نظر

 

عزیزی در چلهّ نشسته بود برای طلب مقصودی. به وی ندا آمد که این چنین مقصود بلند به چلهّ حاصل نشود از چلّه

برون آی تا نظر بزرگی برتو افتد آن مقصود ترا حاصل شود، گفت آن بزرگ را کجا یابم گفت در جامع، گفت میان چندین خلق او را چون شناسم که کدامست، گفتند برو او ترا بشناسد و بر تو نظر کند نشان آنک نظر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بیهوش گردی بدانی که او بر تو نظر کرده است چنان کرد ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقاّیی میکرد و میان صفوف میگردید ناگهانی حالتی در وی پدید آمد شهقۀ بزد و ابریق از دست او افتاد، بیهوش در گوشه ماند خلق جمله رفتند چون با خود آمد خود را تنها دید آنشاه که بروی نظر انداخته بود آنجا ندید اماّ بمقصود خود برسید.

خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق روی ننمایند، امّا طالبان را بمقصودهای خطیر برسانند و موهبت کنند این چنین شاهان عظیم نادرند و نازنین.

 

فیه ما فیه مولانا

 

 

دیدگاه‌ها

  1. اراکده دی ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۹ ق.ظ

    سلام
    همای اوج سعادت به دام ما افتد
    اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
    حباب وار براندازم از نشاط کلاه
    اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
    شبی که ماه مراد از افق شود طالع
    بود که پرتو نوری به بام ما افتد
    به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
    کی اتفاق مجال سلام ما افتد
    چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم
    که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد
    خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
    کز این شکار فراوان به دام ما افتد
    به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
    بود که قرعه دولت به نام ما افتد
    ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
    نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

  2. حكايه دی ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۳ ق.ظ

    باز خوانی خوبی بود.

  3. اتوپیا دی ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۴۵ ب.ظ

    دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.