لا اله

بی التفات ساقی رفیقی نیست که تو را به دعوت به میخانه کشاند. می ناب باید که قدیم باشد و قدیمی گران است. قدیمیِ گران را پیشکش گدایِ ارزان نمی کند مگر کریمی اکرم.

 

هم آیا گدای مست هیچ دیده ای که بانگ بر آسمان دارد که " خدایی نیست!".

 

ادراک ناب را به کلام ریختند، شد خیال مردمان. سیمرغ را در پس قاف پنهان کردند و در هیچ خیالی نیامد که گستره نام این مرغ تا خانه ی من آماده، گستره ی بالش تا کجاست؟

 

ساقی میخانه نه آیا همان گدای کوچه گرد مست است که بانگ می زند" خدایی نیست!"؟

 

هیچ نمی دانستم هیچ، که فریادش صیقل می کشد بر غیرت مسلمانی، بدام گدای مست افتادم!

 

دام رهایی، هیچ می دانی یعنی چه!؟

 

آهسته به گوشش گفتم کج می گویی مرد! دهان ببند!

آهسته به گوشم گفت کج می شنونی مرد! گوش بگشا!

گفتم به گوش شنیدم.

گفت از حلق به گوش راهی هست. راه تو را بسته می بینم!

گفتم از حلق تو تا گوش من کفر بود که شنیدم!

گفت از که سخن میگویی؟ کدام من؟

گفتم تو را میگویم. به کلام اینچنین در من مپیچ!

گفت غیر گوش، دانستم که راه چشمت بسته است! به چشمم بنگر تا چشم بشناسی!

 

به چشمش نگریستم، پری دیدم. بیخود شدم مدهوش.

آنچه به کامم میریخت از جامش، تلخ بود و تلخ بود و تلخ.

 

گفت ضامن نیار، بر در که آمدی بگو ساقی مرا خوانده است و رفت!

 

در آن تلخی تلخ، چه بود که چنین شیرینی شیرین شوق، در من شعله می کشید؟ آن در که می گفت، کجا بود آیا؟ کوه قافی دیگر؟

 

 

بسیار گشتم، نه میخانه بود، نه قافی بود و همین کافی بود. خانه را میخانه کردم!  و بی آن که کسی بپرسد هر بار که بر در می آمدم می گفتم ساقی مرا خوانده!

 

بر در خانه، نام من بود و خانه اما میخانه بود. می اما اشک چشمم بود به یاد چشمش که نه گدا بود نه پری.

نبودی مشهود بود که خانه را میخانه کرده بود و مرا دیوانه. خانه ی گلین به می ناب سرشته مسجد گشته بود.

 

مداومت به مستی تو را بد نام می کند. تا مست دیگری بپزد تو را خام می کند. چون آن گدای مست کوچه گرد، بدنام کرده تو را دام می کند.

 

 آن خدایان که نیست می خوانی آنها را به تیغ لا، تو را تکفیر خواهند کرد. بهای تکفیر، مستانه بپرداز به مسلمانی!

هر جا که هستی بال سیمرغ هست. اگر مرغ نباشی پر سیمرغی!

 

آی آنها که ایمان آورده اید، ایمان بیاورید!

 

لا اله می گفت یار، الله بود/  چون انا الحق گفتن الا الله بود/  چون بدانستم که هیچم هیچ شد/ آن خدایانی که بودم، نیست شد/ لا اله اول شد، آخر غیر او/زین صبو پیمانه دارد مست او/مست او گاهی گدا گاهی شه است/ لا اله گویم که او شاهان شه است/ آن گدا در گوش من بس راز گفت/ چون شنیدم او به صد آواز گفت/بر در میخانه تیغ لا بزن/رو به تیغت حرف بسم الله بزن/چون ز در بگذشتی و از لا اله/ هم اله ره را نمایاند به راه/

 

 

غلامرضا رشیدی

آبان۸۸

دیدگاه‌ها

  1. مباحث روح شناسی و متافیزیک آبان ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۳ ب.ظ

    استاد حرفها می زنید! آنچنان آب و روغن قاطی کرده ام که نه تایید می شناسم و نه تکذیب و نه یاهومسنجر و نه آی دی
    خودتان هرکار صلاح می دانید بکنید.

