با چشم حقارت منگر بر من ِ مست!!

این وبلاگ بسته شده است تا بند بسته ای بر پایم گشاده گردد. پروردگارم مرا آموخت تا میدان مبارزه خویش را به اختیار، اختیار کنم و در آن بمانم و یقین کنم که چیزی جز یاریش و پیروزی مرا انتظار نمی کشد. بر آنچه مرا آموخت بر خود و بر او می بالم.

سپاس  از تمام دوستان همراه که مرا یاری کردند.

همچنین آیدی من در یاهو مسنجر غیر فعال شده است.

 

بدرود.

 صبر را نوشتم در ۲۹ آذر و این را نوشتم در ۲۳ دی ماه ۸۸ چندان نپایید که می پنداشتم.

غلامرضا رشیدی

 

هر دو به یکباره ساکت شدیم، گویی یکی شدیم/هستیم!
کسی نمانده تا گقتگو کند/در وادی عمل غرق خواهم شد! 

در طریق کعبه سالکی تنها میرفت ذکر حق می گفت. پیاده ای دیگر نمودار شد. سالک درحالاتِ رفتنِ وی نگریست، مشعوف شد. با خود گفت با او بروم بهتر است. باز گفت نه بهتر آن است تنها بروم با یار و ذکر حق گویم. یک چند دوباره مشتاق شده که همراه شود با پیاده. در این جنگ بود با خویش که پیاده برگشت، رو سوی او گرد و گفت: نخست بپرس آیا من قبولت میکنم که همراه من باشی! و رفت ! سالک ماند و انگشت حیرت بر لب!

 عمری در شکار بوده ام. گاهی صید، گاهی صیاد! بر آنچه بوده ام اما مختار بوده ام بی هیچ شک.

می شود صیاد، مرغان را شکار
تا کند ناگاه ایشان را شکار

بی دلان را دلبران جسته به جان
جمله معشوقان شکار عاشقان

هر که عاشق دیدی اش معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن…

تشنگان گر آب جویند از جهان
آب هم جوید به عالم تشنگان

چونکه عاشق اوست تو خاموش باش
او چو گوشت میدهد تو گوش باش

بند کن چون سیل سیلانی کند
ور نه رسوایی و ویرانی کند

من چه غم دارم که ویرانی بود
زیر ویران گنج سلطانی بود

غرق حق خواهد که باشد غرق تر
همچو موج بحر جان زیر و زبر

زیر دریا خوشتر آید یا زبر
تیر او دل کش تر آید یا سپر

بس زبون وسوسه باشی دلا
گر طرب را باز دانی از بلا…

هر ستاره اش خونبهای صد هلال
خون عالم ریختن او را حلال

ما بها و خونبها را یافتیم
جانب جان باختن بشتافتیم

ای حیات عاشقان در مردگی
دل نیابی جز که در دل بردگی

من دلش جسته به صد ناز و دلال
او بهانه کرده با من از ملال

گفتم: آخر غرق توست این عقل و جان
گفت رو رو بر من این افسون مخوان

من ندانم آنچه اندیشیده ای
ای دو دیده، دوست را چون دیده ای

ای گران جان خوار دیدستی مرا
زانکه بس ارزان خرید ستی مرا

هر که او ارزان خرد، ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد

غرق عشقی ام که غرق است اندر این
عشقهای اولین و آخرین

مجملش گفتم نکردم من بیان
ور نه هم لبها بسوزد هم دهان

من چو لب گویم، لب دریا بود
من چو لا گویم، مراد الا بود

من ز شیرینی نشستم رو ترش
من ز بسیاری گفتارم خمش