گفتم به نام دوست.

گفت این راه مرا می خواند.

گفتم شوق است.

گفت این شوق از کجاست؟

گفتم از همسوئی ادراک است.

گفت در بیان این حال عاجزم.

گفتم حال تو را میدانم.

گفت دوستان دیگر چه؟ آنها  می فهمند؟

گفتم در این همسوئی تازه همکلام تازه بیاب.

گفت همکلامی هست؟

گفتم نه چنان که می پنداری.

گفت چگونه است؟

گفتم خواهی دانست.

گفت بگو

گفتم دشوار است باید خود بیاموزی.

گفت بگو

گفتم گفتگوی نیست.ادراک محض است.

گفت بگو

گفتم گفتگویی نیست.

گفت گفتگو حاصل ادارک است.ادراک حاصل گفتگو.

گفتم این ادراک دیگریست.

گفت بگو

گفتم این کار دانستن است. کار گفتن نیست.

گفت دانسته ام اما در کلمات نه.

گفتم می دانم.

گفت بگو

گفتم گفتگویی نیست.

گفت من خواب می بینم باور نمی کنم.

گفتم پیش از این همسویی در خواب بودی.اکنون نه.

گفت با من سخن بگو

گفتم جرات نمی کنم.

گفت بگو

گفتم طاقت نمی کنی.

گفت اشاره ای کوتاه

گفتم گفتگویی نیست.ادراک محض است.

گفت اشاره ای کوتاه

گفتم هیچ دفتری خوانده ای که تو را محزون کند چنان که اشک در چشمت نشیند؟

گفت خوانده ام.

گفتم هیچ دفتری خوانده ای که تو را بخنداند چنان که اشک در چشمت نشیند؟

گفت خوانده ام.

گفتم آن حزن حاصل همسویی ادراک با کلمات آن دفتر نخست و آن خنده حاصل همسویی ادراک با دفتر دوم است.

گفت بگو

گفتم این هر دو حالت هچکدام در تو نماندند و هر بار که دفتری نو بخوانی حالتی می یابی که حاصل همسویی ادراک با آن کلمات تازه است.

گفت بگو

گفتم هیچکدام از این حالات حال واقعی تو نیست.واقعیت نیستند.

گفت واقعیت من کجاست؟

گفتم آنجا که دفتری بی نوشته در برابر توست.دفتری تهی.

گفت چگونه با این دفتر تهی ادراک من همسو می شود؟

گفتم آنگاه که در آن چیزی خلق می کنی او با تو همسو می شود.

گفت بگو.

گفتم در ادارک هستی نیز چنین است.

گفت چگونه؟

گفتم آدمی دفتری نوشته شده را می خواند. افسانه ای به بلندای تاریخ از ازل تا ابد. ادراک او هر لحظه با صفحه ای نو همسو می شود و او را هر لحظه حالی نو  است که چون به صفحه دیگر رود متغییر شود و پایدار نماند آن حال و حالت.

گفت بگو.

گفتم آدمی در سطری از این دفتر می گرید و در سطری دیگر می خندد، می جنگد، عاشق می شود، می برد و می بازد.

گفت بگو.

گفتم آدمی گاه عمری در سطری از این دفتر می ماند.

گفت بگو.

گفتم آدمی گاه عمری در کلمه ای از این دفتر می ماند.

گفت بگو.

گفتم این همسویی ادراک است و واقعیت آدمی نیست. هیچ واقعی نیست هیچ.

گفت این راه که مرا می خواند چه.

گفتم شوق است.

گفت این شوق از کجاست؟ واقعی نیست؟

گفتم از همسوئی ادراک است. این ادراک دیگریست.هرچه در دفتر پیشین خواندی در آنجا مانده. این دفتری دیگر است. خالی، تهی، بی کلام، سرشار، ناب، آگاه ، واقعی و ……..خلق می کنی شاید.

گفت بگو.

گفتم گفتگوی نیست.ادراک محض است.

گفت بگو

گفتم جرات نمی کنم.

 

———

….صیقلی کن یک دو روزی سینه را

دفتر خود ساز آن آئینه را

کاندرون سینه شرحت داده ایم

شرح اندر سینه ات بنهاده ایم…

…عاشقان را شد مدرس حسن دوست

دفتر و درس و سبقشان روی اوست

تا دلش را شرح آن سازد ضیا

پسأَ لمَ نشَرْحبفرماید خدا

تو هنوز از خارج آن را طالبی….

….

 

 غلامرضا رشیدی
فروردین ۸۸