نَفَس

سالک گفت همه عمر کلماتی می شنیدم چنان که دیگران می شنیدند تا آن گاه که کلمه ای شنیدم که همه شنیده ها غرق در آن است.

سالک گفت ذکری هست که از نَفَسی بر خواسته است. همه ی هستی پدید آمده از آن نفس و آن ذکر است.

سالک گفت گروهی می بینند و گروهی می شنوند. من عاجزم از بیان این معما که برترین سبقت گیرندگان شنونده اند و گاهی تنها گاهی شوق شنیدن چیزی را مرئی می کند تا دیده شود. کلمه ای مرئی می شود برای دیدن و آنگاه ناپدید می شود و آنچه ماندگار می ماند کلمه است، چیزیست که شنیده می شود.
حیران این معما ماندم سالها که این تصاویرناپایدار چیستند که به هر طرف که رو کنی در برابر دیدگان آدمی متجلی اند بی آنکه در سلوکی سیر کرده باشی؟

سالک گفت نردبانی آویخته بود از ذکر و هرکسی بر پله ای چیزی شنیده بود و شوق شنیدن چیزی را مرئی میکرد برای دیدن و آنچه مرئی می شد نشئه خود میکرد ناظر را در دیداری بی بدیل.

سالک گفت مرا بر آن پله نخست نهاد. جهانِ پیرامون، مرئی من شد. دیدم، چشمانم را بستم تا سحرم نکند این بینایی که می دانستم اینها هم تجلی ناپایدار کلمه ای پایدار اند. چشمانم را بستم تا بشنوم آن کلمه را، بشنوم آن خطاب را  و شنیدم!
همه ی آن چه پیرامون من مرئی بود حاصل یک کلمه بود. باش!

سالک گفت می شد که عمری سر کنم در سیاحت آنچه مرئی بود یا اینکه چشم ببندم و به شنیدن کلمه ای همه را در لجظه ای، تنها در لحظه ای ادراک کنم و قدم بگذارم بر پله ای دیگر از آن نردبان آویخته در ناکجا.

سالک گفت من چه می دانستم که نردبانی آویخته است!؟
چه می دانستم که بر فراز این پله، پله ای هست و بر فراز آن پله ای دیگر و چه می دانستم این نردبان به کجا محکم شده است؟
چه می دانستم اگر نگفته بود إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ‌ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ(حجر۹)
چه کسی شرح این ماجرا میکرد به أَلَمْ نَشْرَ‌حْ  تا سختی ما را آسان کند؟
سالک گفت ذکری هست که از نَفَسی از سینه ای بر خواسته است. همه ی هستی پدید آمده از آن نفس و آن ذکر است. ذکری که شرحش کتابی مشروح است که در شرح آن کتاب، صد هزار کتاب مشروح همه در پله ی اول اند و به شبی تا پله آخر میروی تا مطلع فجر و سَلَامٌ هِیَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ‌ و نمی دانی چه شبی است؛ شب قدر!

سالک گفت نردبانی پله پله بی رتبه و مرتبه تنها به درجه خلوص، شرح یک کلمه را مشروح میکند تا هر کجا که هستی بدانی که یکی که غیر او هیچ چیز نیست، متذکر شد خود را که باش!

گنجی که خواست مخفی نباشد، عیان شد. یک کلمه صادر شد.کلمه ای که خود وصف خود بود.ستوده خود بود. حمد خود بود. محمد خود بود.ابتدای خود بود. انتهای خود بود.شرح خود بود. شرحی از ابتدا تا انتها. شرحی که هر کجا به شوقی متجلی شد و می شود و خواهد شد. شرحی که در هر پله ای مشروح خود است. شاهد خود است. مشهود خود است. تکرار خود است. تشدید خود است. تمدید خود است و نمیراست و همچنان یک کلمه است.
سالک گفت همه تجلیات زاده و زاییده ی این کلمه اند در حالی مرئی و در حالی نامرئی اند. آنچه ماندگار است آن کلمه است.

