عادت

 

 

در شکارگاه دیدمش مشتاق بود.

گفتم چه میکنی اینجا؟

گفت اینجا هستم تا بیاموزم  رسوم شکار را.

گفتم در تو شوق می بینم!

گفت بسیار مشتاقم.

گفتم اشتیاق را به آموختن رسوم شکار مسوزان! حیف است! این شوق تورا می برد تا آنجا که پَر فرشته، پر نمی کشد!

گفت ندانسته پا به بیراه نمی برم!؟

گفتم  دانسته ای که تا شکار گاه آمده ای. اینجا اما رسمی نیست. اینجا نه بو داری، نه جای پا، نه رسم، حتی دیده هم نمی شوی.شکار می شوی غیر این باشی!

گفت این که گفی آیا خود نوعی رسم نیست.

گفتم اینجا یک رسم هست فقط، آن هم رسم بی رسمی ست.

گفت رسم بی رسمی یعنی چه؟

گفتم یعنی شناوری. این ها که تو  می آموزی. سنگین ات می کنند. عادت می آموزند به تو! شناور نمی مانی با آنها.

هر که سنگینِ عادت شد، شکار است نه شکارچی!

عادت یعنی جای پایت که هیچ، مسیر گذرت هم معلوم است! شکار از گذر تو می رمد و شکارچیِانِ دیگر بر گذرت کمین خواهند نهاد! و بی شک شکار خواهی شد.

گفت عادت مرا چابک می کند. کار نیکو کردن از پر کردن است! راه را بر من سهل می کند. خواهم دانست که کجا هستم، چه می کنم و کجا خواهم رفت!

گفتم اینها سهم کسی است که در او شوق نیست. وصف عیش می کنند تا پایش به شکار کشند. شوقِ تو را، اما، وصف، سیر نمی کند. باید تن به عمل بکشی. در عمل وقتی چشم در چشم شکار می شوی خواهی دانست که آنچه آموخته ای از فنون شکار، به هیچ کار نمی آیند. اگر جان سالم به در بری خواهی دانست که باید فراموش کنی آنچه در ذهن داری  و چه سخت است آنگاه، ترک عادت! مریض ات می کند.

سالها طول خواهد کشید تا آنچه را که سالها آموخته ای و بر دوش خود نهاده ای به رسم عادت، از دوش خود برداری!

گفت باور کنم!؟

گفتم در چشمانت اشک هست.آن نیزه که بدست داری با اشکی که به چشم داری خطا خواهد رفت. آن نیزه، آنِ اوست که چشمش خشک است! چشم خشک به کار شکار خرگوش می آید. شوق تو، از برای شکار ناب آمده است! شکار ناب عاشق چشم ترت می شود. نیزه ات را فراموش کن!

شوق که داری. دلت که بلرزد اشکی در چشمت جاری می شود که حجاب می شود دیدن را تا باز نمانی از دیدنِ دیدنی های بکر! نیزه ات را فراموش کن! دلت را بیاور!

 

گریان گفت... ، مرا پندی ده تا پناهم باشد.

گفتم در شکار گاه هرگاه اشک چشمت خشکید فکر شکارِ ناب را از سر بدر کن! برگرد پشتِ در دلت و در بزن دوباره.

بر در بزن و چنان زاری کن تا چشمت تر شود. هشیار باش اما، اشکی که چشمت را مست نکند و تو را شناور نکند در خود، اشک عادت است، کورت می کند این عادت! شوق تو را می میراند!

 شکار شغالت می کند!

 

غلامرضا رشیدی
بهمن ۸۸

 

 

 

دیدگاه‌ها

  1. حكايه بهمن ۳, ۱۳۸۸ at ۸:۴۸ ق.ظ

    خیلی مطلب بکر و زیبایی بود.

  2. محمد حسين بهمن ۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۲ ق.ظ

    سایت و مطالب فوق العاده زیبایی دارید؛ منت گذاشتین که اجازه می دین ازشون استفاده کنیم.
    سرافراز باشید.

  3. sofiya بهمن ۳, ۱۳۸۸ at ۱:۰۰ ب.ظ

    مرسی از حضورتون
    مطالبت اخیرتون رو البته نه کامل ولی دوسه تاییش رو خوندم.چون مغزم فعلا پیش درسهام گیر است با تمرکز نخوندم و چون نثر ها؛قدیمی و سنگین است بدوبدو خوندم و رد شدم.اما حکایت مردی که آرزویی داشت و …خیلی جالب بود.مرسی که با وبلاگتون آشنام کردید
    شادوسربلندباشید

  4. reza بهمن ۱۰, ۱۳۸۸ at ۹:۰۳ ب.ظ

    افرین به این قلم

  5. پگاه اسفند ۲۶, ۱۳۸۸ at ۲:۵۸ ق.ظ

    شدم رسوا که می بینم ، توام دیوانه می خواهی

    به شمعت سوزم و دانم ، توام پروانه می خواهی

    نیَم عاقل ، نیَم عاشق ، کیَم ، هیچم تو آگاهی

    که گاهی آشنا خواهی ، گهی بیگانه می خواهی

    کجا بویم ، که را جویم ، همی دانم ، همی گویم

    که خود مجنون و حیرانی ، مرا افسانه می خواهی

    تو هستی درد و درمانم ، تویی سرمایۀ جانم

    مرا ای گنج پنهانم ، چرا ویرانه می خواهی

    بساط آفرینش گشت ، دامِ راهِ مشتاقان

    نمی بینم دگر صیدی ، که گویم دانه می خواهی

    ترا ای نوربخش از تو ، بجز حسرت چه پیدا شد

    که گه سر در بیابانی ، گهی کاشانه می خواهی

    ……..و با او از دریچه های مختلف ارتباط برقرا می کند .

    گاه محبت و عشق است که در مراحل عالی تر به فنا و بقا می انجامد و گاه ایمان و یقین است و گاه خوف و رجا.

  6. شيفته مرداد ۵, ۱۳۹۰ at ۸:۴۸ ق.ظ

    “گفت ندانسته پا به بیراه نمی برم!؟”
    همیشه از همین ترسانم !

    شوق که داری. دلت که بلرزد اشکی در چشمت جاری می شود که حجاب می شود دیدن را تا باز نمانی از دیدنِ دیدنی های بکر!
    این جمله به جان آتش زد .
    مستدام باشید .

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.