چگونه

 

بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم      

چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم

هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند      

پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم

داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی      

چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم

گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواست      

گر بخوانی بنده باشم ور برانی چون کنم

هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراق      

باز گویم این جهان و آن جهانی چون کنم

بودم اندر وصل تو صاحبقران روزگار      

چون فراق آمد کنون صاحبقرانی چون کنم

هست آب زندگانی در لب شیرین تو      

بی لب شیرین تو من زندگانی چون کنم

ساختم با عاشقان تا سوختم در عاشقی      

پس کنون بی روی خوبت کامرانی چون کنم

هم قضای آسمانی از تو در هجرم فکند      

دلبرا من دفع حکم آسمانی چون کنم

بر جهان وصل باری بنده را منشور ده      

تات بنمایم که من فرمان روانی چون کنم

من چو موسی مانده‌ام اندر غم دیدار تو      

هیچ دانی تا علاج لن ترانی چون کنم

نیستم خضر پیمبر هست این مفخر مرا      

چاره و درمان آب زندگانی چون کنم

مر مرا گویی که پیران را نزیبد عاشقی      

پیر گشتیم در هوای تو جوانی چون کنم

 

سنایی

دیدگاه‌ها

  1. ................ آذر ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۷ ب.ظ

    زیبا می اندیشی زیبا معاشقه می کنید زیبا انتخاب می کنید چرا که کسی که معبودش را می یابد همه چیز را بسم الله و زیبا می بیند بسم الله تبسم وار دیدن هم معنا می دهد

  2. فاطمه آذر ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱:۳۴ ب.ظ

    دیگر خسته ام …
    تو
    سال هاست رفته ای
    و من
    در غباری از یاد تو
    نشسته ام…
    این وهم را
    تکان بده…
    که من
    دیگر خسته ام …

پاسخ دهید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.