشد پیش از ان لزوماباید به ادراکی رسیده باشد؟
    به تعبیر دیگر ایا لزوما ادراک مقدمه ایمان است؟
    ویا اینکه ایمان مقدمه ادراک است؟
    ویا اینکه هم این و هم ان؟
    باتشکر

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۰ ۴:۲۰ ب.ظ:

    چیدن کلمات در پی هم کاری آسان است اما انکه می شنود آن کلمات را، شاید که درک معنا براو بسیار دشوار آید.
    ایمان یعنی چه؟ یقین یعنی چه؟ و ادراک یعنی چه؟
    ایمان یا ادراک کجای مسیرند که باید کسی برود به آن سمت تا به آنها برسد؟ یا نرسد؟

    ایمان در باورم درجاتی دارد و ادراک نیز چنین است. گاهی ایمان در مرحله ی ادراکی را رهنمون می شود و گاه ادراکی در مرحله ای دیگر بر خلوص ایمانی مهر تایید میزند.

    الَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُولَـٰئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ ﴿الأنعام: ٨٢﴾آنها که ایمان آوردند، و ایمان خود را با شرک و ستم نیالودند، ایمنی تنها از آن آنهاست؛ و آنها هدایت‌یافتگانند

    انظُرْ کَیْفَ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ ۚ وَلَلْآخِرَهُ أَکْبَرُ دَرَجَاتٍ وَأَکْبَرُ تَفْضِیلًا ﴿٢١﴾ ببین چگونه بعضی را بر بعضی دیگر برتری بخشیده‌ایم؛ درجات آخرت و برتریهایش، از این هم بیشتر است!

    قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا ۖ قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَـٰکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ ۖ وَإِن تُطِیعُوا اللَّـهَ وَرَسُولَهُ لَا یَلِتْکُم مِّنْ أَعْمَالِکُمْ شَیْئًا ۚ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ‌ رَّحِیمٌ ﴿١۴﴾حجرات
    گفتند: ایمان آوردیم. بگو: ایمان نیاورده‌اید، ولى بگویید: اسلام آورده‌ایم، و ایمان هنوز به دل‌هاى شما راه نیافته است، و اگر خدا و پیامبر او را فرمان ببرید، چیزى از کارهاى شما را نمى‌کاهد. همانا خدا آمرزنده‌ى مهربان اس (١۴)

    ایمان و عمل باهم کارامداند عمل از جنس ادراک است.ایمان موجب خلوص عمل است.عمل خالص ایمان را مستحکم میکند.ممکن است ایمانی برای ادراکی به هیچ کار نیایید وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَهُ الْقَدْرِ
    ممکن است به ادارکی، هزار ماه ایمانی را به شبی بروی لَیْلَهُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ …

    آقا منصور سوالات ایمانی و ادارکی با پرسیدن پاسخ داده نمی شوند. با حمد و ستایش پاسخ داده خواهند شد در حد وسع آدمی. غیر این بود یکی پاسخها را یکجا مکتوب می کرد و خلق سهل تسلیم را سخت نمی دیدند. هرکسی در حمد جواب های خود را می گیرد. میخوانی او را و او پاسخت می دهد. شاید پاسخی مرا به راه و تو را گمراه کند. یا برعکس.

    شیطان وسوسه گر است. در این گفتگوی ما حرفی ممکن است خدایی نکرده موجب خسران دنیا و آخرت شود. من مروج عقیده یا مسلکی خاص نیستم.مسلمانم. در گوشه ی خانه ام گاهی دلنوشته ای را نوشته و در این فضای مجاز اندر مجاز با دیگران شریک می شوم. در آن اگر شهد و شکر یافته ای، نوش جانت و اگر تلخی یافته ای بر من ببخش و عفو کن.