سالک گفت بشنو این کلمه را، کلمه ی خود را بشنو، کلمه ای که به مریم بشارت داده شد، کلمه ای که امامِ ابراهیم بود. کلمه ی حمد در الحمد، محمدی درآفرینش که اگر نبود چیزی پدیدار نمی گشت.

سالک گفت گروهی چشم گشودند بر محمد، محمد در میان آنان بود و آنان برخی همچنان گمراه شدند. گروهی گوش سپردند بر او حتی پیش از آنکه او زاده شود و تا آفرینش باقی ست شنیدار حمد هستی اند.

هُوَ اللَّـهُ الْخَالِقُ الْبَارِ‌ئُ الْمُصَوِّرُ‌ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿حشر٢۴

غلامرضا رشیدی
دی ماه ۹۰

دیدگاه‌ها

  1. pegah دی ۱۵, ۱۳۹۰ at ۱۱:۴۳ ق.ظ

    حمد

  2. سمانه دی ۱۷, ۱۳۹۰ at ۱۱:۰۶ ق.ظ

    به خواندنتان کبوتری اسیر توی سینه دل دل می کند، غریبی سر به دیوار زندان می کوبد، عشقی کهنه و فراموش از میان سینه سر بر می کشد، دیوانه ای غریو می کشد و زنجیر می ترکاند….
    کسی که یادم نیست می گفت تنها کلمه ای که راست از میان جان بر می خیزد و زبان دخل و صرفی در آن ندارند آه است. نهانگاه دل که قبض می شود حبابی از دهان جان که دارد غرق می شود، خفه می شود؛ فرار می کند و از دهان که بیرون جهید ، حباب می ترکد و صدای غریب دلت را می شونی که آه ….
    آهم ، آه، خاصه بعد ازخواندن «مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید.»
    بر باد شدم.

  3. اسدالله اسدشیر دی ۱۷, ۱۳۹۰ at ۳:۳۲ ب.ظ

    در مدارات الکترونیکی قطعه ای داریم به نام ضد کننده. not
    شیطان تنها یک دستور است. دستور ضد کننده.
    اگر هستی را به او بدهی نیستی تحیول می دهد و اگر نیستی به او بدهی هستی تحویل می دهد. مانده نظر شما چه باشد رضا جان.
    ….

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۱۷ام, ۱۳۹۰ ۶:۳۴ ب.ظ:

    سلام
    مقداری از نوشته ات را حذف کردم…
    متاسفانه توانایی جسمی و روحی ام در حال حاضر در حدی نیست که بتوانم بگونه ای وارد این بحث شوم که نتیجه ای معقول از آن بگیریم و بی راه نرویم.
    دوست خوبم کمی به خود آرامش بده…
    متن ۲۰ صفحه ای را که نوشتی خواندم…
    در آن هم حرفهای بسیار جدی هست و هم حرفهایی که باید از آنها گذشت…
    تلاش برای پافتن پاسخ بی آنکه ظرفیت مناسب برای پاسخ به وجود آمده باشد. همه چیز را به هم می ریزد… همه چیز را… هم روح را … هم جسم را…
    آیه ۴۷ از سوره هود را ببین… می فرماید… پروردگارا! من به تو پناه مى‌برم که از تو چیزى بخواهم که بدان علم ندارم، و اگر مرا نیامرزى و بر من ترحم نکنى از زیانکاران مى‌شوم…
    دوست من… کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ… کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم…
    بگذار هر پاسخی خودش بیاید… در زمان خودش… در مکان خودش….
    مگر با آنچه که اکنون می دانیم چه کرده ایم….آیا به آنها عمل میکنیم؟….عمل کردن به دانسته ها مرز هایی نو را نشان خواهد… و سعت سرزمین دانسته ها را افزایش میدهد.. بی آنکه ما را از درون و برون منهدم کند… تمرکز به ^ ندانسته^ در ناشناخته، ساختار روال جسمی و روحی ما را به هم می ریزد و به هیچ کجا ختم نمی شود…
    دوست خوبم ما مقیم در ساحل جزیره دانسته ها هستیم… ساحلی که اقیانوس بی کران ناشناخته آن را احاطه کرده است…بسیاری دل به این دریا زدند….نمی دانم کدامشان شناگران ماهری بودند…. می دانم هیچکدام برنگشته اند…. مگر آنکه تنها کمی پای خود را در آب زده و لاف شناگری می بافد….
    شرح این هجران و این سوز جگر این زمان بگذار تا وقت دگر…

