گفتم روز هایی در پیش و ضربان ترمیم تند می شود، می شنوی آیا؟

گفت آری تند می شود این ضربان!

گفتم چه می بینی؟

گفت نا مفهوم است. شنیدن را وضوحی نیست. می ترساندم این صدا!

گفتم آیا تدبیری در وضوح دیدن تو را نمی خواند؟

گفت قله ای نیست تا بر فرازش بگریزم  و نه دریایی که عمقش امن باشد.

گفتم چه می بینی؟

گفت همه نامفهوم، وضوح هست بی آنکه معنایی شکل یابد. همه هرچه هست معنایی بی شکل  است.

گفتم بپرس.

گفت چیزهایی هست که نباید پرسید.

گفتم آن وضوح مکرر که می بینی چیست؟

گفت کویری با رودی در حاشیه، رگی تیره و باریک و منقطع که پایانش پبداست، دو شاخه ی نحیف که یکی کوتاه تر است. و هراسی ناموزون که گاه می رود گاه با هجومی ترسناک احاطه ام می کند.

گفتم…

گفت بیش از این نمی دانم.

 

غلامرضا رشیدی

آذر ۸۸