  2. reza آبان ۲۳, ۱۳۸۸ at ۳:۰۸ ب.ظ

    سلام آقای رشیدی
    مطلب عرفانی بسیار زیبایی بود
    به ویژه در پایان: ای آنها که ایمان آورده اید، ایمان بیاورید
    اوج ایمان کفر است و اوج هوشیاری مستی و اوج رهایی تسلیم است
    حق یارتان

  3. ali kashkooli آبان ۲۳, ۱۳۸۸ at ۶:۰۰ ب.ظ

    با سلام خدمت شما عزیز گرامی
    از مطالبتان بسیار بهره کافی را می برم
    انشالله در پناه حق باشیم.

  4. مهتاب آبان ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۱ ب.ظ

    چون ز در بگذشتی و از لا اله/ هم اله ره را نمایاند به راه/
    آی آنها که ایمان آورده اید، ایمان بیاورید!

    و اگر به در رسم …و بر سرِ در، من که بی من از من با اشک طرحی از لا تا الا هو زند…میتوانیم به درگه او داخل شوم!و بگویم ایمان آورده ام!

    اکنون به هیچ می نگرم تا مدهوش تا او!!!نوشته هات رو میخونم و بیشتر فکرمیکنم ..میخواهم قدری عمل کنم…هنوز سوال می پرسیدم…..یاده رجبعلی خیاط افتادم…یاده حرفهایت..اموختنی در کار نیست..معلمی نیست..واکنش هایی انتظار میکشند مرا….!!!هنوز در فکرم و فکر در من…!برایم دعا کن توان دیدنم باشد!فعلن..

  5. ............ آبان ۲۴, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۵ ب.ظ

    الهی!
    نسیمی دمید از باغ دوستی، دل را فدا کردیم
    بو یی یافتیم از خزانه ی دوستی

    به پادشاهی بر سر عالم ندا کردیم،
    برقی تافت از مشرق حقیقت،

    آب و گل کم انگاشتیم و دو گیتی بگذاشتیم.
    یک نظر کردی،

    درآن نظر بسوختیم و بگداختیم.
    بیفزای نظری و این سوخته را مرهم ساز
    و غرق شده را دریاب،

    که : می زده را هم به می دارو و مرهم بود.

    مناجات نامه – خواجه عبدالله انصاری

    الهی!
    نسیمی دمید از باغ دوستی، دل را فدا کردیم
    بو یی یافتیم از خزانه ی دوستی

    به پادشاهی بر سر عالم ندا کردیم،
    برقی تافت از مشرق حقیقت،

    آب و گل کم انگاشتیم و دو گیتی بگذاشتیم.
    یک نظر کردی،

    درآن نظر بسوختیم و بگداختیم.
    بیفزای نظری و این سوخته را مرهم ساز
    و غرق شده را دریاب،

    که : می زده را هم به می دارو و مرهم بود.

    مناجات نامه – خواجه عبدالله انصاری

  6. Motrebedel آبان ۲۴, ۱۳۸۸ at ۶:۴۶ ب.ظ

    besyat amigh va ziba bood
    hagh yaretoon

  7. ali kashkooli آبان ۲۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۸ ب.ظ

    سلام عزیز الحق که مطالبت دلنشین است ممنون از این همه زحماتی که در این اشفته بازار برای عرفان میکشید درود بر شما

  8. ali kashkooli آبان ۲۹, ۱۳۸۸ at ۷:۲۳ ق.ظ

    سلام عزیز خوبی من دارم مطالب خودت را دقیق می خوانم و بهره میبرم نسیمی ان عارف شهید عرفان می گوید

    گر اناالحق های ما را بشنود منصور مست
    هم به خون ما دهد فتوی و هم دار اورد

    انا الحق از من عاشق اگر ظاهر شود روزی

    مرا عارف بسو زاند کشد منصور بر دارم

    که بجای خود جای تامل دارد و بجا هم باشد

  9. سارا معصومی آبان ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۴ ب.ظ

    سلام دوست
    ممنون که به سبکبارانم سر زدی حتی اگر از روی تصادف بوده باشد که کار این دنیا همه و همه تصادف است . و ممنون‌تر بابت جملاتی که آرام بخش بود . شاد زی

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.