  4. اسدالله اسدشیر دی ۱۷, ۱۳۹۰ at ۳:۴۸ ب.ظ

    @سمانه
    اولین کلمه آه نیست. «ه» است.تاریکی و سرما و سکوت مطلق را تصور کن. ناگهان نفخه ای از نور و گرما و صدا در این محیط میپیچد. این نفخه به اندازه نقطه ای میباشد. حال نقطه ای وجود دارد که ذره نور و ذره گرما و ذره صدا را…. نه بگذار این طوری بگویم.
    یک فضای سه بعدی را تصور کن که سه محورش یکی تاریکی، یکی سرما و یکی سکوت مطلق است. قرینه این فضای سه بعدی، فضای سه بعدی دیگری است که محورهایش یکی نور، یکی گرما، و یکی صدا است. این دو فضا وقتی که با هم تصادف میکنند نقطه اشتراکشان یک نقطه می شود که نه روشن است نه تاریک نه سرد است نه گرم و نه سکوت است و نه صدا. این نقطه نقطه حد وسط است. نقاطی که در فضای نورگرماصدا هستند و تاریکی سرما و سکوت دوست دارند به سمت فضای دیگر کوچ می کنند و همین طور بالعکس. هر آنکه میخواهد از این مرز عبور کند باید قدرت عدم شدن و نابودی مطلق را بچشد و از چشیدن آن نترسد. نقاط بین دو فضا بطور یک حلقه دور و تسلسل ابدی در چرخش است. بخاطر همین شاعر میگوید که ای کاشکی بودی عدم تا باز رستی از عدم.
    تجربه پنگوئنهای امپراطور در قطب شمال نمونه عملی توضیحات بالا در طبیعت است. پنگوئنها با تشکیل یک مجموعه و تمرکز و اتحاد در یک نقطه تولید گرما میکنند و به نوبت دور این توده گرمایی حرکت میکنند. همه برای مدتی هم سرمای کشنده را تجربه میکنند و هم گرمای متبوع مجموعه را. خیلی زیباست نه؟ واینجاست که خداوند حق دارد بگوید فتبارک الله احسن الخالقین.

  5. مریم دی ۲۰, ۱۳۹۰ at ۱۲:۳۶ ق.ظ

    سلام.قصددارم به فرمایش شما(عمل کردن به دانسته ها مرز هایی نو را نشان خواهد… و سعت سرزمین دانسته ها را افزایش میدهد)
    عمل کنم.اما برام سوالی پیش آمد کرده که منظورازاین دانسته هاچیست؟؟به کدام آنهابایدعمل کرد؟؟ازچه دست ونوعی هستند؟؟؟
    من سن کمی دارم ومشتاق دانستن.لطفاتوضیح واضح تری بفرماییدوروح تشنه مرا به جوابی سیراب کنید.

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۰ام, ۱۳۹۰ ۱۲:۵۰ ق.ظ:

    سلام بر شما
    این لینک را ببینید:
    http://iranjoy.com/%D8%B9%D9%85%D9%84
    شاید در نوشته های دیگری نیز اشاره کرده باشم.

  6. محمد بینش (م ــ زیبا روز) دی ۲۰, ۱۳۹۰ at ۱۲:۳۶ ق.ظ

    با درود و سلام فراوان .قلم جادویی شما چنان است که پرتو صدق نوشتار و گفتارتان بر دل انسان می نشیند .

