نثر

 

نثر آشفته ام،  آشفته ی اوست

حرف نا گقته ام از گفته ی اوست

زین همه سهل و ثقیل  شکرش

طوطی ام مرغک دل بسته ی اوست

همچو گنگی به بیان کلمات

لکنتم جمله ی بشکسته ی اوست

چو به چرخ است و بگردش یکسر

قلمم یکسره سرگشته ی اوست

ره نماید به ندایی، به رهی گم سازد

رهزنم گفته ی  آهسته ی اوست

من به خود قصه کجا می گفتم؟

 این همه قصه ی سربسته ی اوست!

من ندانم که چه گوید که بگو

قلمم، رند کمر بسته ی اوست

 

غلامرضا رشیدی

شهریور ۸۸


دیدگاه‌ها

  1. فرزانه شهریور ۲۱, ۱۳۸۸ at ۴:۰۰ ق.ظ

    قسم به خدای دلم که او صدای تو را شنیده بود
    اما چشمانش را قابل ندیده بود
    برای جای پای عشق
    که از آن افق خود نماید
    تا راه نماید
    که شرم اش از چشمانش پیش تر اندک راه تو را نمود

    …الله اکبر

  2. بازتاب: Chat

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.