پیله

پیله

سالک گفت روزی دانستم که مدفون در سیاهی جهل ام و از این سیاهی سر به در نمی شد کرد الا به دانستن.
مدفون بودم در سیاهچالی ومعلق میان بودن و نبودن و دست آویزم  در میان افکاری بود مورثی که ظن به صحت آنها داشتم.
افسوس که این میراث مرا از آن تاریکی بیرون نمی کشیدند. آنچه میدانستم دانسته نبود خیالات بود. اوهامی بود که نسل به نسل از هزاران سال پیش چون نجوایی هول آور در وحشت تاریکی گوش جان مرا می آزردند. باوری بر ذهنم نشانده بودند که این میراث هزاران ساله آدمی حاصل هزاران سال تکاپوی ادمی ست و  دست آویزی گرانبهاست.

سالک گفت روزگاری دانستم که مدفون در سیاهی ام و حصار و خشت این سیاهی از آن میراث هزاران ساله است.
دانستم آموزگارانم بر من ستم کرده اند با من از درخت و سنگ وجاذبه گفته اند و هیچ از من به من نگفته اند.
دانستم فقهایی بر من ستم کرده اند و با من از آداب عبادت گفته اند و هیچ از من به من نگفته اند.

جانها شان را به یگانگی حضرت حق بخشیدم که آنها نیز چون من در حصاری بافته از اندیشه ی مورثی  آویخته و درمانده بودند میان بودن و نبودن.

حالم حال روان درمانگری بود روانپریش که می دانست و دانسته اش درمان دردش نمی شد. هویتی در روان او بود چیزی دیگر جدای از آنچه او خود را  آن می پنداشت. پنداری که با دارایی او برابری نمی کرد.

والله که یکی در من در بند من بندی بود. منی که میراث دار آن میراث کهن چندین هزار ساله بودم. کاش از ابتدا هیچ آموزگاری نمی دیدم کاهش هیچ فقیهی اذکار و اوراد و ترتیبم نمی آموخت کاش از ابتدا جایی در برهوتی هبوط میکردم ببینم آیا خدایم مرا به حال خود فارغ از این دانسته های مورثی، معلق میان بود و نبود رها میکند؟

در آن میان آیا پندار من از خدا فارغ از آن میراث موروثی چگونه بود؟
در این  حال اگر از این برهوت نیز سر به در نمی شد کرد الا به دانستن، در پی دانستن چه می رفتم؟
می رفتم تا چه را بدانم؟

به هر طرف رو می کردم چیزی نبود همه چیز ختم به خودم می شد و این می شد که اول بار خودم را کاوش می کردم و می دانستم و در این کاوش در خود، هویتی را می یافتم جدا اما در درون خودم که اگر رها می شد پر می کشید بسان آن خلوت نشین تا جایی که پر جبرئیل در آنجا می سوزد.

والله که یکی در من در بند من بندی بود. بیمار و پریش و ویران در بند میراثی از اوهام و اوراد و افکار که پس از هزاران سال  نشد که خلاصه کند یکی همه اینها را در چند خطی که نوع بشر بخواند و بداند و رهایی یابد از تعلیق معلق میان بود و نبود.

سالک گفت روزی رها کردم این همه را، قصاص کردم خودم را، بندی آن بندی شدم. رها شد او و به تلافی رهایم کرد. بر من آیاتی خواند مومن شدم به آن آیات و درخت و سنگ و جاذبه مرا دانستند. آداب عبادت، آموزگاران، فقها، اذکار و اوراد، مرا دانستند. هستی مرا دانست. من حمد شده بودم. محمدی شده بودم. بسم الله گفتم و به شرافت بسم الله آدمی را درمانده ای دیدم سرنخی از افکار بدست و چنان بدور خود چرخیده بود که پیله ای دور خود تنیده و در آن گرفتار آمده بود.

آدمیانی دیدم در دور ترین نقاط که نه پروای جهنمی داشتند و نه سودای بهشت و همچنان خداوند آنها را به حال خود رها نکرده بود. بی بهره بودند از آنچه علم معلوم  جهان کرده اما معلق میان بود و نبود گرفتار در پیله ای خود تنیده نبودند.
غلامرضارشیدی
دیماه ۹۱

 

پی نوشت یک:
این نوشته به معنای انکار دستاوردهای بی نظیر بشر درعلوم مختلف نیست. اشارتی ست برای آنکه اهل اشارت است. خوش آن پروانه ای کز پیله پران سوی نور است.