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۰ام, ۱۳۹۰ ۱۲:۵۲ ق.ظ:

    جناب بینش، زیبایی در شماست…

  7. سمانه دی ۲۰, ۱۳۹۰ at ۱۲:۰۳ ب.ظ

    چقدر تصور کردن زیباست. ما جادوگرانی هستیم با عصای سحرآمیز که خودمان خبر نداریم. گیر کرده ایم در زندان «چه کنم» و جادو بین دو دستمان است.
    جان ندارم … نا ندارم … انگیزه ندارم … پشتکار ندارم… های اگر فقط یک کمی تصور کنیم … چنان عشقی و ذوقی سراپای آدم را می گیرد که می خواهی فقط بدوی. … ای به کجاها که می رود ذهن بشر.
    یه کم که فکر می کنم، ذهنم پر از طرحهای عجیب و آبستره (درست میگم؟ نمی دانم!) یا سوررئال یا نمی دانم چی می شود.
    ممنونم که هستید. شکر.
    تصور کنید و بنویسید.

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۰ام, ۱۳۹۰ ۱۲:۰۷ ب.ظ:

    تصور چیزی، توهم چیزی و خیال چیزی دیگر است.
    پیشتر از خیال نوشته ام در مطلبی با همین عنوان…

  8. مریم دی ۲۰, ۱۳۹۰ at ۶:۰۵ ب.ظ

    سلام.بسیارممنون ازپاسخ شما.باعرض معذرت به همان لینک مراجعه کردم.اما نمیدانم به جواب رسیدم یا نرسیدم.خواهشم اینست که مرابه حال خودرهانکنید.(گویافهمم اندک است)
    آنچه که فهمیدم شاید هم به اشتباه این بود(سالک گفت جعل دانسته ی من بود!از آن تهی شدم)اگردرست فهمیدم بازهم سوال دارم:

    چگونه میشودازاین جعلیات رهاشدومهم ترچگونه میتوان آنهاراشناخت؟؟؟

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۰ام, ۱۳۹۰ ۶:۴۲ ب.ظ:

    سلام
    چیزی جز آنچه در مجموع این نوشته ها نوشته ام نمی دانم…
    بگرد آنها را اگر جوینده ای شاید که یابنده شوی…
    اگر اگر شدی حلالت باد…
    اگر نشد معذورم دار…
    درود بر شما

  9. مریم دی ۲۱, ۱۳۹۰ at ۶:۱۲ ب.ظ

    تا به کی آهسته نالم در نهان چون چشمه سار؟ همچو موجم نعره ی دیوانه واری آرزوست

    درودبرنهادشما

  10. سمانه بهمن ۱, ۱۳۹۰ at ۸:۰۷ ق.ظ

    هر چه گشتم خیال را نیافتم. راهنماییم کنید لطفاً.
    …. و متشکرم. از اینکه صبور و سپید سخن می گویید.

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ بهمن ۱ام, ۱۳۹۰ ۱۰:۵۴ ق.ظ:

    http://iranjoy.com/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84/

  11. مطرب دل‌ بهمن ۲, ۱۳۹۰ at ۱۰:۴۱ ب.ظ

    وبلاگ ما بدون حضور شما صفای قبلیشو نداره، یه مدت سر میزدید. لطفا باز هم بیاین خوشحال می شم

    یا حق

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ بهمن ۲ام, ۱۳۹۰ ۱۰:۴۵ ب.ظ:

    درود برشما

  12. سمانه بهمن ۹, ۱۳۹۰ at ۱۱:۴۰ ق.ظ

    به حق که در من هیچ نمی ماند جز سکوت. تا تماشا راه بسیار است.
    آه و آه و آه.

  13. سمانه بهمن ۱۲, ۱۳۹۰ at ۲:۰۱ ب.ظ

    رقصی در اندام کلمات، و هر بار به دیگر صورتی بدیع.

