چندی پیش که یادم نیست کی بود،جایی رفتم که یادم نیست کجا بود. یادم هست که منطقه ای بود فوق العاده خوش آب هوا در مسیرکوهستانی بس دشوار. من تنها بودم با راهنمایی که بیشتر وقتها غیبش می زد و فوق العاده مشکوک به نظر می رسید. وارد جزئیات نمی شوم فقط یک جمله و آن اینک راه دشوار بود و زیبایی راه بسیار.

….

یادم هست که در موقعیتی خاص راه نما گفت پشت این صخره ها کمپ کوچکی هست که از آن به عنوان اولین اقامتگاه در مسیر استفاده می کنیم. این کمپ البته بسیار عجیب است! گفتم می خواهی نرویم و وقت خود را صرف ادامه مسیر کنیم؟ گفت تا همین جا هم خیلی راه آمده ایم و از من خواست تا به کمپ بروم و با کنایه گفت به کمپ که برسیم شاید نظرت  به کل تغییر کند.شاید بخواهی همانجا ماندگار شوی! گفتم یعنی اینقدر جالب توجه است؟ گفت باید خودت ببینی! در تمام این مسیر که می آمدیم هیچ کس همراه و همسفر ما نشد.گاه از فاصله دور کسانی را می دیدم که راه خودشان را می رفتند.

به چشم انداز کمپ که رسیدیم از تعجب خشکم زد! هزاران نفر در اطراف کمپی کوچک در هم می لولیدند.به راه نما نگاه کردم. برقی از شیطنت در نگاهش درخشید و گفت باور کردنی نیست! نه؟

گفتم ما هیچ کس را در راه ندیدیم.چطور ممکن است که چنین جمعیتی در این جا جمع باشند؟ گفت این جمعیت دیشب به اینجا نیامده اند بلکه به مرور زمان در این جا جمع شده اند. در طی سالها، سالهای زیاد، و این تازه اول ماجراست. آنجا که برسیم چیزهای زیادی برای تعجب کردن هست!

….

در مسیر کمپ ابتدا به دیواری از جمعیت رسیدم. باور کردنی نبود.گویی در حالتی از خلسه بودند چنانکه وجود ما را حس نمی کردند یا حد اقل اینکه من هیچ اهمیتی برایشان نداشتم.گاه برای چند دقیقه راه نما را گم می کردم اما او به هر ترتیب خودش را به من می رساند.

….

جلوی ورودی کمپ، راه نما گفت که باید تنها داخل شوم و او مایل نیست که بامن همراه شود و تنها یادآوری کرد که میتوانم از تمام وسایلی که در کمپ هست استفاده کنم و هرچه خواستم بردارم، بخورم و دریک کلام راحت باشم.

 

وارد فضای کوچک کمپ شدم، کسی در آنجا نبود، تعجبم صد برابر شد. غرفه ی  کوچکی در برابرم دیدم که به چهار قسمت مساوی تقسیم شده بود. در یک قسمت یک جفت کفش کوهنوردی و یک عصا و یک عینک با یک کوله پشتی و لباسی مخصوص گذاشته بودند و بالای آن نوشته بودند “وسایل راه”. در قسمت بعدی چیزی که نمیدانم چه بود (احتمالا خوردنی)  به همراه یک بطری نوشیدنی و یک عکس که معلوم نبود عکس چیست به همراه چیزی خمیر مانند و یک شیشه عطر و چیزی که شبیه بوق کوچک بود؛ گذاشته بودند و  بالای آن نوشته بودند ” آذوقه راه” . در قسمتی دیگر یک کتاب و یک قلم بود و بالای آن نوشته شده بود ” نقشه راه”. قسمت بعدی خالی بود یعنی چیزی در آن دیده نمی شد و بالای آن نوشته شده بود “….” و با خطی ریز که به زحمت خوانده می شد نوشته شده بود” فقط بردارید”.

احساس عجیبی در من به وجود آمد. می بایست چه میکردم؟ مثل جن زده ها از کمپ خارج شدم! اینبار تمام جمعیت به من نگاه میکردند. آنها با هم بشدت بحث میکردند در حالی که به من خیره شده بودند. . بشدت با هم بحث میکردند. با صدای بلند و با عصبانیت اما چشمانشان به من خیره بود! اینبار گویی من در خلسه بودم! به نظرم حرفهای پیش پا افتاده ای موضوع بحث آنها بود اما آنها خیلی جدی مجادله می کردند.

