مدعی آمده از راه دراز

در بکوبید به صد عشوه و ناز

“در گشایید که من گل بدنم

پاک تر زآبم وآینه تنم”

در بکوبید و جوابی نشنید

آب و آینه در اندوه کشید

بس بکوبید به آن در به تن و سینه و مشت

بس برنجید و به لب راند بسی حرف درشت

…..

گفتمش دوست دگر هیچ مگو

حرف نا پخته چنین سفته مگو

در گلشن جان چون تو بسی گل بشگفت

پژمرده شدند و باغبان هیچ نگفت

صد ناز خریدیم و کسی ناز نکرد

بر در بنشستیم کسی باز نکرد

فریاد کشیدیم و کس از ما نشنود

گویی که در آن خانه کسی هیچ نبود

……

دیدیم شبی پیری از این در بگذشت

بیرون شد در گلشن ای باغ بگشت

فریاد کشیدیم که ای پیر مراد

بسیار نشستیم و کسی در نگشاد

اکنون که تو بگذشتی از این در چو نسیم

با ما سخنی گوی از احوال درون

از قصه عشق و ز حالات جنون

گفتا که بر این در منشینید به امید وصال

باید که به میخانه بمانید به امید کمال

چهل روز بنوشید و برآرید چوکام

آن خانه فرو ریزد و میخانه شود باده و جام

خود را مسپارید به احوال خطا

صد چند بنوشید به امید شفا

چو پاک برستید دگر هیچ نبینید

گر سنگ زنند باده بینید

گر بوسه دهند باده بینید

هرجا که بگردید در آن روز

لبها همه بر پیاله بینید

آنروز هرآنکس نشود مست

ساقی بربایدش دل از دست

چون کام بگیرد از لب یار

مدهوش شود روود به اسرار

چندی که گذشت زین حکایت

وی خود شده ساقی جماعت

ساقی همه را چو خود نماید

تا در پس در کسی نماند

آن کس که رود به کاخ شاهی

باید که بود چو پادشاهی

آن شاه کریم است و نعیم است

هم درگه او باز و عظیم است

این در که کنون بسته بینی

محکم به زمین نشسته بینی

ای دوست بدان همواره بسته است

هم شاه ؛ کلید آن شکسته است

غافل مشو این در خروج است !!

هم دامگه ره عروج است

این گفت برفت جام در دست

آن پیر سپید موی سرمست

زان روز دگر به می، نشستیم

هر جام به غیر می، شکستیم

اینک بنشین و جام درگیر

کام خود از این پیاله برگیر

سرمست شو از می الهی

تا رسته شوی ز هر گناهی

 

آذرماه ١٣٨١ غلامرضا رشیدی