پی نوشت دو:
دوستانی بزرگواری کردند و در پیام خصوصی جویا احوال شدند و از تاخیر پدید آمده در این سلسله گفتار پرسیدند. از همه سپاسگزارم. متاسفانه بعلت ناخوشی احوال شرایط برای ادامه مطالب فراهم نیست. به امید الهی پس از بهبودی سعی در ادامه کار خواهم داشت.

دیدگاه‌ها

  1. سمانه دی ۱۹, ۱۳۹۱ at ۱۱:۴۲ ق.ظ

    سلام جناب رشیدی
    مهربان و غمگین نوشته اید. بسیار.
    بس که زبانتان به فهم من نزدیک است اگر الان کسی از در بیاید و بگوید که این ها را خودت نوشته ای ، در آینده ای که بسیار عاقل شده ای و چنان شده ای که آرزو می بری و چنین نوشته ای، باور می کنم. باور می کنم که این ها را خودم می نویسم. گاهی فکر می کنم که خودِ درونی من با بقیه مشترک است. یعنی یک خود جمعی داریم . مثل «ناخودآگاه جمعی» که توی روانشناسی هست. فکر کنم که شما به آن نزدیکید. به خود عشق شاید.
    کاش قالب جدیدتان را عوض نمی کردید. خیلی خوب بود. حسی از تازگی داشت. قدرت و استقلال داشت.

    (ناگاه این به ذهنم رسید. ای دل غمدیده حالت به شود … امیدوارم که هر چه زودتر سلامت بازیابید.)

  2. برگ دی ۱۹, ۱۳۹۱ at ۱۰:۲۳ ب.ظ

    دوست عزیز
    این هم از آن دسته نوشته هایتان است که هی می خوانی و می خوانی و هر بار فهمی جدید می یابی. حالتی می رود بر ما … گاهی می پندارم کسی در حقم دعای خیری کرده است که چنین بادها بوی بوسه هایی پنهانی را به مشامم میرسانند.
    ….
    یک جمله مبهم است برایم : قصاص کردم خودم را بندی آن بندی شدم… . «قصاص» و «آن بندی» را نمیدانم. اگر صلاح دانستید تکمله ای اشارت فرمایید.

    سپاس بسیار
    و آرزوی سلامت و شادکامی

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۲۸ ب.ظ:

    زندانی کسی شدم که در من زندانی بود در واقع اینبار او آزاد بود و من در بند اما او نیز به تلافی مرا آزاد کرد…

    درود

  3. طوبی دی ۲۰, ۱۳۹۱ at ۱۲:۴۲ ب.ظ

    گاهی حالتی بر تو میره و تو از بیان اون عاجزی، اونوقت یکی پیدا می شه اون حال رو جوری بیان می کنه که تو خودت هم شک میکنی اینها رو اون گفته یا تو… اینم از همونا بود.

    “بندی آن بندی شدم، رها شد و به تلافی رهایم کرد” این قسمت عالی بود.

    “حالم حال روان درمانگری بود روانپریش که می دانست و دانسته اش درمان دردش نمی شد.” دقیقا الان حال من اینه…

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۹:۴۷ ب.ظ:

    همه ی ما شبیه هم هستیم/ هیچ چیز اما شبیه او نیست…

  4. مونا دی ۲۰, ۱۳۹۱ at ۳:۲۵ ب.ظ

    سلامت باشید و شاد

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۹:۴۶ ب.ظ:

    درود…

  5. Maryam V دی ۲۰, ۱۳۹۱ at ۱۰:۰۰ ب.ظ

    نقاشان ، مجسمه سازان و هنرمندان حقیقی
    چادر نشینان اند که هنر را از سر چشمه طبیعت به سادگی آموخته اند و نوشیده اند،
    بی آنکه در پیله ی ایسم ها و اسمها و خط ها و رسم ها و نقطه ها پیچانده شده با شند
    وارثان میراثی زلال، دست نخورده و کهن …
    خدا رهایشان نکرد تا در پیله گرفتار آیند …

    آنان که نیازمند دستگیری آن یگانه اند، در پیله گرفتارانند …
    آنان که در پیله پیچیدند و پیچانده شدند و راه گریز نمی یابند و نمیدانند

