نوروزانه

 

غلامرضا رشیدی

 

حدود ساعت ده شب، زنگ موبایل و اسد عزیز که از آن سوی خط سال نو را تبریک می گوید. می پرسد کجایی؟ و پاسخ من که تهران نیستم تا در کنارش باشم. افسوس می خورد که نیستم تا در کنار او باشم. می گوید که قرار است به دیدن عباس عزیز، دوست مشترکمان برود و می گوید جای من خالی خواهد بود وقتی که از راز های هستی سخن می گویند. چند جمله ی کوتاه می گوید و از من می خواهد به آنها فکر کنم. می گویم گفتگویتان را ضبط کن تا من بعدا آن را گوش کنم و خدا حافظی می کنم.

 من و دل اما همسفر بودیم به سوی چهارمحال بختیاری.نیمه شب است که می رسیم شاهرضا( شهر رضا). حرفهای مهندس اسد در ذهنم می چرخند. راز های هستی!

 سه شب پیش باران سیل آسا، ما را از کوه های بختیاری بیرون کرد. باران بهانه بود برای همراهان، که اگر من و دل تنها بودیم حتما می ماندیم و بیم مان نبود از باران.

 بیرون حرم شاهرضا دستفروشان بساط شان را جمع می کردند و مسافران نوروزی چادر های ماندنشان را به پا می کردند. به حرم نگاه میکنم و به مسافران، به چادرهای مسافرتی رنگارنگ، به چهره های متفاوت از شهر های مختلف، به تنهایی آدم ها در شلوغی و به شلوغی آدمها در تنهایی هاشان!

من و دل کجا ها که نبوده ایم با هم! خانه به خانه، تا گم ات نکنم. {تو کعبه ای هر جا روم قصد مقام ات می کنم.}

 این جا  شاهرضا ست ساعت دوازده شب. مغازه های رنگی نیمه باز؛ مردان و زنانی با چهره های متفاوت و گویش های متفاوت از همه جای ایران. بی اختیار به یاد می آورم، ساعت دوازده شب، پاریس خیابان شانزه الیزه، رنگ و نور و صدا، مردان و زنانی با چهره های متفاوت و گویش های متفاوت از همه جای جهان. حرفهای مهندس در ذهنم می چرخند. رازهای هستی!

 هتلهای چندین ستاره در قلب اروپا و چادرهای رنگارنگ در شاه رضا! من و دل زیر سیاه چادر های ایل، همنفس نسیم، صدای زنگوله گوسفندان در سکوت شبِ کوهستان، ماه، رود، شب، آتش، کوه، عشق، صدای نی، آواز چوپان ها و...

 شش شب پیش در کوهستان ابتدا برف بارید، بعد باران بارید. آتشی که افروخته بودیم به شدت دود می کرد و مجتبی عزیز که بومی آنجاست و برایمان آواز محلی می خواند، می گفت تا به حال ندیده که آتش اینقدر دود داشته باشد. حرفهای مهندس در ذهنم، هرچه شعر و آواز بلد بودم در شبِ کوهستان خواندم. همه خواندند تا صبح، هرکه هر چه می دانست، خواند. حتی شیدا!

 آوازهای محلی، راز های هستی، شب های کوهستان، پارس سگ ها از دور، نشستن دور آتش، مهتاب پس از باران، صدای رودخانه و آسمانی که ستاره هایش از ستاره های همه ی هتل های دنیا بیشتر است!

 شب از نیمه گذشته میرویم زیارت، حرم خلوت است. خوش به حال من! خوش به حال دل! چه گرمیم، چه گرمیم از این عشق چو خورشید/چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا!

یکی نمازش را تمام کرده عقب، عقب خارج می شود. می گویم سلام، می گویم زیارت قبول، می گویم یک جمله بگو! می پرسد چرا؟ میگویم نیت کرده ام، پرسیده ام، جوابم پیش توست! یک جمله دعا می خواند و حرفهای مهندس در ذهنم می چرخند. رازهای هستی!
زهی عشق زهی عشق که ما را ست خدایا! چه نغز است و چه خوب است و چه زیبا خدایا!

 نخوابیدم شب را، ساعت پنج صبح است من دارم می نویسم. همه خوابند، حتی مادر بزرگ شیدا که ما را در خانه ی مادریش میز بانی می کند. حدود دویست سال از عمر این خانه می گذرد! نمی دانم چند بار آن را ترمیم کرده اند.می دانم اما روح دارد، روحی که هر بار که می آییم در آغوشمان می گیرد و حرفهای مهندس در ذهنم می چرخند. رازهای هستی!

