سالک گفت با من از اسم اعظم بگو.

گفت اسم اعظم حالتی را تمنا دارد که در ادراک عام نیست. اسم اعظم در وادی عمل است.

سالک گفت آیا اسم اعظم کلمه است؟

گفت کلمه ای است که از عمل بر آید نه آن کلمه که بر زبان طوطیان است.

سالک گفت آیا چیزیست آموختنی؟

گفت چیزیست که باید محرم باشی تا ببینی؟

سالک گفت دیدن کلمات؟

گفت این سیمین تنان در زیر حجاب را محرم که شدی میبینی. آن سیمین تن  خود مشهود و حجاب بر چشم توست.حجاب که نباشد، مدهوشت می کند.حرف از ذات اقدس نیست، که در آن وادی حرفی نیست، حرف از نام است.  نام آن است که بواسطه اش می نامیم، آن چه در حقیقت هست، نیست. کلمه را توان بیان نیست. بر گُرده ی عمل که بنشیند، بناگاه میدانی اش. چون از عمل برآمده، بی درنگ منجر به عمل می شود. خلق بکر می کند.

سالک گفت کلمه در این میان چه می کند؟

گفت آنچه را به عمل می بینی به حروف کلمات به نامی نام می نهی. وجد داری که اسم اعظم را یافتم!

سالک گفت چگونه نامی خواهم گفت؟

گفت به زبان می آیی و میگویی اش مرتبط با آن عمل که به آن مشغولی. مادام که مشغولی، با توست. از عمل که فارغ شوی، کلمه است. کلمه اش اما مطهر است. تو را به عمل می خواند. سرسری نیست، هرچند که مردمان از سیمین تنی در حجاب ساده بگذرند.

سالک گفت بر این اسم مرا اشارتی کن.

گفت پیشتر در بسم الله گفته ام .

سالک گفت بیشتر بگو که هزار بار خوانده ام.

گفت بسم الله حرف آخر است. روزی که به زبان خود به زبان آیی مدهوش می شوی که بسم الله چگونه در ابتدا آمده و تو ساده می گویی بسم الله و می گذری. مردمان نام را می خوانند و  عامل به عمل نمی گردند.

 

سالک اسم اعظم را می دانست. می پرسید که لذت می برد از وصف عیش!

 

غلامرضا رشیدی

آبان ۸۸

 

پی نوشت:

دیشب فیلم کتاب قانون را دیدم. بسم الله حرف پایانی بود. اختیار اشک از دستم رفت در میان جمعیت. آی آنها که بسم الله می گویید!  چقدر آمدید تا بسم الله؟ تا بسم الله چقدر مانده؟

 

شب نگردد روشن از وصف چراغ/نام فروردین نیارد گل به باغ/تا ابد صوفی اگر می می کند/تا ننوشد باده کی مستی کند.