    خوشا بحال نجات یافتگان

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۹:۴۵ ب.ظ:

    ای خوشا زندگی دهقانان/ زندگی باد حلال آنان…

  6. مریم دی ۲۱, ۱۳۹۱ at ۳:۲۴ ب.ظ

    زندانی کسی شدم که در من زندانی بود در واقع اینبار او آزاد بود و من در بند اما او نیز به تلافی مرا آزاد کرد…

    توی این نوشته هاچیزی میبینم غیرروزمره گی ها…حرفهاوکارهای لغو…شادی های باطل…افکارموروثی وتزریقی
    این همه دانستن چه سودبخشیده؟هردانسته ای وخواسته ای شده زنجیری که پایبندمون کرده وهرچه بال میزنیم اززمین جدانمیشیم.
    این غم کشنده نیست؟؟داریم غرق میشیم وفریادی نمی زنیم.اماانگاربه غرق شدن هم راضی نیستیم.
    یه چیزکم داریم که اون یه چیزهمه چیزماست.فقط میدونم سینه م خیلی تنگ میشه وقتی به این من دربندفکرمیکنم.
    واونهایی که ازبندآزادندچه زجری می کشند! مولاعلی(ع)دروصف پارسایان میفرمایند:اگرنبوداجل ومدتی که خدا
    برای ایشان تعیین فرموده ازشوق ثواب وازبیم عقاب چشم برهم زدنی جان دربدنشان قرارنمی گرفت!
    چه ثوابی بالاترازرهایی ازبندوچه عذابی بالاترازگرفتارماندن وجاویدماندن دربند؟.
    زبان الکن کجامی تونه درددلی راشرح بده که وسعتش غریب وبعیده.
    کلام آخر:کجاست مسیحادمی که احیای ماکند؟

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۹:۴۵ ب.ظ:

    کار عیسی گر کنی/ عیسی شوی…
    درود

  7. Pegah دی ۲۲, ۱۳۹۱ at ۶:۲۲ ب.ظ

    شاد وسلامت باشید دوسته عزیز
    من هم این روز ها در بندم

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۹:۴۴ ب.ظ:

    مهم نیست کجای دنیا هستی / اسمانش همان رنگ است/ امید که بندها گشاده گردند…

  8. محمد جواد دی ۲۳, ۱۳۹۱ at ۱۰:۳۴ ق.ظ

    سلام
    مثل همیشه زیبا بود.
    به نظرم اینروزها هم همه تنهاییم ولی در جست و جوی من خود نیستیم . و یا یه جورایی من خود را از یاد برده ایم . کی این سر درگمی به پایان برسد خدا میداند .
    واسه ما هم دعاکن اگه تونستی خودت را بیابی و یا این که یافته ای اینطور که نوشته بودی انگار در آخر موفق شدی خودت را پیدا کنی ما که گمشده ایم.
    التماس دعا
    یا حق

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۹:۴۲ ب.ظ:

    محتاجیم به دعا…

  9. فرهاد دی ۲۵, ۱۳۹۱ at ۹:۲۹ ب.ظ

    با سلام و احترام.مثل همیشه عالی بود .موفق باشید.امیدوارم مشکلات به زودی حل شود.
    سالک گفت روزی رها کردم این همه را، قصاص کردم خودم را، بندی آن بندی شدم. رها شد او و به تلافی رهایم کرد.
    بی نظیر بود.

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۹:۴۱ ب.ظ:

    درود بر شما…

  10. Maryam V دی ۳۰, ۱۳۹۱ at ۵:۵۹ ب.ظ

    کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی

  11. طهورا بهمن ۱, ۱۳۹۱ at ۱۱:۱۱ ق.ظ

    سلام
    وصف الحالتان
    بسیار عالی و ظریف بود مثل همیشه

  12. پویا بهمن ۲, ۱۳۹۱ at ۱۰:۲۰ ب.ظ

    سلام و دروود.
    <> آل عمران ۶۸
    <> نساء ۴۵

    <>
    <> آیات ۱۸ و ۱۹ القیامت.

    ممنون که دوباره نوشتید.
    آرزوی صحت و سلامتی .