  14. محمد بینش (م ــ زیبا روز) بهمن ۱۴, ۱۳۹۰ at ۱:۱۸ ق.ظ

    با عرض سلام مجدد
    به اطلاع می رسانم که ” دیدار مثنوی” با سخنی در باره شهود بی واسطه عشق از دیدگاه مولانا بروز شده است . قومتان روی چشم اگر سری بما بزنید

  15. سمانه بهمن ۱۴, ۱۳۹۰ at ۱:۵۳ ق.ظ

    گروهی میبینند و گروهی می شنوند….!!و گاهی شوق شنیدن چیزی را مرئی می کند ….!!!
    میگویید در ساحل جزیره ناشناخته ها بنشین و حصیر بباف. در حالی که صدای موجهای دریا ما را دیوانه وار به خود می خواند. تمرکزت را ر هم می زند و غلط میبافی و مجبور می شوی بشکافی و از نو ببافی.
    خویشتن نگاهدار چشم بربند و بر کاری که می کنی تمرکز کن. چه سخت است خدا.

  16. اسدالله اسدشیر بهمن ۱۵, ۱۳۹۰ at ۶:۲۰ ق.ظ

    گفتم بنویس قرینه ای که از هر طرف بخوانی یکی باشد
    گفت
    همه
    گفتم و باز
    گفت مهم
    گفتم بیشتر
    گفت
    همه مهم
    گفتم و بیشتر
    گفت
    مهم همه
    ببین چه می کند این
    ه و م
    که ه از نظری اولین حرف است
    و
    م از نظری دیگر آخرین حرف
    در دالان خالق حروف
    ابتدای دالان با ه شروع می شود و انتهای دالان به م ختم می شود
    مانده نظر تو چه باشد ای دوست
    خوشحالم کن مرا به جوابی
    که من تشنه جوابم
    از هر که رسد
    منتهی هر چه از دوست رسد نیکوست

  17. شيفته بهمن ۱۷, ۱۳۹۰ at ۹:۴۴ ق.ظ

    عرض سلام و ادب
    چندین بار به وب معطر و نورانی جنابعالی آمدم و نظر گذاشتم ولی پیام ارور داد و نمی دانم این پیام به جنابعالی می رسد و یا اروری دیگر دریافت می کنم .
    نوشته هایتان همه به زینت خلوص و صداقت آراسته اند و بنده بر اساس فهم خود از هرکدام بهره ای می برم .
    جناب رشیدی جسارتا سوالی برایم پیش آمده که یقین دارم این سوال در ذهن تمامی خوانندگان مطالب الهی جنابعالی موج می زند .در صورت صلاحدید ،تمنای دریافت پاسخ دارم .
    اگر از جنابعالی بپرسیم به نظر خودتان در شما چه صفت ویژه ای بود …………. ،پاسختان چه خواهد بود؟یقینا پاسخ جنابعالی چراغ راهنمای پرفروغی برای مشتاقان خواهد بود .
    مستدام باشید .

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ بهمن ۱۷ام, ۱۳۹۰ ۹:۵۸ ق.ظ:

    شما به دیده لطف دیده ای و چنین برداشتی داشته ای… شاید که دیگری عکس نطر شما را بیان کند… ببخشید که برخی کلمات را حذف کردم…

    گفتا تو از کجایی که آشفته می‌نمایی، گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

    گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری، گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

    گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد، گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

    گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت، گفتا تو بندگی کن کاو بنده ‌پرور آید
    گفتا تو بندگی کن کاو بنده ‌پرور آید
    گفتا تو بندگی کن کاو بنده ‌پرور آید

  18. pegah بهمن ۱۸, ۱۳۹۰ at ۱:۳۴ ب.ظ

    راه مسیر سفر سختی تلاش بیداری تسلیم نشدن ادامه دادن…نرسیدن باز هم رفتن و باز هم نرسیدن

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸ام, ۱۳۹۰ ۵:۳۷ ب.ظ:

