خانه > فارسی و انگلیسی > ناشناخته

ناشناخته

 

آنچه برای ورود به ناشناخته لازم است را نمی توان از طریق آموزش مستقیم فرا گرفت. چرا که ناشناخته چیزی شناخته شده نیست که کسی  آن را آنچنان بداند که قادر به آموزشش به دیگران باشد. و اگر چنین باشد، ناشناخته دیگر نا شناخته نیست. ناشناخته هیچ گاه شناخته نخواهد شد.

 

آموختنی در کار نیست و اگر باشد تنها و تنها بصورت ناخوداگاه است. این یک قانون است. آنچه ما می توانیم بصورت آگاهانه بیاموزیم همه و همه مربوط به «شناخته» است نه ناشناخته. به ناشناخته تنها باید فکر کرد (دل باخت) و منتظر ماند تا همه چیز درست شود.

 

ما در واقع در ناشناخته شناوریم . هنر آدمی این است که در این شناوری قادر به تشخیص خود است. اما این تشخیص به معنای تایید آنچه آدمی خود را آن می پندارد نیست.

 

 

غلامرضا رشیدی

دی۸۸

 

 

 

Understanding about the unknown could not be achieved through direct training. Because the unknown is not known so that someone can teach what he knows. And if it is, then the unknown is known and is not unknown any more. The unknown will never be known.

The unknown cannot be learned about,  but unconsciously. This is a law. What we are learning as we learn consciously is “known” it is not “unknown”. We have to think and keep waiting to understand about the “unknown”.

We’re floating in the unknown. We have only the chance to know about it but we will never know it. Man feels some sort of internal recognition while floating in the unknown. This does not confirm that it is the right and correct recognition.

By Gholamreza Rashidi

 

 

  • Share/Bookmark
  1. ۲۸ دی ۱۳۸۸ در ۰۸:۳۳ | #1

    کاری نداره می تونید محققانه نگاه کنید و تست کنید ببینید بابی باز می شه یا خیر؟؟؟ بعد از تحقیق اگر گفتید نمی شه می پذیریم
    جناب رشیدی زبان دیگر انسان زبان تششعات است نگاه کنید آنچه با قوانین پیامبر سعی در انتقالش داشت و هر کس به قدر ادراک و درایتش می فهمید امروزه از طریق پی بردن به هوشمندی درحال انتقال است
    سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست (بلی ) هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

  2. ۲۸ دی ۱۳۸۸ در ۱۳:۰۲ | #2

    انچه فهمیدنی است…اموختنی نیست…و انچه اموختنی نیست..فهمیدنی نیست!..فقط باید لبخند زد به ناشناخته و نه به انتظار که به اغوش کشید این ناشناخته بکر را…و در شناوری ماند تا شاید بی نهایت……!

  3. ۲۸ دی ۱۳۸۸ در ۱۶:۳۵ | #3

    سلام دوست عزیز
    بسیار زیبا و دلنشین بود
    همچنین پیوند مولانا هم زیبا بود
    شاد باشی

  4. ۲۸ دی ۱۳۸۸ در ۱۸:۲۰ | #4

    راستی انحصار طلبی را در آیینه ی روبرویم به من نشان دادند حالم از خودم بدشد چنان بد که به بیهوشی دیدن روی هیولای وجودم درآمدم و چقدر به این بدی ها خو گرفته ام و نمی دانم

  5. ۲۹ دی ۱۳۸۸ در ۲۲:۲۹ | #5

    سلام.بسیار زیبا بود.استفاده کردم

  1. بدون بازتاب