 قرار است تا چند روز دیگر هم در کوهستانهای این اطراف باشیم. حرفهای مهندس همچنان در ذهنم خواهند چرخید. و من چققققققققددددددرررر از حرفهایم را برای شما نگفتم و وقتی مهندس را ببینم چققققققققددددددرررر حرف دارم که به او بگویم!

حرفهایی از جنس رازهای هستی!

 گفتی اسرار در میان آور، کو میان اندر این میان که منم؟
کی شود  این روان من ساکن، اینچنین ساکن روان که منم!؟

 
غلامرضا رشیدی
نوروز۸۹

 

 

پیش نوشت:

گفتم نایاب شده ای، ناب!
گفت کمیابم؟
گفتم کجایی؟
گفت در شلوغی شهر
گفتم لباس عید می خری؟
گفت فرصت نشده هنوز! امسال انگار کسی جایی غمگین است! دلم بی آنکه غمین باشد، گویی غمگین اوست. در من عمقی از هیچ به پهنای یک شهر محزون مانده است!
گفتم  در شلوغی شهر چه میکنی؟
گفت زندگی!
گفتم انگار هوا هنوز کمی سرد است! گرمم نمی کنی!؟ نکند تو هم سردی!! نکند واگیر دار باشد!
گفت سردی از این حجاب است که در آن پنهانم! و رفت چون گرمی از شعله ی نیمه جان شمع!
گفتم نا بگاه رفتی چنان که حرارت از شعله میرود. سردی را در حجاب گرم می توان پوشاند چون آتش بر خاکستر اما گرمی در حجاب سرد خواهد مرد چون خاکستر بر آتش، مراقب باش!

 

 

 پی نوشت:

در مسیر رفت و برگشت حدود سه ساعت در شهر رضا بودیم . رو بروی حرم به شیدا( دخترم، نه ساله) می گویم اسم اتوبان همت (اشاره می کنم به عکس شهید همت) را شنیده ای؟  اسم این مرد را روی آن خیابان گذاشته اند. حرفهای مهندس در ذهنم می چرخند. رازهای هستی!

.

دیدگاه‌ها

  1. مهتاب فروردین ۱۴, ۱۳۸۹ at ۹:۵۶ ب.ظ

    سلام…

    رسیدن به خیر…
    رازهای هستی….حسشان کردم دیروز..وقتی بر نیمه کوه….در کنار تخته سنگ ها میخواندمش….
    جالب بود!..همیشه در همین راز ها شناور باشید!!!!

  2. عاشق تنها فروردین ۱۴, ۱۳۸۹ at ۱۱:۵۸ ب.ظ

    سفرهایتان همیشه خوش و بی خطر بادددددددددددد

    این از ته دل یه دعا بود واسه شما و خانواده محترمتون

    امــــــــــــــــا…یه آه بزرگم همراهش بود اونم از ته دلم…

    خوش به حالتون انقدر دلم ازین سفرهای بکر و ناب میخوااااد

  3. آريانا فروردین ۱۵, ۱۳۸۹ at ۲:۱۷ ق.ظ

    سلام رضا جان خوش آمدی….بیش مگو بیش مگو بیش مگو راز که دلبر به خشم…جانب ِ من کژ نگرستن گرفت..

    راح بفیها و الروح فیها
    کم اشتهیها قم فاسقنیها
    این راز یارست این ناز یارست
    آواز یارست قم فاسقنیها
    ادرکت ثاری قبلت جاری
    فازداد ناری قم فاسقنیها
    لب بوسه بر شد جفت شکر شد
    خود تشنه‌تر شد قم فاسقنیها
    الله واقی و السعد ساقی
    نعم التلاقی قم فاسقنیها
    هر چند یارم گیرد کنارم
    من بی‌قرارم قم فاسقنیها
    در گوش من باد خوش مژده‌ای داد
    زان سرو آزاد قم فاسقنیها
    کاسا اداری عقل السکاری
    منهم تواری قم فاسقنیها
    می‌گفت من خوش وی گفت می‌چش
    ما در کشاکش قم فاسقنیها

    مولانا

  4. اراکده فروردین ۱۵, ۱۳۸۹ at ۷:۰۸ ق.ظ

    سلام سال نو بر شما و شیدایت مبارک
    امیدوارم آرامش و سلامتی همراه روزهایت باشند…

  5. نوشینه فروردین ۱۵, ۱۳۸۹ at ۱:۰۰ ب.ظ

    سلام از آشنایی باهاتون خوشحالم سال خوبی داشته باشید

  6. الهام فروردین ۱۵, ۱۳۸۹ at ۱۱:۰۷ ب.ظ

    سلام سال نو مبارک
    وبلاک فوق العادتون را دیدم
    عالی بود
    ارزو دارم هر روز به سمت شناخت رازهای هستی و شناخت خالق انها پیش برید ….

