….
گفتم از جان من چه می خواهی؟
گفت جان تو را !
گفتم از خدایانی یا از شیاطین؟

گفت خدایان جانهای پرورده می خواهند.

گفتم بستان و برو.

گفت پرورده است!؟

گفتم چنین است شاید که به تقاضا آمده ای !

گفت جان پرورده بر شاخه تن نماند و فرو افتد بر سفره خدایان به پیشکش.

گفتم شیاطین چه می کنند پس؟

گفت شاخه می ربایند از باغ جان.

گفتم چرا شاخه؟

گفت شاخه ی  دست پروده میوه ی دلخواه می دهد.

گفتم از شیاطنی تو !

گفت با تو صادقم!

گفتم پناه می برم به خدا.

گفت من از خدایان شیاطینم!

گفتم از جان من چه می خواهی؟

گفت جان تو را !

گفتم هرگز، که بدهکارم به خدایی.

گفت شاخه ی خام است که میوه ی دلخواه می دهد!

گفتم پناه می برم به خدا.

گفت اینجا وادی گفتگو ست. وادی خدایان نیست.

گفتم با من چه میکنی.من رام نخواهم شد!؟

گفت با تو صادق خواهم بود.

گفتم صداقت در چه؟

گفت در گفتگو !

گفتم مرا با تو گقتگویی نیست!

گفت شاخه ی جان تو را بربایم و در خاک خویش بپرورانم.ز آن پس در ذهن تو خواهم روید، از زبان تو سخن خواهم گفت و گفتگو خواهم کرد و تو بی هیچ ملالی مرا، که نه خود را تایید خواهی کرد.

گفتم پناه می برم به خدا.

گفت خدایان جاذب آگاهی اند.آگاهی پرورده. هرجا که جانی پرورده شد، در کمند جانربای آنها خواهد بود بی هیچ شک.

گفتم شما چه می کنید؟

گفت ما در معبر گفتگو میوه خام می چنیم و گاه شاخه ای پر بار. تا در ما ریشه کند و ما در او.

گفتم این میوه خام را چگونه پرورش خواهی داد؟

گفت چنان که پخته  نگردد.

گفتم جانها چگونه پرورده می شوند.

گفت رازی عظیم است.

گفتم در تو صداقت نیست.

گفت آدمیان فرصت حمد نمی یابند.

گفتم از چه رو با من چنین صادقی؟

گفت در آن چه آشکار می دانی دروغی نیست.

گفتم هماورد خویش را آزمودم.

گفت من نیز بارها چنین کردم.

گفتم از جان من چه می خواهی؟

گفت جان تو را !

گفتم بازنده ای و هرگز چنین نخواهد شد.

گفت مادام که گفتگو می کنی تو را فرصت حمد گفتن نیست.

گفتم مادامی که ستایش کنم تو را فرصت گفتگو نیست.

گفت تو را رها نمی کنم.

گفتم راز تو را با خدایان می دانم. فاش خواهم گفت.

گفت خدایان از تو نخواهند گذشت.

گفتم خدایان را به خدایی فروختم.

گفت او نیز مرا بر آنچه میکنم رها کرد.

گفتم مرا بر آنچه می کنم مختار کرد.

گفت از جان من چه می خواهی؟

گفتم روزی به تو خواهم گفت!

گفت من با تو صادقم.

گفتم راز تو را با خدایان می دانم. فاش خواهم گفت.

گفت  میروم تا گفتگویی دوباره ……..و نرفت!

 

غلامرضا رشیدی

اردیبهشت ۸۸