در وهم او حیران شدم

وهمم صراطی این چنین

در بی خودی حیران روم

مست و غزل خوان این چنین

گفتی که خاموشی گزین

حیران حیرت آفرین

گفتم که خاموشم مگر

در گوشهایی نازنین

در حیرتم حیران شوی

خامش کن و حیران نشین

چندان که مستان میروند

بر معبر ایشان نشین

ما سالها خاموش بدیم

چو کوههایی این چنین

سرمستی از سر چون گذشت

آتشفشانی این چنین

خاموش چون گنجی نهان

کو گنج جویی نقشه بین

گفتم، اشارت گفتمت

هرگز نگفتم این چنین

با ما کسی تندی نکرد

جز راز داری نکته بین

خاموش کنم، حیران کنم

حیران حیرت آفرین!

 

 

غلامرضا رشیدی

فروردین۸۸