    رسیدن های پی در پی به مقصد های هم معنا
    مفهوم مبهم، ماندن را گم می کند…

  19. شيفته بهمن ۲۴, ۱۳۹۰ at ۳:۰۸ ب.ظ

    عرض سلام وادب
    ضمن عرض تشکر از پاسخ جنابعالی .
    یقینا حق با جنابعالی است ،ولی چه سخت است وارهیدن از منیت و انانیت نفسانی و رسیدن به مقام بندگی .هربار که از هرموردی در شکایت ام هماندم در مییابم که دلیل گله ام چیزی نیست جز منیت ،که برایم گران است که برنجاند “من ” را هرچیزی یا هرکسی و چه نارنجی است این “من ” .
    مستدام باشید .

  20. شيفته بهمن ۲۴, ۱۳۹۰ at ۳:۱۶ ب.ظ

    pegah :راه مسیر سفر سختی تلاش بیداری تسلیم نشدن ادامه دادن…نرسیدن باز هم رفتن و باز هم نرسیدن

    Reza Rashidi پاسخ در تاریخ بهمن ۱۸م, ۱۳۹۰ ۵:۳۷ ب.ظ:
    رسیدن های پی در پی به مقصد های هم معنامفهوم مبهم، ماندن را گم می کند…

    مقصد خدا است ،خدا بینهایت است و کدامین راه است که به نقطه یا خالی ، خارج از بینهایت منتهی شود؟

  21. باران اسفند ۲, ۱۳۹۰ at ۷:۲۹ ب.ظ

    دل تنگم…بی رنگ رخت زمانه زندان من است…بیمارم و دیدار تو درمان من است…بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی…آنچ از غم هجران تو بر جان من است…

  22. فرهاد(میشکا) اسفند ۳, ۱۳۹۰ at ۲:۴۴ ب.ظ

    با سلام و عرض ادب و احترام….جناب رشیدی قلم شیوایی دارید که ریشه در مطالعات زیاد و هوش و استعداد سرشارتان دارد….قدم در راهی بی بازگشت گذاشته اید که در هر قدمی به دو راهی های زیادی منتهی می شود که انحراف در هر مرحله ای غیرقابل جبران می باشد.من هرگز جرئت خطر کردن در این حد را نداشته ام.برای شما آرزوی توفیق داشته و برای مقصدی که انتخاب نموده اید احترام قائلم.امیدوارم خداون سبحان راه لغزش های احتمالی را بر شما ببندد.

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۳ام, ۱۳۹۰ ۲:۵۸ ب.ظ:

    هر منزل این راه بیابان هلاک است…. هرچشمه سرابیست که بر سینه ی خاک است…چون همسفر عشق شدی….مرد سفر باش… هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش…

  23. باران اسفند ۳, ۱۳۹۰ at ۹:۴۸ ب.ظ

    چونی گر نالم از سوز جدایی….نیستان را به آتش می کشانم…نیستان را به آتش می کشانم…

  24. باران اسفند ۷, ۱۳۹۰ at ۱۰:۵۳ ق.ظ

    هر جای دنیایی دلم اونجاست
    من کعبه مو دور تو می سازم
    من پشت کردم به همه دنیا
    تا رو به تو سجاده بندازم
    هر روز حسم تازه تر می شه
    غرق تو می شم بلکه دریا شم
    بیزارم از اینکه تمام عمر
    از روی عادت عاشقت باشم
    گاهی پرستیدن عبادت نیست
    با اینکه سر رو مهر می ذاری
    گاهی برای دیدن عشقت
    باید سر از رو مهر برداری
    یک عمر هر دردی به من دادی
    حس میکنم عین نیازم بود
    جایی که افتادم به پای تو
    زیباترین جای نمازم بود….

