فریب

 

گفتم از فریب بگو!

گفت آن جام زهر است که چون دست دراز میکنی در چشم ساقی رخ می نمایاند! و دست پس می کشی. و ساقی رانده می شود.

 

گفتم از فریبی خوب بگو!

گفت آن جام زهر است که از دست ساقی آشنا می گیری. او که همواره شرابت داده، زهرت می دهد. می نوشی و چون نوشیدی تلخی در کامت رخ می نمایاند. اگر طبیب حاذق، نباشد، مرده ای! و ساقی نیز به دار می شود.

 

 

گفتم از فریبی خوب تر بگو!

گفت آن جام زهر است که از دست ساقی آشنا می گیری، طعم شراب میدهد، تا قطره ی آخر می نوشی خواهی مُرد و چنان مهلک است که طبیب، می رود و ساقی به دار می شود.

 

 

گفتم از فریبی بکر بگو!

گفت آن جام زهر است که ساقی آشنا ابتدا خود می نوشد و سپس بر تو می نوشاند. مست می شوی از آن حتی!
بی هیچ شک خواهی مُرد بی آنکه کسی دریابد که مُرده ی زهری!!

 

و آن ساقی آشنا میرود تا آشنای دیگری را جام زهر دهد بی آنکه کسی از او بگریزد یا او را بر دار کنند.

 

گفت فریبی هست که خامَش نمی شوی!

فریبی هست که در میانه ی راه  می دانی اش!

و فریبی هست که در پایان کار میگویی ” عجب فریبی بود!”

 

فریب بکری هست اما، که نه در ابتدا می دانی اش، نه در میانه، نه در پایان!

به گمانت این کدامین فریب است!؟

کجایی تو؟

در ابتدا؟

در میانه؟

یا نزدیک به پایان!؟

 

 

غلامرضا رشیدی

دی۸۸

 

 

 


دیدگاه‌ها

  1. reza دی ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱:۰۶ ق.ظ

    سلام
    ای کاش هماره در دام فریب بکر باشیم و به تلخی زهر ببالیم
    حق یارت

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۱ام, ۱۳۸۸ ۸:۴۵ ق.ظ:

    رضا جان این فریب بکر که گفته ام، ترکه ی دنیاست که بر آن سواریم و اسبش می پنداریم و عجب که این اسب چوبین گاه زمینمان نیز می زند! و باز میگوییم ” عجب اسبی”

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۱ام, ۱۳۸۸ ۸:۵۰ ق.ظ:

    آن تلخ شیرین را که گفته ای عکس این ماجراست! عمری زهری شیرین می خوریم و به گمانمان شراب تلخ، زهر است! غافل که هرچه شیرینی ست در آن تلخی ست!

  2. علی یوسفی دی ۲۱, ۱۳۸۸ at ۹:۵۳ ق.ظ

    کجایش هستم نمی دانم کجای کارم من

  3. روزنامه دیواری دی ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱:۲۵ ب.ظ

    شاید ماجرای اسب تروا

  4. mahtab دی ۲۱, ۱۳۸۸ at ۲:۰۱ ب.ظ

    راه دگر نیست مرا…غرق در ابتدای فریبی بکر ام!!…

  5. فرزانه دی ۲۱, ۱۳۸۸ at ۸:۴۵ ب.ظ

    با فریب

    نو به نو

    عوض می شویم از نو !

    باید از بازی گریخت …

    باید از قانون گریخت …

    باید از “باید” گریخت .

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۴ ق.ظ:

    آری چنین است اما گربز از ما گریخته، آخر همپای ما نبود. گریز در /باید ِگریختن/ ماند و در جا زد و گریخت!

  6. آريانا دی ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۱ ب.ظ

    آقا رضای عزیز من را ببخش بی علمم و دست به قلم نیستم و سواد ادبی ندارم , به زبان خودم میگویم.

    فریب بکر برای آنکه چشمش به چشم مست اوست با همه ی تلخی اش شیرین است و آغاز بی خودی است.همان پاسخ شماره ۲ که به دوستتان دادید..

    از هر جهتی تو را بلا داد
    تا بازکشد به بی‌جهاتت
    گفتی که خمش کنم نکردی
    می‌خندد عشق بر ثباتت

    اما برای آنکه چشمانش را بسته است و نمی خواهد ببیند, زهری است کشنده و آغاز خسران در دو سرا و نابودی.
    هر دو فریب بکر است و برای هر دو شخص یکسان..آزمون سختی است , تیغ برنده ای است یکی جان سپر میکند و یکی به خیال خودش زره به تن میکند در برابرش…خوشا به سعادت آن کس که جان سپر کند.
    باید دید عنایت یار با کیست.

    بلا دری‌ است در عالم نهانی
    که بر ما گنج و بر بیگانه مارست

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۹ ق.ظ:

    آریا نای عزیر چقدر دلم میخواهد از جهان های موازی بگویم. از خوابهایی که قلم را گنگ و منگ می کنند.آن بی علمی بکر را دوست دارم.

    گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو
    هین بی‌ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم
    گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران
    صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم

  7. نیره غدیری دی ۲۲, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۵ ق.ظ

    ایجاد انگیزه کردی که بیام ببینمت…
    اومدم
    خدا کنه که بکر باشه این فریب

  8. طه دی ۲۲, ۱۳۸۸ at ۴:۰۴ ب.ظ

    من انجا ایستاده ام که هفت پرده بر کناری رفته و حقیقت از رگ گردن هم نزدیکتر است
    حال این من هستم که باید به ایه و باران بگویم سلام
    تا جام مرا بی بهانه پاسخ دهند
    من ابتدای جاده ام
    نمی ایید؟

  9. اتوپیا دی ۲۲, ۱۳۸۸ at ۵:۲۳ ب.ظ

    آنکه فرشتگان مقدس را هم بفریبد و به راه گناه عشق کشاند
    زلف تو شیطان ملایک فریب
    روی تو سلطان ممالک ستان

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.