واقعیت

گفتم از واقعیت بگو.

گفت آن چه را بتوانی به تجربه بیازمایی  و دیگران در آزمودنی دوباره و دوباره قادر به تجربه اش باشند.

گفتم دوباره و دوباره تا کی؟

گفت ناپایدارند این دوباره ها!

گفتم پایدار کدام است؟

گفت حقیقت.

گفتم از حقیقت بگو.

گفت شاهد مشهود است.

گفتم آیا تجربه ای واقعی از حقیقت هست؟

گفت واقعیت، حجاب حقیقت است.

گفتم گناه این شرح برمن ببخش و شرح کن.

گفت شرح، حجاب واقعیت بر حقیقت کشید. چگونه شرح کنم در بر این شاهد مشهود؟

گفتم چنان بگو که بدانم.

گفت به گوش جان بشنو.

 

حقیقت، بی پروا، بی پرده بود و هست و خواهد بود. در ابتدای آسانی عشق، در چشم آدمی حقیقت بود و لاغیر. چشممان به چشمش بود. در وسعت چشمانمان بود و نمی دانستیم که “هیچ چیز شبیه او نیست.”

چیز دیگر نبود ببینیم تا شبیه او باشد. عشقبازی به چشم بود، بر دل نشست، برگشت و بر لب به اقرار آمد. صدای عاشقی ها به گوش رقیبان رسید. چشم بر یار ببستند و سینه  های ستبر بر هم بگشودند.

شطح می گفتند در شرح عشق که حقیقت در حجاب کلام نمی گنجید. و زمان زاده شد از آن چشم بستن ها و گفتگو زاده شد از آن دهان گشودن ها و …..زمان گذشت.

 

چشم ها همچنان بر یار بسته ماند و دهان ها باز که این بار شطح عشق را شرح کنند.

عاقلانی شرح مشروح را به پالایش آلودند!

 

حکم چنین کردند که حکایت عاشقی، به “تجربه ی واقعی”، مقبول است و غیر آن هرچه شرح است و شطح، مطرود است که همه خیال است و خیال  را معیاری نیست که بتوان سنجیدش و….زمان گذشت.

 

هرچه “تجربه های واقعی” بیشتر شد “تجربه های حقیقی” نایاب تر شدند.

 

“تجربه های واقعی” متکی بر احساس پنچگانه بود و احساس خطا می کردند. شک در “تجربه های واقعی” رخنه کرد. ابزار ساخت آدمی تا بر دقت احساس بیفزاید. “تجربه های واقعی” واقعی تر شدند. واقعیت بسیار واقعی شد!

 

آدمی همچنان ابزار های دقیق تر می سازد و معیار های دقیق تر، و چه معیاری دقیق تر از “سود” در سنجش واقعیت!

 

ابزار های دقیق در سنجش “سود” دقیق در سنجش واقعیت!

“سود” دقیق با ابزارهای دقیق در سنجش واقعیتی سودمند!

 

فلاسفه از واقعیت (سودمند)  تجربه پذیر گفتند. حرف ها دیگر شطح نبود، عاقلانه بود. واقعی  بود، فلسفی بود.

 

گاه شاعری دیوانه در بیابانی در خشتی خام، خطی می دید و شعر و شطحی می گفت که نه واقعی بود و نه سودمند.

 

واقعیت چنان واقعی شده که حقیقت حقیقی ست!

 

واقعیت اما حقیقت نیست. هیچ چیز، حتی شبیه حقیقت  نیست. «لیس کمثله شی ء»

واقعیت در حال، چنان که آدمی می پندارد، نیست. در بازه ی زمان، در بازی ست. واقعیت، بریده های پالایده ی لکنت شرح آدمی ست از شعر بکری که در وصف حقیقت سرود به شطح یک کلمه که گفت “بلی” و زیان کار شد.

 

..

.

 

گفتم از واقعیت به حقیقت راهی هست؟

گفت هست.

گفتم بگو

گفت در واقعیت کلماتی هست به جا مانده از آن حرف نخستین. واقعی نیستند. حقیقی اند. بر لب که بیایند در واقعیت اند. بر دل که باشند حقیقت اند. در عمل که بیایند “سود” واقعی ندارند. اخلاص در آنها شاهراه حقیقت است.