کسی دست مرا گرفت و شروع به دویدن کرد. بی اختیار دنبالش می دویدم. صورتش را نمی دیدم فکر کردم که راهنماست. به سرعت میرفت تا مرا از میان جمعیت بیرون بکشد و من بی اختیار دنبالش می دویدم.

از جمعیت که خارج شدیم ایستاد، به من خیره شد و گفت اشتباه نکردم، حدسم درست بود.

پیرمردی بود با چهره ای  از خدایان اساطیر. نگاهی به من کرد و گفت و تو هیچ چیز برنداشتی؟ چرا؟ گفتم لوازم کوهنوردی من کامل است، بار اضافی به کار کوهنوردی نمی آید. پرسیدم آیا شما من را می شناسید؟ گفت من همانم که تو را تا اینجا آورده.

نمی دانم چرا اصلا تعجب نکردم!

پیرمرد گفت چهار کمپ در چهار طرف این کوه وجود دارد. چهار کمپ درست شبیه به هم.من  ده هزار سال است که اینجا راهنما هستم. در این مدت افراد انگشت شماری درست مثل تو رفتار کرده اند و از هیچ چیز این کمپ ها استفاده نکرده اند. هر کدام از این افراد رازی با خود دارند. و من ناخوداگاه ادامه دادم که رمز جاودانگی تو از این رازهاست و تو منتظر بودی تا من بیایم و راز جدید را باتو بگویم و….

از آنچه میگفتم متعجب شدم.اختیار کلمات دست من نبود.پرسیدم که با جنازه این جمعیت وقتیکه می میرند چه می کنید؟ آیا طبق قرار آنها در کوهستان دفن می کنند؟

گفت بله و ادامه داد من این سوال را از نفرات قبلی هم پرسیده ام اما همه آنها فقط لبخند زدند و حالا از شما هم می پرسم چرا از آن وسایل استفاده نکردید؟

بی اختیار لبخند زدم و گفتم بیا به راه ادامه دهیم تا رازی را که میخواهی بشنوی با تو بگویم. پیرمرد پرسید اسم حکایت رمز چیست؟ گفتم نیلمن و به سمت ارتفاع حرکت کردم. از دور به کمپ نگاه کردم جمعیت در هم می لولید.

چند قدمی بیشتر نرفته بودم دوباره برگشتم تا به کمپ نگاه کنم  اما هیچ چیز نبود مه غلیظی آنجا را پوشانده بود. به سمت ارتفاع برگشتم اما متوجه شدم که در راه پله آپارتمان خودم هستم!

 و این بار به شدت تعجب کردم.کلمه نیلمن به سرعت در ذهنم جاری شد.احساس شدیدی برای نوشتن در من می جوشید به سرعت خودم را به کامپیوتر رساندم و حکایت نیلمن ها اینگونه خلق شد بی آنکه من بدانم از کجا آمده است.

نیلمن ها عاقل ترین نوع گونه ی خود بودند.نادر دیوانه ای در میان آنها پیدا می شد. آنها در کنار وحشی ترین رودخانه جهان هستی زندگی می کردند. آنها دیوانه ها را به رودخانه می انداختند. سرزمین آرزوهایشان اما در آنسوی رودخانه وحشی بود.در طول تاریخ هیچکس از رودخانه عبور نکرده بود. بسیاری تلاش کردند اما همگی غرق شدند. آنها میتوانستند از روی بلند ترین درخت کنار رودخانه تصویر نامفهومی از آنطرف رودخانه وحشی ببینند که بیشتر گمراه کننده بود تا آگاه کننده. آنها هر قایقی ساختند، رودخانه برد! هر طنابی که بافتند، رودخانه پاره کرد!

آنها در وصف آنسوی رودخانه چه شعرها که گفتند و چه تصاویر خیالی که کشیدند و چه ترانه ها که خواندند و چه کارها که نکردند!

روزی با کمال تعجب کشتی زیبا و بزرگی را دیدند که در کنار ساحل رودخانه بالا و پایین می شود. آنها همچنین پیرمردی بالدار را دیدندکه در بالای کشتی در پرواز بود. آنها متحیر مانده بودند.پیرمرد نزد آنها آمد و گفت من از آنچه در آرزویش هستید باخبرم!