  7. پگاه فروردین ۱۶, ۱۳۸۹ at ۲:۲۰ ق.ظ

    سلام..
    انسانهای بکر…فکرهای بکر…احساسات بکر…طبیعت دست نخورده…رازهای هستی….!!!!!
    رسیدن بخیر.

  8. تنها فروردین ۱۶, ۱۳۸۹ at ۳:۴۵ ب.ظ

    سلام……ببخش دیر اومدم……امیدوارم سال خوبی رو آغاز کرده باشید……جملاتتون خیلی زیبا بود….راستش پی نوشتتون رو فرستادم برای یکی از دوستام…..موفق باشی..

  9. تنها فروردین ۱۶, ۱۳۸۹ at ۳:۴۷ ب.ظ

    پائیز مثل هر فصل دگر
    باز آمد و رفت
    و این رسم زمان من و توست!
    هر آمدنی را رفتنی ست در کار.

    روزهای خزان همه یادگاران ِ تو اند!
    روز میلاد ِ تو اند.
    روز میلاد ِ منند.
    روز میعاد من و تو.

    من و دل ماندیم در حسرتِ تو
    در حسرتِ یک پائیز دگر
    آه …پائیز هم آمد و رفت!
    دل بسوزاند و برفت..
    افسوس ….
    پائیز هم آمد و رفت!

  10. ديوونه فروردین ۱۸, ۱۳۸۹ at ۶:۳۴ ق.ظ

    سلام. کمی نگرانم کرده بودی با نوشتن از ناسلامتی. خیلی زیبا نوشته های خوبی بود. ممنون از مهمان شدن به حس طراوت چهارموله وختیاری. خوش و خرم باشی و شاد و سلامت. رازهای هستی که نوشتی مرا بیاد آن خردمند انداخت : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ماشاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم…

  11. هرمان فروردین ۱۸, ۱۳۸۹ at ۲:۲۰ ب.ظ

    سلامی به زیبایی شکوفه های بهاری
    چه توصیفات زیبایی به کار برده اید …
    حقا که چهار محال و بختیاری در عید دیدن دارد …
    رازهای زندگی؟
    مردم ما ، زندگانی را

    از صدای باد می گیرند

    مهربانی و محبت را

    از پرستویاد می گیرند

    مردم ما ، با صدای آب

    غصه را از قلب می شویند

    چشمه را وقتی که می بینند

    یک سلام گرم می گویند
    ….
    جعفر ابراهیمی…
    درود

  12. رضا فروردین ۲۰, ۱۳۸۹ at ۷:۲۳ ب.ظ

    سلام عزیز گرامی،
    بعضی جاها خدا به انسان نزدیک تر می شود. نمیدانم شاید انسان به خدا.
    چون در کویر، کعبه گم می گردد. نه! همه جهات را کعبه می بینی. کدام ستاره را نشان کنم؟ گویی تمام ستاره ها
    به او اشاره می کنند. صدایش چون صدای باران از همه جا می آید. گویی حجاب هستی از سر عروس حقیقت اندکی کنار می رود.
    اما نه! او می داند این دل را تحمل طور اش نیست.
    دلگشت زیبایی داشتی. عجب جاده خلوت و آرامی!
    شاد باشی

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ فروردین ۲۰ام, ۱۳۸۹ ۷:۵۰ ب.ظ:

    بعضی جاها حالمان به ز بعضی جا های دیگر است و دلیلش را نیز نیک می دانی.

  13. علی یوسفی فروردین ۲۰, ۱۳۸۹ at ۷:۴۳ ب.ظ

    سلام رشیدی جان.
    فکر کنم شاید بعضی چیزها را نباید بعضی جاها گفت .
    نظر بنده ی حقیر است.
    سال خوبی داشته باشی

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ فروردین ۲۰ام, ۱۳۸۹ ۷:۴۷ ب.ظ:

    اگر تمام معرفت را بر تیره دلی یکجا پیشکش کنی، کلمه ای از آن رانخواهد شنید!
    و روشن دلی با کلمه ای به عرش می رود.
    سلامت باشی دوست

  14. سمانه تیر ۱۷, ۱۳۹۱ at ۷:۴۴ ق.ظ

    کجایی ، کجا؟!

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.