گفتم بگو

گفت بسیار گفته ام. در پی آن باش که در زمان نیست، واقعی نیست، حقیقی است، حق است، او که آدمی را آشنا ساخت به اسماء حقیقی و «لیس کمثله شی ء»

غلامرضا رشیدی

آذر۸۸

 

 

 


دیدگاه‌ها

  1. reza آذر ۱۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۵ ق.ظ

    سلام
    دستت درد نکنه که به این زیبایی عمق واقعیت و حقیقت را بیان کردی.
    همه چیز را در این ظرف کام می توان لمس کرد
    از این نوشته ات کپی می گیرم زیرا بارها باید آن را بخوانم و به نکته ای جدید برسم
    حق یارت

  2. Yeksokoot آذر ۱۲, ۱۳۸۸ at ۴:۴۵ ب.ظ

    Hi
    It is so nice
    I add you to my bookmarks.
    By the way what is the farsi meaning of your website

  3. مهتاب آذر ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۶ ب.ظ

    ، این نقطه ی من است. الباقی هر چه در این کتابها می نویسند شرح این نقطه است…یادته این نوشته رو که ریاضی درست شد..بعد ستاره شناسی..فیزیک و علوم دیگه!!!…و همه شرح همون یه نقطه بود!!!….حالا حقیقت همینه..هر چه بیشتر به شرح بپردازند از اصل حقیقت بیشتر به دور…
    حقیقت وقتی حجاب باشد شرحی ندارد و اگر حجاب بردارد شرحش نمی گویند!چرا که لیس کمثله شی…
    نمیدونم چرا هر دفه این متن رو خوندم یاده اون متن” نقطه من” افتادم و سوره نور که مثُل نور خدا که مِثل چراغدانی ست در حبابی آمیخته با روغن زیتون…نور میدهد و خاموش نمی گردد!….که اگر مثل چیزی نیست مثال زده نور خودش را که شباهتی در ذهنمان آید یدید..هر چند بی مثل و مثال و شبیه است..
    فاقد سود واقعی و اخلاص نیز زیبا بود!!…ممنونم…الله یارت…یا الله.@};-.

  4. ali kashkooli آذر ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۰۴ ب.ظ

    سلام عزیز ای کسی که با اندیشه روشنت به دلها صفا میبخشی

    عید مبارک

    زندگی مهاجرتی است به سوی خدا وند

    به روزم فدایت

  5. ali kashkooli آذر ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۰۶ ب.ظ

    سلام عزیز

    عید مبارک

    خود واقعی ما بسیار بهتر از کسی است که او را جعل می کنیم

    عید مبارک

  6. شرحه شرحه (م.ن.پروا) آذر ۱۴, ۱۳۸۸ at ۲:۱۰ ق.ظ

    با سلام و عرض ادب:
    بسیار پرمحتوا و تامل برانگیز.براستی که عالم عرفان را ساحلی نیست.تنها باید شناگر ماهری شد و یا غواصی که برای صید گهرهای ناب دائم در دریایی بیکرانه دست و پا می زند.
    عیدتان مبارک و ایام بر وفق مرادتان باد.

  7. اراکده آذر ۱۷, ۱۳۸۸ at ۷:۰۲ ب.ظ

    ای دل من پرده نو می زنی
    ای دل و ای دیده و ای روشنی…
    سلام دلاور خوش تیپ
    خوبی؟
    ایشالله هر جا هستی با این دکوراسیون تازه و اون صورت ماه ات خرم باشی…
    بوس

  8. درویش آذر ۱۹, ۱۳۸۸ at ۷:۲۷ ق.ظ

    نوشته های زلال و دلنشین
    که از دل برآمده و لاجرم بر دل نشیند.بازهم به کلبه درویش سری بزن. سپاس بیکران
    در صورت تمایل باهم تبادل لینک میکنیم

  9. ............ آذر ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۴ ب.ظ

    با او سخن می گویید و می گویید واژه بی معناست در ابتدا هیچ نبود و هیچ کلمه بود و کلمه لباس حی پوشید و درمیان ما ظاهر گشت به او که می اندیشم زبانم الکن می شود قلبم به تپش می نشید و در هیچ بودن خود به خود می پیچم نقشی و خیالی است که عالم خوانند معنای سخن محققان می دانند جز او هیچ نمی بینم و نمی یابم و نمی خوانم که هرچه هست از اوست

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.