    تجربه این فضای مجازی به من می گوید که این گفتگو ها گره ای را نمی گشایند. پیشتر مدتی کامنتهای نوشته ها به خاطر مشکلات مربوطه بستم حتی خود این جا را بستم و خداحافظی کردم.دوباره دلم راضی نشد و نوشتم و نوشتم تا اینجا که در خدمت شما هستم. گذر ما بر پلی باریکتر از موست از هر طرف که بیفتیم در هلاکتیم.
    فلاسفه در پی پاسخ به سوالات، تاریخ را به اینجا کشیده اند که هستیم. دنیایی پر از سوالات بی پاسخ اما عارفان گفتند کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

    درود و بدرود

  24. منصور تیر ۲۰, ۱۳۹۰ at ۵:۵۲ ب.ظ

    باسلام
    بلی حق باشماست.
    زمانی با فلسفه در جست وجوی حقیقت بودم.اما امروز نه اینکه بافلسفه قهرم اما دیگرحد فلسفه را از گلیمش درازتر نمیکنم.امروزمعتقدم که زندگی عین یک طلب عرفانیست((شناور شدن در افسون گل سرخ)).وهرتعریفی جزاین را باطل میدانم.معتقدم که حقیقت هستی برای عرضه کردن خویش ظرفی فراختر ومناسبتر از عرفان ندارد!!اگرچه هیچ ظرفی گنجایشش به اندازه حقیقت نیست((کارما نیست شناسایی راز گل سرخ)) ولی از این میان عرفان مناسبتراست.عرفان به معنی یک حرکت ونیز به معنی یک هدف ومقصد.زندگی هم یک حرکت است وهم یک هدف ومقصد است.طلبی دائمی وپایان ناپذیر است.ازانرو که طلب است حرکت وازانرو که پایان نداردهدف است.
    اماگفت وگو:گفت وگو برای رسیدن به وحدت و برای کم کردن فاصله ها میان ایمان وعمل وادراکهایمان به گمانم مفید است.همه عرفا هم ادراک کردند وهم سخن گفتند واز ان میان کسانی سخنانی گفتند که عالمی را شوریده کردند.گفت وگو برای افزودن بر اشتیاق برای حفظ اشتیاق برای یار بودن ودورنبودن از هم وبرای درک مفاهیم “شاید”لازم وشاید “مفید” است.درست است.گفت وگوها گره ای را نمیگشایند اما ان زمانیست که عملی درمیان نباشد.دیده ام کسانی را که مثلا از یک طرف معتاد بوده اند واز طرفی چنان با تکبر از عرفان سخن میگویند که …!!عرفان کجا وعادت واعتیادکجا؟عرفان عین عمل است وماحصل این عملها وادراکها باید خود را درگفت وگوها نشان بدهند تا شاید باهم گره ای بگشایند ودلهای دوری را به هم نزدیک گردانند!بلی.سخن ظرف کوچکیست برای بیان ادراک!اماچاره چیست؟وقتی کسی در جهل و غفلت است چگونه باید ابتدا به تلنگری بیدار شود تا به سمت عمل راهنمایی گردد؟شاید ما به قول برخی دوستان وظیفه وتکلیفی از سر عشق داریم ولی حصول نتیجه درظرف تکلیف وعاشقی ما نمیگنجد!عشق یعنی((یک خصوصیت مهم عشق این است نه تعریفش)) یک حرکت بی دلیل وبدون چشمداشت به نتیجه!اگربه هر بهانه ای از این تکلیف سر باز زنیم به گمانم در حق عشق جفا کرده ایم.البته هر کس به شیوه ای عشقبازی میکند.تکلیف هر عاشقی این است که هراندازه میتواند اگاهی بخش باشد.((هم برای خود وهم برای دیگران)).از هر راهی وهر شیوه ای.شاید کسی گفت وگو را شیوه خود نداند وخود اگاهی هایش را به طریقی مقتضیتر بگستراند!
    خوب میدانم که شما مسلمانید واهل هیچ فرقه ای ومروج هیچ فرقه ای نیستید.اصلااز سخنتان پیداست.نوشته هایتان دقیقا شیوه مسلمانی را تایید وترویج میکند.این را خوب درک کرده ام از ان ابتدا وخدای ناکرده قصدم این نبود که سر دربیاورم که اهل کدام فرقه اید؟امااعتراف میکنم که چرا– میخواستم با سوال وجواب سر دربیاورم از اگاهی هایتان!!!!!عمیقتر و دقیقتر و از زاویه پرسشهای خودم اگاهی های شما را ارزیابی کنم.البته زاویه دید بنده هم همان مسلمانیست.ولی میدانید که سلمان وعماروابوذر که سه مسلمان مشهورند هر سه به یک شیوه مسلمانی نمیکردند.اصل همان “”تسلیم”” است که اگر هر مرام وعقیده ای داشته باشی ولی تسلیم او باشی دیگر مسلمانی وجوابت را میگیری!!((فکرمیکنم که در قران هم ایه یا ایاتی که موید این سخن بنده است سراغ دارید))!با تسلیم به او رو کردن اصل است که البته فرقه ها ومکاتبی که تا کنون امده اند متاسفانه این اصل را اول تحریف وتحدید وتکذیب و…میکنند وچنان خردش میکنند که جز منیت هیچ در اهل ان فرقه نمیماند.بلی فرقه گرایی زشتی می اورد وادمی را خرد میکند واز مبدا دور میکند وبه “من”نزدیک میکند.