به حافظ ایمانی دوست عزیزم از باب شادمانی بی شمار که خواندن اشعارش در خاطرم میریزد. جنون قلمش طعم لیلی دارد.

پری رو تاب مستوری ندارد! رخ نمود باز از شعر تو و وصف خود میگوید به شیرینی که شیرین است این شیرین .بخارای عسل‌بند است، شکرعمِّ سمرقند است که لبخندِ لب‌ریز از لبِ حلوا فروشان است و آینه بر دست…

 که تو نیز صفت خود میشماری ای دوست که یکی هست و نیست جر او….
خوش باش در این تبِ تبریزی شمسی، در این بیابانِ شهر ماهانی!

 

از یوسف کنعانی تر منم

    از زلیخا زنخدانی تر تو

    به درگاه عشق دعا کن

    دعا

    که دعا زنار باد

    در این زندگی نه …

    در این زندیقی …

ادامه…