فربه

 

 

گفتم این فرزانگی در کدام مکتب هدیه ات کرده اند؟

گفت از گذری گذشتم. بر من نفخه ای دمید، بینا شدم بی بدیل، شولای شب برچید، شنیدارم کرد بی دلیل.

 

گفتم نشان آن گذر چگونه نشانت دادند؟

گفت تسلیم خود  نبودم، بیخودی مرا برد تا آنجا.

 

گفتم عمری تسلیم مانده در رکوع و سجودیم و هنوز حجاب بر حجاب است و حجاب بر حجاب.

گفت طفلی که بر سینه مادر شیر می نوشی، بنوش تا فربه شوی! چنان از این رکوع و سجود می دانی که طفل از شیر.

 

گفتم فربهی در چست؟ این تن دگر رو به فرتوتی ست!

گفت فرتوتِ افراط و تفریطی. طفل  نادانی  و طفیلی نالان. خسته از خویش و خلق و خدایی!

نه می نوشی نه می نوشانی. این رکوع و سجود  در بیخودی طی کن تا قیام و قعودت بیاموزد!

طفلان را چه کار که نفع شیر بدانند! بیخودانه بنوش تا فربه شوی.

 

گفتم فربهی آیا پایان کار است؟

گفت فربهی ابتدای جدال است. ابتدای مجادله، ابتدای مجاهده، ابتدای جهاد است!
تنها تن آوران، تن به جنگ می کشند. الباقی گریزانند!

 

گفتم....

گفت خاموش! تنها بنوش و بنوش!

تن آور که شدی بیا تا بگویمت!

 

غلامرضا رشیدی

دی ۸۸

 

دیدگاه‌ها

  1. ............. دی ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۴ ب.ظ

    گفتم راهی که می روم ….گفت : تو نیز چون آن دانه ای هستی که رستن از یاد برده بود خود را به وحدت آمیخت آموختمش رست و بیرون آمد کسی حبل الله را می بیند و می گیرد اما اینبار او برای تو آویخته به چنگ درآن بیاویزو من آویختم

  2. میم.کیوان دی ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱:۵۲ ب.ظ

    مدت ها وقت لازم تا بتونم مطالب وبلاگت رو بخونم. وبلاگ منحصر به فردی داری. لینکت کردم.

  3. فرناز دی ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۱۰ ب.ظ

    معجزه را از کدامین ستاره آموختی که این گونه واژه ها از تو میسرایند
    ممنونم که سرافرازم کردی

  4. ali kashkooli دی ۱۳, ۱۳۸۸ at ۵:۱۷ ب.ظ

    سلام عزیز گرامی

    تهران بودم الان رسیدم

    امشب میایم فدایت

  5. نادی عشق دی ۱۳, ۱۳۸۸ at ۵:۲۹ ب.ظ

    جناب اقای رشیدی عزیز
    سلام ودرود
    مطلب پر مغز وعرفانی زیبایی بود لذت بردم تورا سپاس

  6. آشنا دی ۱۳, ۱۳۸۸ at ۵:۳۲ ب.ظ

    طفل کجا پرسد چه می نوشم ، چرا ؟

    گریستن به گاه عطش می داند و …

    طفل نه ای !

    برهه ی سوال بسیار و طلب پاسخ … چندی بعد پی پاسخ به سر و پای شوی ، پاسخ مکتوب هم به کار ات نیاید زان که یقین ندانی اش…

    اینگونه فربه شدیم از بدو سلام .

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۸۸ ۸:۴۵ ب.ظ:

    گفتم طفل کجا می پرسد که چه می نوشم؟ نه آیا از نوشیدن گذشته ام که می پرسم!؟

    گفت به گمانت که چه می پرسی! طفلی، دست خود می جنبانی و نمی دانی که دست توست، شبحی می بینی، شاید که هنر کنی در خیال خود بپرسی که ” این چه بود؟”

    آیا از نوشیدن گذشته ای!؟ چگونه گذشته ای و می پرسی؟ من سرا پا پاسخم و محتاج به نوشیدن! چگونه گذشته ای تو!؟

    تنها بنوش و بنوش!
    بنوش تا فربه شوی!

  7. آريانا دی ۱۳, ۱۳۸۸ at ۶:۰۸ ب.ظ

    پرسید یکی که عاشقی چیست
    گفتم که مپرس از این معانی
    آنگه که چو من شوی ببینی
    آنگه که بخواندت به خوانی…
    مولانا

  8. Melody دی ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۳ ب.ظ

    فوق العاده بود…..

  9. ali kashkooli دی ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۹ ب.ظ

    هر چه هست خداست هر جه در جهان بوجود امد از خداست روح انسان در زندان بدن محبوس است و بر اثر این حبس رنج میبرد و میل دارد که به مبدا خود یعنی خدا واصل گردد و راه رستگاری روح عشق است

    ایدل به کمال عشق اراستمت

    وز هر چه به غیر عشق پیراستمت

    یک عمر اگر سوختم و کاشتمت

    امروز چنان شدی که می خواستمت

    باز خواهم امد

  10. پسری متولد کوهستان دی ۱۴, ۱۳۸۸ at ۲:۰۷ ب.ظ

    گفتی و گفت . شنیدی و شنید . شاید نتوانستیم بفهمین گفته های هم را . پس سکوت اختیار کردین و صلاح را در نگفتن دیدین

  11. reza دی ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۰ ب.ظ

    سلام آقای رشیدی
    طفلان را چه کار که نفع شیر بدانند. بنوش….
    واقعا زیباست دستت درد نکنه.
    بعضی موقع نوشته هایت را پرینت می کنم تا در مسیر کار و منزل بخوانم.
    مطلب واقعیت و حقیقتت را هنوز دم دست دارم.
    حق یارت

  12. ........... دی ۱۵, ۱۳۸۸ at ۹:۲۱ ق.ظ

    آنچه برای آشنا نوشته ای مرا یاد دو نوشته انداخت یکی شعری است و دیگری حدیثی از حضرت فاطمه که چند کلمه ای از آن عینا در نوشته ی شما هم هست و این یکی از آن دو
    دوزخ و جنت همه اجزای اوست
    هرچه اندیشی تو او بالای اوست
    هرچه اندیشی پذیرای فناست
    آنکه در اندیشه ناید آن خداست
    بر در این خانه گستاخی ز چیست
    گر همی‌دانند کاندر خانه کیست

    مسجدی کان اندرون اولیاست
    سجده‌گاه جمله است آنجا خداست
    تا دل اهل دلی نامد به درد
    هیچ قرنی را خدا رسوا نکرد
    قصد جنگ انبیا می‌داشتند
    جسم دیدند آدمی پنداشتند
    در تو هست اخلاق آن پیشینیان
    چون نمی‌ترسی که تو باشی همان
    آن نشانیها همه چون در تو هست
    چون تو زیشانی کجا خواهی برست

  13. مروارید عرفان دی ۱۶, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۰ ق.ظ

    سلام دوست خوبم

    دلنوشته عمیقت مرا بیاد این بیت از خواجه شیراز انداخت :

    میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست / تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز .

    موفق و موید باشی .

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.