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ بهمن ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۹ ب.ظ:

    پس چون آن را قرائت کردیم، تو آن قرائت را پیروى کن (۱۸)
    سپس توضیح آن [نیز] بر عهده‌ى ماست (۱۹)
    راست گفت خدای والامرتبه…
    القیامت

    درود بر شما

  13. پویا بهمن ۳, ۱۳۹۱ at ۳:۴۲ ب.ظ

    سلام.
    آیات مبارک به خاطر قرار گرفتن در نمایان نشدند.
    قسمت دوم آیات را زحمت کشیدید بازنویسی کردید.
    و قسمت جا مانده…..
    خداوند سرپرست مومنان است. آل عمران ۶۷
    و خداوند برای سرپرستی و یاوری کافیست. نساء ۴۵
    دروود بر شما.

  14. مونا بهمن ۹, ۱۳۹۱ at ۱۰:۲۹ ق.ظ

    درود بر شما بزرگوار
    امید است رفع کسالت شده باشد به لطف نور
    دعوتید به پوشیدن تنهایی…
    سبز باشید و شاد

  15. رضوان بهمن ۱۵, ۱۳۹۱ at ۱۲:۵۶ ق.ظ

    رشته ای افکنده دوست ، می کشد هر جا که خاطر خواه اوست.
    دیده می شوید…
    سلامت و پیروز باشید.

  16. همه اوست اسفند ۱۰, ۱۳۹۱ at ۲:۴۴ ب.ظ

    سالک عزیز، برای رسیدن به هر مرحله ای ما نیاز داریم که ظرفیت داشتنه، آن مرحله را پیدا کنیم. اگر ظرفیت آنرا نداشته باشیم آن باارزشترین ها با بی ارزشترینها برای ما فرقی نخواهد کرد در هر صورت آنرا به زیر پا خواهیم انداخت.
    هر کسی و هر چیزی نقشی را در زندگی ما بازی می کند و تاثیری به اندازه ی خود بر ما می گذارد. چه بسا در زندگی انسان اتفاقات تلخ زیادی رخ دهد ولی نتیجه ی آن تولد دوباره ی انسانی باشد . مطمیننا شما هم در مرحله ای از زندگیتان زلزله ای رخ داده است زلزله ای درونی ، و گرنه الان یه سالک نبودید.
    تمام کسانی که در زندگی شما پدیدار شدند، بد یا خوب (البته بد و خوبی وجود نداره) شما را در راه رسیدن به این مرحله یاری رسانده اند. شما به آن اتفاقات و وقایع و گفته ها نیاز داشتید که امروز به همچین مرحله و درک و فهمی برسید. که امروز ظرفیت پذیرش رازهای ازلی را داشته باشید.
    این زندگی برای همه ی انسانهاست و موهبتی الهی. او حق انتخاب را به همه ی ما داده است. برای کسانی که تشنه باشند و بخواهند راههای پنهانی هست برای انسانی کامل شدن، که فقط به او نشان داده می شود. ما می توانیم در جهت انسان شدن تلاش کنیم یا اینکه به زندگی حیوانی و نباتی خود ادامه دهیم و بسنده کنیم.
    یا حق

  17. مریم اسفند ۲۴, ۱۳۹۱ at ۱۰:۱۹ ب.ظ

    درودبرشما.
    امیدوارم سلامت باشید.

  18. اسدالله اسدشیر اسفند ۲۶, ۱۳۹۱ at ۸:۱۷ ق.ظ

    سلام رضای عزیز.
    به نظرم عنوان آخرین پستت بسیار عنوان مناسبی است. پیله. چیزی که نتیجه نهایی آن تولد یک پروانه در اوج زیبایی است. با قابلیت پرواز. یک دگردیسی عمیق. ما همگی در حال این دگردیسی هستیم. و بعضا این دگردیسی ها برایمان دردآور هم می شود. و باعث کسالت. خداوند با بروز بیماری حضور خود را به بنده خود اعلام می کند که مبادا خود را گم کند. نقطه مبدا را گم کند. و اینکه بداند سرنخ اصلی به دست کیست. اوست که اگر اراده کند می تواند عادی ترین چیزها را مثل آرامش داشتن از انسان سلب کند. به خدا پناه می برم از آن روزی که آرامش از انسان سلب شود و با هیچ قرص و دارو و ذکر و تسبیح و سلام و صلوات و نماز و طلسم و جادو برنگردد مگر به اذن خداوند. اینجاست که انسان یاد می گیرد که «الا بذکر الله تطمئن القلوب» هم وقتی اثر دارد که خدا بخواهد. چه با وسیله چه بی وسیله.