این کشتی که با خود آورده ام  در این روخانه غرق نمی شود، با آن به سرزمین رویا بروید! پیرمرد کتابچه ای به آنها داد که روی آن نوشته “راهنمای کاپبتان” .

پیرمرد پرواز کرد و رفت. بزرگان نیلمن ها جلسه ای تشکیل دادند تا درمورد کشتی تصمیم بگیرند. در جلسه برخی گفتند که این یک تله است.برخی گفتند یک شانس خوب است.برخی هم نظری نداشتند.بلاخره تصمیم بر این شد که کتاب راهنمای کاپیتان را بخوانند و بعد تعدادی از آنها با کشتی به آنسوی رودخانه بروند.

کتاب فقط چهار جمله داشت.

اول “کاپیتان باید دیوانه باشد”

دوم “فقط نیلمن ها حق سوار شدن دارند”

سوم “نیلمن ها باید همه سوار شوند”

چهار” کشتی قادر به بازگشت از سرزمین آرزوها نیست”

نیلمن ها از خواندن کتاب شوکه شدند.

اول اینکه در بین نیلمن ها هیچ دیوانه ای نبود!

دوم اینکه مگر غیر از نیلمن ها کس دیگری بین آنها بود که بخواهد حق سوار شدن داشته باشد یا نداشته باشد!

سوم اینکه چرا باید همه سوار شوند؟ مگر کشتی چقدر جا دارد؟ نکند نقشه ای باشد برای غرق کردن همه آنها با هم!

و چهارم اینکه قدم در راه بی برگشت، ریسک خیلی بزرگی بود.

 

نیلمن ها متفرق شدند. کشتی ماند و بزرگان نیلمن. آنها تصمیم گرفتند وارد کشتی شود.کشتی بزرگ و زیبا بود.کسی جرات نمی کرد وارد کشتی شود تا اینکه شجاع ترین نیلمن داوطلب ورود به کشتی شد. او به تنهای به سمت کشتی رفت و وارد کشتی شد. داخل کشتی فوق العاده زیبا بود.نیلمن شجاع متحیر از آنهمه زیبایی زبانش بند آمد.یک لحضه احساس کرد که در سرزمین رویا ها است! اما لحظه ای بعد یادش افتاد که نه این فقط یک کشتی زیباست.

بزرگان نیلمن از ساحل او را صدا می کردند. اما نیلمن شجاع مست و متحیر مانده بود. به هرکجای کشتی که پا می گذاشت برایش خارق العاده بود. یک لحظه قکر کرد که این فقط یک رویا است. کمی بعد با خودش گفت  نه این رویا نیست. واقعیت است. بعد دوباره با خودش گفت که نخیر این فقط یک رویاست.

نیلمن شجاع کشتی را ترک کرد درحالی که بلند بلند  فریاد میزد” این یک رویاست، نه این یک واقعیت است” او در حالی که فرباد می زد از میان بزرگان رد شد و رفت. هرچه بزرگان از او پرسیدند چه دیده، جواب نداد و رفت در حالی که همچنان فریاد میزد.  

بزرگان نیلمن وقتی احوال او را دیدند نگران شدند.برای اینکه این وضعیت برای کس دیگری تکرار نشود. تصمیم گرفتند چند نفری با هم وارد کشتی شوند. ده نفر از عاقلترین و شجاع ترین نیلمن ها با هم وارد کشتی شدند.

 

همه با هم شروع کردند به فریاد زدن. هر کدام از آنها یک چیز خاص دیده بود که به دیگری نشان می داد.غافل از اینکه نفر دوم چیز دیگری در همان مورد خاص می دید و از آنچه خود می دید فریاد میکرد به گمان اینکه نفر اول هم همان را دیده، با او همنوایی می کرد. (این راز را بعدها متوجه شدند. زمانی که در مورد آنچه دیده بودند کتاب نوشتند و کتاب های یکدیگر را خواندند!)

در کشتی همه چیز بود. هرچیز که اراده میکردند آنجا بود.تمام هم نمی شد.برخی معتقد شدند که سرزمین آرزوها همین جا است.

بزرگان نیلمن تصممیم گرفتند تا همه ی نیلمن ها را از این نعمت بهره مند کنند. اما وقتی بیشتر قکر کردند متوجه شدند که هرکس را که بخواهند به کشتی دعوت کنند, وقتی به کشتی بیاید دگر حاضر به پیاده شدن نیست. پس تصمیم گرفتند از هرکس بهایی بگیرند. هرچه شخص بیشتر می پرداخت, بیشتر در کشتی می ماند.

