بر حسب اقبال رساله الاسری الی مقام الاسری  ابن عربی بدستم رسید.

 مرا چندان وقوفی بر زبان عرب نیست اما زبان عشق زبان دیگریست.

 صفحه ی نخست را به تعجیل اشتیاق خواندم. نثری متکلف و موزون در تجلی اسرار!

گفتم شیخ کجا بوده ای؟ که چنین تحفه آورده ای!؟

سوگند که جان و قلب می رباید در فصل نخست در باب سفر قلب که در خانه اگر کـَس است یک حرف بس است.

دوباره خواندم.

 “خرجت من بلاد الاندلس، ارید بیت القدس.

وقد اتخذت استسلام جَوادا، والمجاهده مِهادا، والتوکلَ زَادا، و سِرتُ علی سَواءِ الطریق، ابحثُ عن اهلِ الوجودِ والتحقیق، رجاءَ أن أبرٌّزَ فی صدرِ ذلکَ الفریق.”

 قلبم تپیدن گرفت که شیخ سفر قلب را همین چند خط نخست کافی ست.

 دوباره برگشتم از ابتدا که خرجت من بلاد الاندلس، ارید بیت القدس.

 نفسم تند شد که شیخ هرکه را نفس هست همین یک خط کافیست.

 بستم کتاب را!

 

بر عنوان کتاب می درخشید که الاسری الی مقام الاسری.

گفتم بی خودم کردی شیخ!

در چه سیر چرخ زده ای که کلمات با تو چنین در رقصند!

در عجبم در جایی که خدا رهنماست، مردمان در پی استاد و رهنما می گردند!

 سوگند که هرکه را خواهد از نزد خود هدایت می کند.

 

غلامرضا رشیدی

آذر۸۸

 

 

 

پی نوشت:

 

عقل مبتلای نان است و عشق مبتلای جان. عقل حرف کمییت است و عشق کیفیت. عقل عصای کوران است، عشق پَر مسروران.

عقل چاره ات می کند. عشق بیچاره. عقل به مکتب می برد تا شمع جمعت کند، فرزانه ات کند. عشق می گریزاندت تا پراکنده ات کند، دیوانه ات کند.

عقل، عاقلت می کند، عشق عاشق. بسیار عاقل شنیده ام که درس و بحث نهادند و ره راست نمودند در طریق عاشقی، هیچ  عاشقی نشنیدم که ره کج کند به سوی عاقلی.

زین عقل عام که بگذری به عشق خاص، تو را عقلی نو دهند. عقل عنایت عام است. عشق عنایت خاص. عقلِ عشق عنایت به خاصان خاص است.

به عقل و عشق که عطای تو اند سوگند، ما را عقلِ عشق عطا کن.