طبیب

 

 

 

گفتم با منِ بیمار از طبیب بگو!
گفت طبیب آن حبیب است که اسمش دوا و ذکرش شفا است.

گفتم مردمانی پیشه در طبابت دارند، چگونه دیده ای آنها را در پبشه ی خویش؟
گفت در همه هستی جز طبابت، پیشه ای نیست.

گفتم چگونه!؟
گفت از این سه گونه اند در درجات مختلف. یکی طبیب حاذق است، یکی طبیب فاسق و یکی طبیب سرگردان!
گفت بیماری آنجاست که تعادل نیست و طبیب آن است که متعادل می کند. در هستی او که می کارد، او که درو می کند، او که می پزد، او که می سازد، او که مرمت می کند، همه و همه طبابت می کنند.

گفتم آیا سالکان طریق معرفت نیز طبیب اند!؟
گفت بر ترین طبیبان اند!

گفتم چرا؟
گفت طریق تعادل را می دانند. محمد (ص) طبیب روح مردمان بود ، چنان که عیسی(ع) بود، اما مردمان شفا را در آن می بینند  که کوری مادر زاد چشم باز کند به دیدن، غافل اند از آن هزاران هزار که چشم دلشان بینا شده به دستان آن حبیبانِ طبیب!

گفتم آیا طبیب روح، درمانگر جسم نیز هست؟
گفت طریق معرفت، طریق شناخت خویشتن است. هرکس خود را نشناسد هیچ  چیز نشناخته و نخواهد شناخت. آن کَس که خود را بشناسد،  هستی را در مقیاسی کوچک در برابر چشم خود دارد. هفت آسمان به ستون های نامرئی افراشته است در آدمی!

نخستین طبیبانِ تن آدمی، سالکان و عارفان بودند. حکیم بودند که به چشم بینای خویش عدم تعادل را در تن، شهود می کردند و به اشاره اراده ناب، متعادل می کردند تن را و شفا می دادند. آنها حکیمانی درمانگر بودند، درمان می کردند.
فرق است میان آن که درمان می کند با آنکس که درد را می کُشد. درمانگری، درمان قطعی است مگر که دوباره بیمار از تعادل به در شود. کشتن درد اما مُسکن است. درد از جایی دگر دوباره زنده خواهد شد.

گفت از آن طبیبان نخستین یکی به درمان اندیشه رفت، فلسفه گفت. یکی در ایجاد تعادل در سخن، در سخنوری، شاعر شد، یکی مسجد ساخت، معماری کرد ... رفتند و شدند گروه گروه.  در واقع اما یک گروه بودند که:
مومنان معدود، لیک ایمان یکی/ جسمشان معدود، لیکن جان یکی
جان گرگان و سگان هریک جداست/ متحد جانهای شیران خداست( مولانا)!

شاگردانی به اشتباه در طی سالیان بعد، فلسفه آموختند، سخنوری آموختند، طبابت آموختند اما از شهد حکمت، گام به گام تهی شدند. علومی آموختند منقول و از حکمتی که حاصل شهود بود، بدور ماندند. نادر شدند حکیمان که مدرسه ای که حکمت بیاموزد نایاب بود.

گفت آن شاهدان، طبیب بودند در کلام، که از خواندن شعرشان، حال آدمی میل به احسن می کند. خوش حال می شود آدمی از دیدن و شنیدن و خواندنِ هرچه از آنها به خلق رسده است. حکمت داشتند، به حکمت طبابت کرده اند به شعر و نقاشی و آوای ساز و ...

هنر در هستی یعنی طبابت، یعنی تعادل، هنرِ ماندگار یعنی هر آنچه که به دست حکیمی به تعادل رسیده و از پریشانی رهیده است. کسی که طبابت (حکمت) نداند، در هنر ورزی ره به جایی نخواهد برد که محصولِ بیمارش، نامتعادل است و هرچه باشد،  لاجرم خواهد مُرد.

گفتم آن حکمت ناب را کجا باید جُست؟
گفت نزد استادی ست که سر منشا علوم است و به هر کس که خواهد از خزانه خویش به عنایت ببخشد.

گفتم چگونه لایق آن عنایت شوم؟
گفت هزار باره گفته ام، به عمل!

گفتم مسیحا نفسی! درمان کن درد مرا!
گفت درمان کرده ام که چنین ات نموده ام!!

گفتم در طریقت تو، اولی، کدام درمان است که چنین زارم کردی!؟

گفت در طریقت عاشقی، هر چه زارتر، اولی تر!!

