گفتم شکارچی، سخت ماهری در شکار!

گفت با شکار می رقصم!

گفتم این ساز مرا بگیر عیش خود افزون کن.

گفت کدام ساز؟

گفتم این که در معنا می نوازد.

گفت کدام معنا؟

گفتم شکارچی روزگاری کلمات را به نام می شناختم و غره بودم .

روزگاری به دیده ی بینا بر صورت کلمات شک کردم، مبدل می نمودند مدام و پی در پی.

گوشم به ساز معنا گشاده گشت شکارچی!

معنا ساز می زد!

کلمات می رقصیدند!

در چرخشی مدام، گاهی به رو، گاهی به زیر، گاهی به اوج و گاه در فرود.

رقص مست کلمات را در بزم معنا باید دید شکارچی!

این ساز مرا بگیر عیش خود افزون کن.

گفت والله سازی نمی بینم!

گفتم دست دراز کنی، گرفته ای!

شکارچی دست دراز کرد و شکار ساز شد!

با من با کلمات با ساز با رقص، می رقصید.

او را دگر به نام کسی نشناخت!

 

غلامرضا رشیدی

مرداد۸۸