شراب

 

 

گفتم مستم می کند شنیدنت! مجنونم می کنی! جور دیگری تو، چگونه ای؟

گفت هشدار که گمراه می شوی!

در من شراب کهنه ای هست که مست می کند تو را. تو اما عاشق جام می شوی، نشو!!

گفت از شهد وجود و شهد در وجود، گفته ام تو را. این سنگ را ببین، در آن شهدی هست اما مردمان عاشق جام شدند و سنگ پرستیدند. بت پرست نشو!

گفت این سنگ ساکت است. شهدش را اما در سکوت می توان چشید. تو میگسار لایعقل نشده ای هنوز تا شراب بجویی از دلِ سنگ و دار و درخت.

گفتم شراب تو از شهد این سنگ گیرا تر است. دیوانه ام می کند!

گفت شرابی هست  که  قطره قطره به کامت ریخته می شود و پیاله پیاله به جانت! آنچه به جانت ریخته می شود نامعلوم است. شاید سالی یا ده سالی دگر، تازه اثر کند! چون اثر کند، تو را رها نخواهد کرد. این حس که تو  داری مستی حس است. در تو اما شهدی هست نامحسوس، خود شراب ناب می شود به هنگام.

گفتم گویی اسیر شده ام بر دام شنیدن. سخن که نشنوم ملول می شوم، خمار می شوم، تر می کنم لب به شعر مولانا به شمس به…

گفت  آن شعر نیز خود جامی ست که شرابی در آن می نوشی، مسحور جام نشو، آن شراب ناب را در یاب.

گفتم چه می کند این نابِ شراب با من؟

گفت به قلیان می آورد شهد وجود را. چنان می شوی که سرانجام از جام جسمت شراب سرریز می شود. غرق می شوی مغروق!

 

در این هستی آن نابِ ناب، یگانه است. جامها اما رنگارنگ و فراوان اند. رنگین اند، از آن رو تا مجذوبت کنند به نوشیدن، مجدوب جام نشو! مست شو! جام را نبین.مجنون شو. مجنون در پی جام لیلا نیست. زیبا تر از لیلا در شهر فراوان است. آنچه را در جامِ لیلاست بخواه.

 

گفتم آدمی چرا دلبسته ی جام می شود؟

گفت آن شهد ناب هر دم به گونه ای دگر است. آدمی قاب می سازد، مصداق می تراشد که تجسم کند، که بشناسد. مسحور قاب و مصداق می شود. چشم آدمی بسته است به عقل، رو مست شو که چشمت باز شود.

رو مست شو، رو گرم شو به شراب ناب که در سردی، کوری و مرگ نهفته است. هیچ ندیدی که خاک مرده را دم گرم او چه کرد!؟

شراب انگور گرم مبتدا و سرد منتهاست. از آنرو حرامش کردند تا گرمای شراب نابت، آلوده ی سرداب سراب نگردد.

 

غلامرضا رشیدی
دی ۸۸

 

 

 

  • Share/Bookmark
  1. ۸ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۷:۰۳ | #1

    خوشه بندی ها که مشخص شد
    فهمیدم
    سهراب از خوشه زیست
    فروغ از خوشه محبت
    و من خوشه انگور
    میان تنگ بلور
    سرخ و شراب آلود
    سلام رضا ی عزیز روز بخیر

  2. ۸ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۸:۰۲ | #2

    سلام

    مطالب اینجا اونقدر زیبا و جذاب بود که وسوسه بشم با اولین بار خوندن لینکتون کنم
    بازهم به اینجا سر خواهم زد و با دقت بیشتری خواهم خوند شما رو!

  3. ۹ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۸:۲۶ | #3

    از حضورتون در ولاگم ممنونم
    متفاوت می نویسید و با هدف…و این زیباست

  4. ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ در ۰۷:۰۳ | #4

    نوش جونت سفر کربلا منم دعا کن

  5. ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۷:۴۷ | #5

    شاید من اگر مست نبودم
    در امتداد افق
    تو را نه همچون خورشید
    نه همچون ابر
    نه هم چون احساس
    که صیادی میدیدم
    که در انتظار
    آخرین ثانیه هایم
    نفس میزند…….

  6. reza
    ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۰:۵۸ | #6

    خیلی قشنگ بود
    مرسی

  7. ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ در ۰۰:۱۶ | #7

    اسطوره شهامت وشرف وپاکی وصفا

    باقامتی رسا ، با سینه ی ستبر، باعزمی استوار

    ایمان وعشق ،را تفسیرمینمود

    دستی به قبضه ی شمشیرعدل داشت…..
    سلام:مطالبتان عالیه ..بی تعارف …جدا..
    ممنون از دعوتتان…
    باشعر جدیدم منتظرحضورتان هستم..

  8. ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۱۱ | #8

    ممنون از حضور سبزتان

    از نوشته هایتان استفاده بردم

    موفق باشید و پایدار

  9. ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ در ۰۹:۳۰ | #9

    فاش میگویم و از گفته خویش دلشادم که وب به این زیبائی را از دست ندادم
    دوست عزیز واقعا عالی بود از مطالب زیبایت استفاده کردم میخواستم لینکت کنم بیا و بگو به چه نامی؟
    اگه هم خواستی منو لینک کنی به نام( آموزش هیپنوتیزم و عرفان اسلامی) لینک کن

  10. ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۳:۳۸ | #10

    عشق …
    و دیگر هیچ.

  1. بدون بازتاب