از بهاران کى شود سر سبز سنگ                        خاک شو تا گل برویى رنگ رنگ‏

سالها تو سنگ بودى دل خراش                           آزمون را یک زمانى خاک باش‏

 

نرم مرمک می رسد اینک بهار… بهترین شاد باش ها یش شادمانتان دارد.

بر آن بودم تا در باب شنیدن ؛ گفتگو را ادامه دهم اما شرایط جسمانی ام چندان مساعد نیست.
آواز نوبهار اما سخت در گوشم عاشقانه می خواند. می روم کمی دور تر، شاید تا زادگاهم.  
میروم تا باد بهار را غنیمت شمرم آنگاه که هوس دارد تا بچرخد در زیر پیراهنم.
سر انگشتانش را نخواهم راند. تسلیم اش خواهم ماند در عشق بازی.
هر روز زاده می شوم، هر روز مرا نوروز است.

دوستان دوستتان دارم
از من از او بر شما سلام

تا فرصتی دگر که فرصت گفتگو دهد، درود و بدرود.

مریمان بى‏شوى آبست از مسیح                خامشان بى‏لاف و گفتارى فصیح‏

ماه ما بى‏نطق خوش بر تافته‏ست              هر زبان نطق از فر ما یافته‏ست‏

نطق عیسى از فر مریم بود                     نطق آدم پرتو آن دم بود (مولانا)

 

غلامرضا رشیدی
اسفند ۸۸

 

 پی نوشت:
در عالم معنا، آنجا که حس حلال و لال است. شنیدن ، چشم به دیدن می گشاید. شنیدن حس برتر می شود تا راز گشوده شود که چرا سمیع قبل از بصیر می نشیند. هرگز با کلمات بازی نکرده است، هرگز!