گفتم متناقض میگویی از ادراک و متناقض میگویی از آگاهی!

گفت در موعد های متناقض با من همکلام میشوی! در آگاهی ناب از ادراک جور دیگر میگویم و در ادراک از آگاهی ناب جور دیگر.

گفتم در موعدی که از هر دو جدا باشی چگونه میگویی؟

گفت جدایی در کار نیست!

گفتم سرگردانم در این کلمات.

گفت سرگردانی در توست. در کلمات معنایی نیست.

گفتم یعنی چه که در کلمات معنی نیست. اینها که میگویی همه کلمه است و موجب درک من از معنا هستند!

چگونه می گویی در آنها معنا نیست!

گفت معنی در کلمه، نا متناهی است. تو معنی خود را گزینش می کنی در کلمه و چندان گزینش می کنی که آگاهی و دیگر هیچ نمی دانی. نور را نور می پنداری و تاریکی را تاریکی بواسطه ی سطح آگاهی خویش. سطح آگاهی آدمیان به هم نزدیک است و بنابر این تفسیرشان از هستی به هم شبیه است. تغییر در سطح آگاهی منجر به ادراک معنای متفاوت می شود. در برابر کور مطلق معنای نور و تاریکی با آنچه تو معنا می کنی یکسان نیست.

گفتم این متناقض که در وصف و رد کلمات میگویی از اینجاست؟

گفت آدمی بسیار که جسارت کند در قالب انسانی تا مرز ادراک حواس می رود و نه بیشتر. هزار سال دیگر که ابزار دقیق بسازد در یاری حواس، باز در عالم ظاهر از مرز ادراک حواس نخواهد گذشت. کسی چون تو که در اسارت روزمره گی است. حتی به خیالش هم نیست که ابعاد حواس یعنی چه!

سالکان اما در هزاران سال پیش می رفتند تا مرز ادراک حواس و  حصار جسم را می دیدند گلایه می کردند برخی  که  چیست این کوزه ی تن محصور ما/اندر آن آب حواس شور ما. شوق پیش تر رفتن در آنها بود اما حواس زنجیر پایشان بود اغلب می ماندند در این مرز و گلایه می کردند از ناتوانی حواس در ادراک آن سوی کوزه. حواس در این وادی حداکثر قادر به ادراک نشانه های آگاهی ناب است و ورای این مرز برایش ناشناخته است. به هر تقدیر این سالکان پیش قراولان گذر از مرزهای ادارک حواسی بودند. جاذبه آگاهی ناب در این مرز چنان نافذ است که گاه از تار پود کوزه گذشته ادراک را خوشبو می کند. چنین می شد گاهی و سالکان در پی جذبه ای دوباره می رفتند و دیگر بر نمی گشتند. حقیقت حالشان این بود که شوق آنها را به لبه ی پرتگاهی می کشید و آنان بی پروا می پریدند و می مردند. به همین سادگی! به معنای واقعی کلمه می مردند! کوزه شان می شکست! اگر  زنده می ماندند مجنون و دیوانه می شدند در کوی برزن که ادراک حسی آنها مختل شده بود.

گفتم دیوانه آن است که عقل ندارد!

گفت فراموش کن من از حس سخن میگویم اکنون. عقل فراتر از حس است. حرفش جای دیگریست.

گفتم هرگز آیا کسی از مرز های ادارک حسی گذشت؟

گفت آری، بسیار نادر، سالکانی از این مرز گذشتند!

گفتم چگونه؟

گفت بر ادراک خویش تسلط یافتند!

گفتم شرح کن!

گفت کوزه جسم در دریای آگاهی ناب شناور است.ادراک تو، آب درون کوزه است درست از همان جنس ناب اما محدود به حصار کوزه، گاهی اما خواب دریا را می بیند، هیچ خواب دریا ندیده ای!؟

این ظرف گلین اما به مرور زمان، گند کرده آن ناب درون را. راه یکی آن است که حفره ای به بیرون حصار بزنی!

به این صورت ادراک درون و بیرون یکی می شود اما بی درنگ کوزه غرق خواهد شد وبی درنگ خواهی مُرد!

راه دیگر آنکه پالایش کنی این ناب درون را که سخت است و سخت است و سخت است و سخت تر، حتی از مردن!

ولی راه معقول و مقبول است. ادیان همه کوشیده اند در ساخت پالایشگاه در کوزه! و راه اول را مردود کرده اند که شرح چرای آن نیز مفصل است در فرصتی خواهم گفت. چیز های دیگری اما هست که در گفت آن، منع می آید ز صاحب مرکزان!

گفتم اینها که گفتی مدح ادراک نبود. شنیده ام که گاه سخت تر می تازی بر ادراک بر کلمات بر مفاهیم و گاه مدح میکنی. این تناقض هنوز در من باقی ست.

گفت در مرز ادراک تا درون کوزه ای، لعن زنجیر ادراک می کنی، لعن حصار می گوی ، آنجا که مدح می کنی، ادراک سپر است ،چیز دیگر است. کلمه چیز دیگری است معنا چیز دیگر است.

یک کلمه گفت باش! پس پدید آمد. مگر نه این « باش» کلمه است؟ چه کرده این کلمه؟ که را گفت باش!؟ مخاطب که بود؟ این باش را چگونه شنید؟ گفت چه باش؟ چه بود مگر پیش از آنکه باشد؟

این  « باش» در این سو در کلمه نمی گنجد. این ادراک در این سو که میگویم، زنجیرند، در آن سو موهبتند. زنجیر محبت اند. بدون آنها گم می شوی در ناشناخته،  و سوال و جواب و پاسخ و دانستن و همه و همه را گم می کنی. خودت را پیدا نمی کنی دیگر. این هاست که تو را مخاطب آن  « باش» کرده و بر هستی سرور نموده و تو چه می دانی که قد کرمنا بنی آدم یعنی چه! و من چه میدانم که چگونه با کلمات گنک در حصار محصور ادراک تو، با تو سخن بگویم و متناقض نباشم. من فلسفه نمی دانم که شرح بگویم. من آن « باش» را در شرح نمی توااااااانم که بگویم. یک کلمه را نمی توانم شرح کنم که وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَهٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ  در یک کلمه اش که غرق شوی به پایانش نمی رسی. در عالم ظاهر حتی، نمی توانی به پایان آن « باش» بیندیشی و در پایانی خود را به ختمی برسانی.

این چشم و گوش جایی مانع اند و جایی منفذ، به ظاهر اما هر دو چشم و گوش اند، چون بمردم از حواس بو البشر/حق مرا شد سمع و ادراک و بصر!

مرگ پیش از مرگ تو را متناقض می نمایاند.
گفت آن عاشق: بگو آن اصل چیست؟
گفت: اصلش مردن است و نیستیست!
تو همه کردی، نمردی، زنده ای
هان بمیر، ار یارِ جان بازنده ای!

ستایش کن او را که او را شرحی نیست، چرا که هیچ شرحی شرح او نیست، چرا که شبیه هیچ چیز نیست. هیچ چیز حتی شبیه او نیست.

غلامرضا رشیدی
بهمن ۸۸