داستان پیچیده شده، برخی که تازه وارد کشتی شدند.چیزهای دیدند که قبلی ها ندیده بودند.مدعیان تازه در گوشه ای از کشتی قایق های خاصی پیدا کردند.قایقها را به آب انداختند.قایقها خود عجیب بودند. نمونه کوچکی از کشتی بودند. همه جیز در آنها یافت می شد حتی قایق کوچک تکنفره هم در آنها یافت می شد!

خلاصه کشتی و قایق ها چنان سرزمین رویایی برای نیلمن ها شد، که نیلمن ها دیگر به آنسوی رودخانه ی وحشی فکر نمی کردند.کشتی رویایی باعث دوستی ها شد.باعث دشمنی ها شد.کشتی رویایی شد زندگی نیلمن ها.آنها کلا ساحل را رها کردند و درکشتی به زندگی خود ادامه دادند.رودخانه اما همچنان وحشی بود. نیلمن ها ی ملوان دیگر از رودخانه نمی ترسیدند. کشتی آنها امن بود. بسیار امن.

 

نیلمن شجاع که دیوانه شده بود.همچنان فریاد میزد و می دوید به سمت بالای رودخانه.با تمام وجود فریاد می زد ” این یک رویاست، نه این یک واقعیت است” و می دوید.در همین حال صدای به گوشش رسید که می گفت ” این یک رویاست، نه این یک واقعیت است”. این جمله ای بود که خودش می گفت! ساکت شد، اما صدا همچنان تکرار می شد.با دست جلوی دهانش را گرفت، اما صدا همچنان تکرار می شد. جلوی گوش هایش را گرفت اما صدا همچنان تکرار می شد. با خودش قکر کرد که دیوانه شده اما بعد فکر که اگر دیوانه شده چطور می تواند هنوز فکر کند؟

ایستاد. و فریاد کشید “من ایستادم” صدایی تکرار شد که” این یک واقعیت است، نه این یک رویاست” باورش شد که دیوانه شده. از خودش پرسید چطور ممکن است کسی خودش متوجه شود که دیوانه شده؟ صدایی تکرار شد که” این یک واقعیت است، نه این یک رویاست”

 هر کار که میکرد، به هرچه دست میزد، در هر نفسش صدایی تکرار شد که” این یک واقعیت است، نه این یک رویاست”.

سعی کرد که باور کند که تمام این اتفاقات یک رویاست اما نشد. سعی کرد که باور کند که تمام این اتفاقات واقعی است اما نشد.

برای خود توجیه می کرد که نه من دیوانه نیستم  اما باز با خود میگفت بودن و ماندن در این وضعیت بالاخره دیوانه ام می کند. صدا تکرار شد که” این یک واقعیت است، نه این یک رویاست”.

چهار سال صبر کرد و صدا تکرار می شد که” این یک واقعیت است، نه این یک رویاست”.تصمیم گرفت خود را به رودخانه بیاندازد. بی درنگ به سمت رودخانه رفت و خود را به آب انداخت.

رودخانه وحشی او را در کام کشید. همان صدا قدیمی را شنید که می گفت” این واقعیتی دیگر است”.” این واقعیتی دیگر است” و صدا تکرار می شد. او از هوش رفت. او بلافاصله به هوش آمد. صدا قطع شده بود. رودخانه بسیار آرام بود. او روی پاهای خودش ایستاد. ایستادن در رودخانه به او حس مطبوعی داده بود. به ساحل نگاه کرد. ساحل از هر دو طرف غرق در مه بود. تصمیم گرفت به سمت ساحل نیلمن ها برگردد. اما کنجکاوی دیوانه کننده ای او را به سمت دیگر می خواند، به سمت سرزمین رویا ها. با تمام شجاعتی که در خود سراغ داشت به سمت سرزمین رویا ها حرکت کرد. کنجکاوی و ترس قدم های او را همراهی می کردند.

وارد مه شد. رودخانه تمام شد.مه تمام شد. خود را در فضای بیکرانی معلق یافت! به پشت سرش نگاه کرد. اثری از رودخانه و مه نبود. او در فضای بیکرانی معلق بود.

از خودش پرسید ” اینجا کجاست؟”

همان صدای قدیمی پاسخ داد” اینجا سرزمین تو است. سرزمین رویا های تو!”

