خانه > فارسی نوشته ها > ادراک در حس

ادراک در حس

 

گفتم چقدر دلتنگ شنیدنت می شوم! بیا و بگو! بیا و از عقل بگو، نگو! از ادراک در کوزه بگو! از هرچه دلت می خواهد بگو! فقط بگو که خوب شناختی مرا در عمل که دیوانه وار تشنه ی گفتگویم!

 

گفت این که میگویی بیا، قل تعالوا را مگر نشنیده ای!؟ رها کن این گفتگو را، راه-رو شو!  تو بیا!
بگذار بگذرد این منگیِ پر ملال از سرت!

 

گفتم به گمانت این منگی از کجاست؟

 

گفت منگی از آن است که می خوری. می شنوی، می بینی!
مگر نگفت تو را بر آنچه می خوری نظاره کن!
منگی نیز چو مستی تبدیل است در حس. بیا تا با تو از احساس بگویم، از ادراک در حس!
عقل را بگذار این زمان که عقل، قاضی ِ حس است. بگذار چنان شود تا حس خطا نکند تا عقل حکم ناروا ندهد.

 

قادر به ادراک خویش بود. آدمی را بر و جه خویش آفرید. آدمی قادر به ادراک خویش شد. ادراک در آدمی وجه تماس با آگاهی ناب است. آدمی از در ِ ادراک پا به هستی نهاد. ادراک آدمی در حس هستی محکم شد. و خطای فاحش کرد آدمی که بنیان خویش را بر حس، بنیاد کرد.  او سمیع و بصیر بود، آدمی خود گمان کرد که همواره بینا و شنواست!

شرک ورزید آدمی، به عنایتی که به  او شد تا خود را درک کند.

اسبی در بیابان گمان برد که رهرو است بی منتِ سوار!
گم شد در بیابان!
اسب، آن حس آدمی ست، دید که می بیند، می شنود و حس می کند سرد و گرم را، باور کرد که بی سوار هم قادر به دیدن و رفتن است! آری قادر به رفتن بود، اما به کجا!؟

چشم در پی علف رفت و رفت و رفت تا گم شد. بر آنچه می خوری نظاره کن. نظاره کن تا علف شیطان نباشد. حس را بگو که  آخورِ خویش  را بشناس!

اسبِ حس را اگر چه چشم هست و گوش، اما چشم و گوش و سوار چیز دیگر است. مهار بزن بر اسبِ حس تا رهوار شود.

 

مهار حس آن است که حلال را بر او حلال کنی و حرام را حرام. قل تعالوا، بگو بیائید تا بخوانم آنچه را که حرام کرده است پروردگارتان بر شما!

 

پیرامون آدمی چیزهای هست که فقط باید دید، با شنیدن، با لمس کردن، با بوییدن اگر نزدیکشان شوی، معنا در آنها گم می شود.

گاه آنچه را باید بشنوی، به دیدن خراب میکنی. گاه چشیدنی را به شنیدن هدر میدهی!

باید مهار زد به اسب حس، تا شنیدنی را بشنود و دیدنی را ببیند. اسب چموش نانجیب به کار نیاید، که صفت اسب را نجیب خوانده اند.

 

گفتم از کجا بدانم که در مهار است؟

 

گفت آنگاه که سرا پا، مو به مو گوشی و چشمی و لامسه  ای، می چشی و بو میکنی بی آنکه یکی، دیگری را یاری کند. اگر صدایی شنیدی و چشمت تیز شد. بدان که اسبِ حس هنوز مهار نشده!

 

آنگاه که با شنیدن دیدی و با چشیدن، بوئیدی و با لامسه ات، دیدی و شنیدی و چشیدی و بوئیدی بدان که اسبِ حِس ات رهوار است.
به قاضی عقل بگو فریبی در کار حس نیست…
…و کیست که در آن حال، عقل را مهار کند، مهار عقل شود و عشق را…. وای وای وای، کُشت این عاشقی ما را!!

 

شهادت میدهم به اشّد عشق،به یکتایی اش!

چیست این گفتگوی خوار که از خواری حس توست، شهادت بده بر عشق و بگذر، بگو خدایی نیست، جز خدایی که نیست، جز او.