  25. سمانه اسفند ۱۰, ۱۳۹۰ at ۱۱:۳۶ ق.ظ

    نمی دانم شاید کمی نامردی باشد. تک و تنها … تنهای واقعی… در میان خیلی از دشمنان… دشمنان بیرونی و دشمنان خودی…
    خودش هم که غایب است.
    معشوق ستمگر است. دست خودش نیست خصلتش این است.
    بدترین شکنجه برای عاشق، فراموش کردن عشقش است. برای عاشق دردی بالاتر از آن نیست که دچار نسیان بشود.
    دچارم کردی.
    کاری هم ازم بر نمی آید جز صبر. اصبر عنک.

  26. بیتا اسفند ۱۲, ۱۳۹۰ at ۱:۲۵ ب.ظ

    سلام ادارک قلم توانایتان از ذهن کوچک من کاملن خارج است ولی خواندمش و همیشه می گویم….
    همه جای جهان سرای من است….

  27. . اسفند ۱۵, ۱۳۹۰ at ۱:۰۷ ب.ظ

    سلام
    انشالله دلیل غیبت همراه با سلامتی باشد خیلی وقت به روز نکردید و نیستید
    با آرزوی سلامتی

  28. مریم اسفند ۲۹, ۱۳۹۰ at ۱۲:۴۱ ب.ظ

    سلام .آمدن بهاربر شما مبارکباد.

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۲۹ام, ۱۳۹۰ ۱۱:۴۰ ب.ظ:

    بر شما و بر همه دوستان مبارک باد….

  29. مرتضا فروردین ۵, ۱۳۹۱ at ۱۰:۳۱ ق.ظ

    در این نو شدن، لحظه ها تان نو و پیروز و
    سلام

  30. محمد بینش (م ــ زیبا روز) فروردین ۶, ۱۳۹۱ at ۱۲:۵۳ ق.ظ

    سلام ودرود حق بر شما باد .قدر این رحمت الهی را حتما می دانید که این طور بر دل شما جلوه دارد و زبانتان را به خویش گویا کرده که باید گفت : “جانا سخن از زبان ما می گویی ” باری قصد تبریک عید و نوروز را داشتم اما این متن آنقدر مرا متحیر ساخت که بارها خواندمش و لذت بردم .من هم وبلاگ را با بهاریه ای بروز کرده ام و خوشحال می شوم که قدمی رنجه بفرمایید .اگر هم در جانب راست در حاشیه آن بنگرید می بینید نام سایت شما را آورده ام تا دیگران هم مستفیذ گردند شما هم اگر نام وبلاگم را بر پیوندهای خود افزون کنید سپاسگزار خواهم بود چون بازدیدکنندگان نوشته های شما اکثرا خود اهل درد و عرفانند و از دوستان ما

  31. مطرب دل فروردین ۶, ۱۳۹۱ at ۶:۲۸ ب.ظ

    عیدتون مبارک! امیدوارم سال زیبایی‌ داشته باشید

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ فروردین ۶ام, ۱۳۹۱ ۸:۵۸ ب.ظ:

    درود بر شما دوست گرامی

  32. شکوفه فروردین ۱۰, ۱۳۹۱ at ۱۰:۰۸ ب.ظ

    سلام
    سال نومبارک
    چند روز پیش من وهمسرم داشتیم همین صحبت را میکردیم .یعقوب میگفت : وقتی میخواندم :گر پرده در افتد نه تو مانی و نه من و یا وقت یدر باره حجابها مشنیدم . همیشه فکر میکردم قرار است یک جایی و یک زمانی در یک حال وصف نشدنی پرده ای کنار برود و من شاهد چیزی باشم از جنس نور …متاسفانه مهمان امد تا بعد …….

  33. محسن خرداد ۲۸, ۱۳۹۱ at ۱۱:۳۵ ق.ظ

    با سلام
    به نیروی چرخاننده عشق در هستی به سایت شما هدایت شدم و نه به اتفاق
    متن زیبای شما رو خوندم
    برایت آرزو می کنم چشمی
    تا نور او را در ظلمات غفلت اندیشه هامان ببیند

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.