با خودش گفت اما من که سرزمینی ندارم ناگهان فضای اطراف ناپدید شد. خودش ماند و هیچ چیز دیگر!

متوجه شد که  هرچه فکر کند، بگوید یا اراده کند فورا اتفاق می افتد. اراده کرد یک چیزی شبیه به بوق داشته باشد  بتواند صدای دلخواه خود را از آن بشنود. یک بوق کوچک در کنارش ظاهر شد. شگفت زده شد. از شگفتی خود احساس سر خوشی کرد.شگفتی در او ماند! از شگفتی خود فقط کمی دلزده شد.شگفتی اش از بین رفت. تمام آن چیزهایی را که دوست داشت در اطراف خودش جمع کرد و لذتی  برد بی حساب.

پس از مدتی  با خودش فکر کرد چرا من باید این همه چیز را در اطراف خودم جمع کنم.از بوق صدایی پاسخ داد چون از آنها لذت می بری. گفت می خواهم بجز بوق هیچکدام نباشند. همه چیز ناپدید شد. گفت میخواهم فقط لذت باشد، بی واسطه. غرق در لذت شد بیواسطه.

در اوج لذت سوالی به ذهنش رسید. نیلمن ها الان چه می کنند. صدایی از بوق اینگونه پاسخ داد” گروهی از نیلمن ها به توانایی ساخت کشتی مشابه کشتی قبلی دست پیدا کرده اند. بزرگان نیلمن به مبارزه با این گروه پرداخته و این امر باعث دودستگی در میان نیلمن ها شده، آنها به زودی باهم خواهند جنگید!

گفت دلم می خواهد آنها را ببینم. چیزی شبیه عکس ظاهر شد. او در آن تصویر نیلمن ها را دید که به زندگی روزمره مشغول بودند. از خودش پرسید واقعا اینها دارند چه کار می کنند؟ دلم می  خواهد بدانم حقیقت زندگی نیلمن ها چیست. آیا  آنها در رویا زندگی می کنند؟ آیا زندگی آنها واقعی بود؟ دلش میخواست حالا که می تواند به پاسخ این سوال ها برسد.

بلافاصله پاسخ سوالها را دانست.از آنچه برایش آشکار شده بود سخت متعجب شد. تمام دنیای نیلمن ها چیزی سرد، بی روح و عجیب می نمود.

دنیای نیلمنی چیزی شبیه یک کامپیوتر بود که روشن می شد، تصویری را برای چند لحظه نشان می داد و ریست می شد! زمان کوتاهی طول می کشید تا روشن شود، تصویری جدید نمایش دهد و دوباره ریست شود.

نیلمن ها هرکدام چیزی شبیه یک ترانزیستور بودند آنها یک پالس ارسال می کردند و ریست می شدند. قطع و وصل شدن آنها در هماهنگی کامل با تصویری بود که از دستگاه نمایش داده می شد.

دوست داشت بداند این تصویر چه معنایی دارد. ناگهان تعداد بی شماری از همان دستگاه ها ظاهر شدند.تصویری نهایی از کنار هم گذاشتن تک تک تصویرها پدیدار گشت.

تصویر نهایی چیزی نبود جز تصویر متحرک خود او، گویا در برابر آینه ایستاده است.باور کردنی نبود.تمام هستی اطراف او تکه های از تصویر او بودند.

دلش خواست بداند چرا چنین است.تمام سوالهای هستی یکباره در ذهنش پاسخ داده شد.دانست که همه چیز را می داند دانست که همه جا هست.زمان برایش مرد!

دستگاه ها تصویر ابری را نشان می دادند که در خودش می پیچید و هر لحظه تصویر تازه ای خلق می کردند.

او از کوهی که نمی دانم کجاست پایین آمد. در چهار سوی کوه چهار کمپ ساخت درست شبیه به هم. وسایل کمپ ها وسایلی معمولی ولی عجیب بودند.هر کسی که از آنها استفاده میکرد دچار حالات عجیبی می شد. و دلش میخواست تا ابد در آن کمپ بماند.

او ده هزار سال است که در آن کوهستان منتظر کسانی است که با وسایل کامل می آیند.او هر بار داستان خود را

با کلماتی تازه بیان می کند. او هر بار قیافه اش را عوض می کند. آخرین باری که دیده شد شبیه پیرمردی اسطوره ای بود.

 

غلامرضارشیدی

مرداد۸۸

این متن بدون بازبینی پست شده است.