 

غلامرضارشیدی
خرداد ۸۹

 

 پی نوشت:

عمارت کن مرا جانا
خرابم من به جان تو

 

 

 

دیدگاه‌ها

  1. الهه اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۹ at ۱۱:۵۹ ق.ظ

    گفت در طریقت عاشقی، هر چه زارتر، اولی تر!!
    به امید رسیدن به تعادل …..سپاس

  2. پگاه اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۹ at ۱:۳۷ ب.ظ

    طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

    چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

    عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

    ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۱ام, ۱۳۸۹ ۱:۴۸ ب.ظ:

    خود خراب می کند، خود عمارت!
    نو از پسِ نو!
    عماراتی نو در خراب آباد!
    ای خواجه!
    درد و درمان هم از اوست.

  3. آریانا اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۹ at ۱۱:۲۱ ب.ظ

    سپاس
    دیدمش بیمار جان را گفتمش چونی خوشی/هین بگو چون نیست میوه برمبادا بی‌شما
    روز من تابید جان و در خیالش بنگرید/گفت رنج صعب من خوشتر مبادا بی‌شما
    جرعه جرعه مر جگر را جام آتش می‌دهیم/کاین جگر را شربت کوثر مبادا بی‌شما
    هر دو ده یعنی دو کون از بوی تو رونق گرفت/در دو ده این چاکرت مهتر مبادا بی‌شما
    تا فراق شمس تبریزی همی خنجر کشد/دست‌های گل بجز خنجر مبادا بی‌شما(مولانا)

  4. روزنامه دیواری خرداد ۱, ۱۳۸۹ at ۷:۳۷ ق.ظ

    خود را به خوب طبیبی سپرده ای او ست که حکمت را جاری می کند بر حسب اختیار و اشتیاق کوی خرابات هم بخشی از تعادل و درمان است از آن لذت ببرید

  5. بهشته_س خرداد ۱, ۱۳۸۹ at ۱۲:۱۳ ب.ظ

    عمارت کن مرا جانا
    خرابم من به جان تو

    بسیار زیبا

  6. mahtab خرداد ۲, ۱۳۸۹ at ۹:۳۵ ب.ظ

    بیرون ز تو نیست هر آنچه در عالم است
    از خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی

  7. ديوونه خرداد ۳, ۱۳۸۹ at ۷:۰۹ ق.ظ

    سلام رضا جان…
    خیلی ممنون…

  8. نوشینه خرداد ۳, ۱۳۸۹ at ۸:۴۷ ب.ظ

    سلام و سپاس

  9. آزاده خرداد ۳, ۱۳۸۹ at ۹:۱۴ ب.ظ

    طبیب جمیع علتهای ما ذکر اوست

  10. کاتب خرداد ۴, ۱۳۸۹ at ۹:۵۸ ق.ظ

    دیشب متنتون رو خوندم. لذت بردم و به فکر فرو رفتم. جالب بود و آموزنده.سپاسگزارم.سلام…

  11. الهام خرداد ۵, ۱۳۸۹ at ۶:۴۷ ب.ظ

    ای کاش طبیب عالم نظری بر حقیرانی چون من نیز بیندازد که بسیار محتاجیم
    باشد که بلطف جانان و تامل در نکات ناب متذکر شده به تعادل ابدی برسیم

  12. فاطيما خرداد ۲۷, ۱۳۸۹ at ۱۰:۳۱ ق.ظ

    هنر در هستی یعنی طبابت، یعنی تعادل، هنرِ ماندگار یعنی هر آنچه که به دست حکیمی به تعادل رسیده و از پریشانی رهیده است

    آرامش را در هنرناشی از همین تعادل حکیمانست

    واقعا بی نظیری بود

    احساس تشنه ای را دارم که به چشمه رسیده

    سپاس بابت این سرزمین جواهر

  13. زهرا آبان ۲۳, ۱۳۸۹ at ۷:۳۳ ب.ظ

    من امشب اولین بار بود که با وب لاگ شما آشنا شدم . نوشته هایتان آنقدر زیبا بود که نمی توانم توصیف کنم!
    حرف هایی که در دلم بود اما نمی توانستم کلمات را برای بیان آنها به این زیبایی آرایش دهم.
    بهترین توفیق ها را برایتان آرزو می کنم. 

  14. مهتاب بهمن ۱۶, ۱۳۸۹ at ۹:۵۲ ق.ظ

    جایی می گفت…
    انتم کل مرضا و رب العالمین کلطبیب!..اگر درست نوشته باشم…!
    که خودش می گوید..فذا مرضت فهو یشفین…
    که مریضی نه آنکه در جسم باشد..در دل نیز….!و خدا ما را به عمل نزدیک و از مریضی دور…

  15. الناز مهر ۲۲, ۱۳۹۱ at ۹:۴۷ ق.ظ

    در دست طبیب است علاج همه دردی
    دردی که طبیبم دهد آنرا چه علاجی است

  16. الناز مهر ۲۲, ۱۳۹۱ at ۹:۴۷ ق.ظ

    دوستان خوبم برام دعا کنید

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.