گفتم چقدر دلتنگ شنیدنت می شوم! بیا و بگو! بیا و از عقل بگو، نگو! از ادراک در کوزه بگو! از هرچه دلت می خواهد بگو! فقط بگو که خوب شناختی مرا در عمل که دیوانه وار تشنه ی گفتگویم!

 

گفت این که میگویی بیا، قل تعالوا را مگر نشنیده ای!؟ رها کن این گفتگو را، راه-رو شو!  تو بیا!
بگذار بگذرد این منگیِ پر ملال از سرت!

 

گفتم به گمانت این منگی از کجاست؟

 

گفت منگی از آن است که می خوری. می شنوی، می بینی!
مگر نگفت تو را بر آنچه می خوری نظاره کن!
منگی نیز چو مستی تبدیل است در حس. بیا تا با تو از احساس بگویم، از ادراک در حس!
عقل را بگذار این زمان که عقل، قاضی ِ حس است. بگذار چنان شود تا حس خطا نکند تا عقل حکم ناروا ندهد.

 

قادر به ادراک خویش بود. آدمی را بر و جه خویش آفرید. آدمی قادر به ادراک خویش شد. ادراک در آدمی وجه تماس با آگاهی ناب است. آدمی از در ِ ادراک پا به هستی نهاد. ادراک آدمی در حس هستی محکم شد. و خطای فاحش کرد آدمی که بنیان خویش را بر حس، بنیاد کرد.  او سمیع و بصیر بود، آدمی خود گمان کرد که همواره بینا و شنواست!

شرک ورزید آدمی، به عنایتی که به  او شد تا خود را درک کند.

اسبی در بیابان گمان برد که رهرو است بی منتِ سوار!
گم شد در بیابان!
اسب، آن حس آدمی ست، دید که می بیند، می شنود و حس می کند سرد و گرم را، باور کرد که بی سوار هم قادر به دیدن و رفتن است! آری قادر به رفتن بود، اما به کجا!؟

چشم در پی علف رفت و رفت و رفت تا گم شد. بر آنچه می خوری نظاره کن. نظاره کن تا علف شیطان نباشد. حس را بگو که  آخورِ خویش  را بشناس!

اسبِ حس را اگر چه چشم هست و گوش، اما چشم و گوش و سوار چیز دیگر است. مهار بزن بر اسبِ حس تا رهوار شود.

 

مهار حس آن است که حلال را بر او حلال کنی و حرام را حرام. قل تعالوا، بگو بیائید تا بخوانم آنچه را که حرام کرده است پروردگارتان بر شما!

 

پیرامون آدمی چیزهای هست که فقط باید دید، با شنیدن، با لمس کردن، با بوییدن اگر نزدیکشان شوی، معنا در آنها گم می شود.

گاه آنچه را باید بشنوی، به دیدن خراب میکنی. گاه چشیدنی را به شنیدن هدر میدهی!

باید مهار زد به اسب حس، تا شنیدنی را بشنود و دیدنی را ببیند. اسب چموش نانجیب به کار نیاید، که صفت اسب را نجیب خوانده اند.

 

گفتم از کجا بدانم که در مهار است؟

 

گفت آنگاه که سرا پا، مو به مو گوشی و چشمی و لامسه  ای، می چشی و بو میکنی بی آنکه یکی، دیگری را یاری کند. اگر صدایی شنیدی و چشمت تیز شد. بدان که اسبِ حس هنوز مهار نشده!

 

آنگاه که با شنیدن دیدی و با چشیدن، بوئیدی و با لامسه ات، دیدی و شنیدی و چشیدی و بوئیدی بدان که اسبِ حِس ات رهوار است.
به قاضی عقل بگو فریبی در کار حس نیست…
…و کیست که در آن حال، عقل را مهار کند، مهار عقل شود و عشق را…. وای وای وای، کُشت این عاشقی ما را!!

 

شهادت میدهم به اشّد عشق،به یکتایی اش!

چیست این گفتگوی خوار که از خواری حس توست، شهادت بده بر عشق و بگذر، بگو خدایی نیست، جز خدایی که نیست، جز او.

بگو و بر آن وفادار بمان. چقدر وفا می طلبد مگر ماندن بر یک جمله!؟
چقدر بی وفایی تو !؟

چقدر!؟

بنده ی حس نشو، به فریبِ حس مشرک نشو، ببند دست حس را دست بسته ی او شو، چموشی نکن چشم و گوشِ او باش! بیراهت نمی برد. گر به چاه ات برد، عاقبت یوسف مصرت خواهد کرد.

 

 

گفتم چه کنم؟

 

گفت صبور باش. با تو خواهم گفت.

کاش بلد بودم گفتن را چنان که رخنه در ایمان مردمان نبود.  صبور باش. با تو خواهم گفت.

 

 

 

غلامرضا رشیدی
اسفند۸۸