اصل “تسلیم “است به قیمت تراشیدن از”من”.انقدر این”من”تراشیده شود تا به مقام “محو” و”سکوت”و”خاموشی”برسد.یعنی دیگراز خود سخن نگوید ونشنود ونبیند.بلکه با حق ببیند وبشنود وبگوید.راستش از نوشته هایتان هرچه میخوانم بوی تسلیم میشنوم وبوی اگاهی وادراک وبوی عرفان وبوی مسلمانی وبوی عمیق بودن در دین وایین ومذهب و نفوذ در ظاهر.مطمئنا شکری یافته ام که رهایش نکرده ام.راستش بخواهم دقیق تربگویم شاید سرّ امدنم وگفتنم وشنیدنم در اینجا رسیدن به همدلی و وحدت باشد.وحدت یک تجربه شیرین است که ادمی تجربه میکند.عرضه کردن یافته هایم ودریافتهایم وشاید هم بافته هایم به هوش وزیرکی رندان وشتابندگان در عرصه عمل وادراک واگاهی!در باب ایمان وادراک هم نظر بنده همان است که فرمودید :یعنی گاهی ایمانی ادراکی را مقدمه میشود وهمین ادراک باز بر ایمانی می افزاید.وایمان وادراک درجاتی دارند.
    بلی تسلیم البته با این اسانی که نوشته وگفته میشود به تحقق نمیرسد!
    حق باشماست.عملی و ایمانی وخلوصی باید تا تسلیمی باید!
    امایک نکته هست.هرکسی به قدر وسع خویش باید راهنمای هم باشیم!عرفان را به منزله یک راه انفرادی ودرونی صرف باطل اندر باطل میدانم.به همین دلیل نمیتوانم ارام و قرار بگیرم وبا دیگران چیزی نگویم وچیزی نشنوم ونکته ای نیاموزم.حتی اگر از این میان هیچ گره ای نگشایم باز تکلیفیست از سر عشق که تاعمر باقیست برجاست وبه هیچ قیمتی نبایدترک شود.ما باید در این راه مراقب و همراه هم باشیم.
    به هر روی
    به شما حق میدهم که برای خود روشی و شیوه ای و باوری خاص خود دارید ومرا چه رسد که بخواهم در این باور خللی ایجاد کنم ؟نوشته های شما سر شار از ادراک واگاهی و سخنانی ناب است برای تدارک دیدن راه.ما برای عمل و برای ادراک واگاهی و ایمان راه را گم کرده ایم.انسانها در راه گم شده اند.و باید باز راهی را که نشان دادند رندان برگزیده خدا،باز گفت وبیان کرد تا گمکرده گان راه بازایند به راه!گفتن از تسلیم سهل است ولی رفتن به راه تسلیم سخت.رند عالم سوزی باید تا بی هیچ مصلحتی راهی برای تسلیم شدن بنماید.تعلیم تسلیم بدهد.همه عرفا سراسر اشعار وسخنان وکتب واقوالشان برای تعلیم همین یک کلمه است:تسلیم وسکوت وخاموشی!وان نقطه خاموشی در حرف نمیگنجد!پس حتی در سنت عرفانی ما انها که به درک ان نقطه خاموشی رسیدند بازخاموش نشدند وهمچنان گفتنیها برای گفتن داشتند!بلی تا وقتی که شیاطین برای گفتن در میدان حاضرند پس چرا ما خلقی را که به زبان وگوش چشم ظاهر میفهمند رها کنیم؟!باید هرکس به وسع خویش بگوید وبنویسد وبشنود.
    وبلاگ شما فضاییست که در ان کسانی می ایند ومیخوانند واشتیاقی تازه میکنند وخود را ارزیابی ای میکنند وچیزی میفهمند ونوری میگیرند وبه شوری میرسند!مگر ادمی بدون اشتباه هم میشود.اگر گفته های ما البته کلام و الهام الهی باشدقطعا اشتباه در ان راه ندارد!ومابر ان سریم که به گنجینه های”” هفت اسمان علم الهی”” متصل شویم.باشدکه به حول وقوه الهی از شر شیاطین جن وانس در امان بمانیم وپاکیزه شویم تا انجا که شایسته ورود به”” تماشاگه راز “”باشیم.تماشاگه راز یعنی اسمان کلام وعلم الهی.
    عرفای گذشته بسیار گفتند تا به اینجا رسیدیم واکنون عصریست مهم وعصریست که بشرمیخواهد جمیا وبا تمام قدرت به سمت اگاهی حرکت کند.اصحاب شبکه منفی سخت در تلاشند تا این حرکت عظیم را به سمت گنجینه اگاهی های شیطانی سوق دهند وما هم باید سخت بکوشیم تا جهت این حرکت جهانی وعظیم را به سمت گنجینه های علم و اگاهی های الهی بکشانیم.عصرحاضر عصر اگاهیست.عصر استفاده از اگاهی هاست.عصروصل شدن به اسمان است.حرکت این کاروان به سرعت ما افرادواعضایش بستگی دارد .باید بکوشیم تا هرچه میتوانیم بر سرعت حرکت خود بیفزاییم .
    ببخشید
    بازهم سخن به درازا کشیده شد وبازهم غرغرکردم ووراجی.عیبی ندارد.شما ببخشید.فکرمیکنم که زین پس فقط بخوانم وسکوت پیشه کنم ولذا خواستم به اندازه همه اینده ای که به این وبلاگ می ایم ومیخوانم حرف بزنم.