  19. اسدالله اسدشیر اسفند ۲۶, ۱۳۹۱ at ۸:۲۴ ق.ظ

    راستی جدیدا با معجزات اعداد اول در قرآن آشنا شده ام. خیلی مایلم نظرت را بدانم. اگر صلاح دیدی به دیگران هم اطلاع بده.
    برای شروع به سایتهای زیر سر بزن.
    http://amazing19.com/
    http://www.heliwave.com/
    ضمنا برای یادآوری عدد ۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱ یک عدد اول است که رقمهای آن هم اول است و جمع رقمهای آن نیز (۱۹) خود عدد اول است.
    راستی به نظرت معنی صفر به معنی خدا نزدیکتر است یا معنی ۱ یا معنی بی نهایت.

  20. اسدالله اسدشیر اسفند ۲۶, ۱۳۹۱ at ۸:۴۱ ق.ظ

    یه نکته جدید از معجزه عدد ۱۹
    در همین سایت تنزیل که بالا قرار دادی یاد سوره قیامت افتادم. اونو آوردم. توی صفحه ۵۷۷ بود. به نظرت عجیب نیست که عدد ۵۷۷ هم خودش عدد اول است و هم رقم هاش عدد اول هستند و هم مجموع رقمهاش میشه ۱۹ (همان عدد جادویی خداوند). نظرت چیه؟ به نظرت اینا همه خیالباقیه؟ یا قدرت خدا رو تو بازی با اعداد نشون می ده. آیا خدا از پیش سوره قیامت رو توی سایت تنزیل تو صفحه ۵۷۷ قرار داده تا با معجزه عدد ۱۹ جور در بیاد. برای من به عنوان یک مهندس مخابرات این واقعا چیز خیلی عجیب و شگفت انگیزی هست. شاید برای خیلی ها چیز بی اهمیتی باشه ولی از دید آماری و علم ریاضیات …… فتبارک الله احسن الخالقین.
    راستی تو همین سوره قیامت به آیه شماره ۱۹ هم دقت کن ببین چی میگه به خواننده. خیلی جالبه.

  21. اسدالله اسدشیر اسفند ۲۶, ۱۳۹۱ at ۸:۵۱ ق.ظ

    نقل قول: «ما می توانیم در جهت انسان شدن تلاش کنیم یا اینکه به زندگی حیوانی و نباتی خود ادامه دهیم و بسنده کنیم»
    جهنم واقعی یعنی اینکه تو متوجه بشوی که میتوانستی انسان بشوی ولی به زندگی حیوانی و نباتی قناعت کردی. پی ببری به اینکه ماشین لامبورگینی داشتی ولی زحمت یادگیری رانندگی را به خود ندادی و به دوچرخه عادی و معمولی خود بسنده کردی. ولی اینجا یک تناقض بوجود می آید. ما نفهمیدیم بالاخره زیاده خواهی بد است یا خوب. قناعت بد است یا خوب. از امکانات موجود حداکثر استفاده را بردن بد است یا خوب؟
    اگر کسی به دوچرخه عادی و معمولی خود بسنده کرد در عین حالی که می داند می تواند با یادگیری رانندگی از ماشین لامبورگینی استفاده کند باید او را ملامت کرد و تحقیر کرد و ذلیل کرد و پست شمرد و لایق عقوبت و عذاب ابدی. الله اعلم.

  22. اسدالله اسدشیر اسفند ۲۶, ۱۳۹۱ at ۸:۵۲ ق.ظ

    @همه اوست
    البته بد و خوبی وجود نداره
    هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون؟

  23. اسدالله اسدشیر اسفند ۲۶, ۱۳۹۱ at ۸:۵۸ ق.ظ

    این سایت هم مرجع خوبی می تونه باشه. عظیم ترین آرشیو اعداد اول در وب
    http://www.bigprimes.net/

  24. مرتضا اسفند ۳۰, ۱۳۹۱ at ۹:۱۴ ق.ظ

    سلام…
    و دیگر هیچ

  25. Pegah فروردین ۱, ۱۳۹۲ at ۲:۱۳ ب.ظ

    نوروز
    مبارک

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ فروردین ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۳۹ ب.ظ:

    هر روزتان نوروز دوست گرامی…

  26. سويا مهر ۲۰, ۱۳۹۴ at ۱:۴۷ ق.ظ

    از “من”برایم خبر آر

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.