بچرخان به مستی مرا، ذره ام.

 

پرتو نور از روزن سقف بر خطی مستقیم،  ذرات  را بیشمار به رقصی بکر تجلی می داد. هر ذره چنان مست می چرخید که مستی در شکوه رقص، آنگه که رد می زد به دست هر  ساقی سیمین دست.

زهد خشک دیده بودم که لب تر نمی کرد به پیاله که خشکی بر او مسلط بود و مستی کراهت می نمودش. اما مست ندیدم که رد زند به دست ساقی مگر آنگاه که در رقص باشد بسان ذره ای در نور.

 

بی جاذبه مجاز، بی پروا و معلق، بی آنکه کسی بیش از ذره بداندش، مستی تسلط بر هیچ است. بر خود مستولی نبود، بر هیچ مسلط بود، خود را هیچ کرد.

به سوگند، سوگند که به مستی میتوان به جنگ جام و انکار پیمانه رفت مشروط که جامی بیشتر بنوشی و پیمانه ای بدست باشد.

 

من ذره زمین را که معلق می چرخد در پرتو نور دیده ام. جامی ده ام جانا که بجنباندم، و رقصی که بچرخاند. زان جام نور که معلق می برد مرا . این تعلیق تاریکم را، یک روزن، یک پرتو عشق تا تجلی خواهد برد.

 

آیا نورم نیست!؟ جامم نیست!؟ یا جنبشم!؟

 

بچرخانم به مستی، چون ذره ها، ای پرتو مستقیم نور.

 

غلامرضا رشیدی

آبان ۸۸