    مدعی خواست که اید به تماشاگه راز
    دست غیب امد وبر سینه نامحرم زد

    “”وانالمسنا السماءفوجدنها ملئت حرسا شدیداوشهبا””
    “”وانا کنانقعد منها مقعد لسمع فمن یستمع الان یجدله شهابا رصدا””
    ((جن–۸–۹))
    انازینا السماءبزینت الکواکب””وحفظا من کل شیطان مارد””لایسمعون الی الملاالاعلی ویقذفون من کل جانب””دحورا ولهم عذاب واصب””الا من خطف الخطفت فاتبعه شهاب ثاقب””((صافات–۶-۷-۸-۹-۱۰))
    زنده وپاینده وپرادراک واگاهی باشید

  25. شيفته تیر ۲۱, ۱۳۹۰ at ۶:۴۴ ق.ظ

    عرض سلام و ادب
    تشکر و سپاس بی حد از بذل توجه جنابعالی .رهنمودهایتان بی بدیل هستند .

  26. آزالیا دی ۱۱, ۱۳۹۱ at ۱:۴۰ ب.ظ

    براستی حقیقت در چیست در زیر این کلمات اعتباری با ظاهر و رنگ و لعاب که حجابی است بر باطن براستی حقیقت در چیست ؟کلمات رقصانی دارید که رقصاننده قهاری آن را جاری و روان کرده شکر و سپاس از خالق آگاهی .

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.