بگو و بر آن وفادار بمان. چقدر وفا می طلبد مگر ماندن بر یک جمله!؟
چقدر بی وفایی تو !؟

چقدر!؟

بنده ی حس نشو، به فریبِ حس مشرک نشو، ببند دست حس را دست بسته ی او شو، چموشی نکن چشم و گوشِ او باش! بیراهت نمی برد. گر به چاه ات برد، عاقبت یوسف مصرت خواهد کرد.

 

 

گفتم چه کنم؟

 

گفت صبور باش. با تو خواهم گفت.

کاش بلد بودم گفتن را چنان که رخنه در ایمان مردمان نبود.  صبور باش. با تو خواهم گفت.

 

 

 

غلامرضا رشیدی
اسفند۸۸

 

 

  • Share/Bookmark
  1. mahtab
    ۴ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۳:۱۷ | #1

    میخوانمت..میدانمت…..سر تا پا گوشم….بگو ….بگو….زود تر بگو..

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۵م, ۱۳۸۸ ۳:۲۶ ب.ظ:

    گوش ات فریبت می دهد تا نشنوی آوای او!
    هر دم سلامت می کند/ گوش تو اما پا به سر اینجا در افسون مانده است!
    رو سینه را چون سینه ها
    هفت آی شوی از…
    ببند چشمت را و بگو چشم که باز کنم می بینمت!
    شاید گوش ات لن ترانی بشنود!

  2. ۴ اسفند ۱۳۸۸ در ۲۰:۲۰ | #2

    و خدا هست همین نزدیکی . پشت لحظه های خسته. پشت شیرینی لبخند

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۵م, ۱۳۸۸ ۳:۱۹ ب.ظ:

    پشت این ها همه ما پنهان ایم! شاهد مشهود است او…

  3. ۴ اسفند ۱۳۸۸ در ۲۱:۰۲ | #3

    علاقه مندم نظر شما را در مورد دست نوشته هایم بدانم .
    موفق باشید

  4. ۵ اسفند ۱۳۸۸ در ۰۲:۳۶ | #4

    و خداوند خود عاشق را بر می گزیند و شور در دلش بپا میکند…..برگزیده شدنت تو را کفایت میکند

    صبر جزئی از عشق است!

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۵م, ۱۳۸۸ ۳:۱۴ ب.ظ:

    و او خود عاشق است و خود شور است در دلها و خدایی اش ما را کفایت میکند و عشق یعنی زیبا دیدن و چه طعمی دارد صبر جمیل!

  5. ۵ اسفند ۱۳۸۸ در ۰۶:۵۶ | #5

    سلام دوست عزیز …
    الهی درک
    الهی چشم بینا
    الهی گوش شنوا
    الهی سینه ای صبور
    الهی زبانی گویا …

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۵م, ۱۳۸۸ ۳:۱۱ ب.ظ:

    الهی الهی الهی
    حکم آنچه تو فرمایی..

  6. ۵ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۴:۲۵ | #6

    بارها شده که شده ام آدمی که به چنان بی حسی رسیده است که از ساده ترین فرآیند فکری عاجز است!
    مشکل چیست که وقتی به بی حسی می رسیم تفکر هم مشکل پیدا می کند و وقتی لایعقل می شویم حس؟
    عجیب است، وقتی به قاضی عقل می گویم فریبی در کار حس نیست می گوید: به فریبِ حس مشرک نشو!
    با حس که پیش می روم به عقل بهتان می زند!
    منگم، شده ام همان آدم که به چنان بی حسی …
    صبور نیستم، با من بگو!

    Reza Rashidi پاسخ در تاريخ اسفند ۵م, ۱۳۸۸ ۳:۰۷ ب.ظ:

    او که در دام افیون است نیز گاه حس را بی حس می کند!
    حس را باید حلال لال لال لال لال لال لال کرد!
    چیست این حکایت سمیع قبل از بصیر!
    بازی است آیا در زیبایی در کلام!
    ….
    این زمان بگذار تا وقت دگر..

  7. ۵ اسفند ۱۳۸۸ در ۲۱:۲۸ | #7

    با سلام و درود فراوان بر شما دوست عزیز و گرامی و قلم توانمندتان و آرزوی تندرستی و سعادتمندی شما در تمامی مراحل زندگانی ، باستحضار حضرت عالی میرساند با توجه به نزدیک شدن فصل بهار و اندکی زمانی تا حلول سال نو کلبه درویشی حقیر با مطلبی آموزنده با عنوان. ..”.. اعتماد بنفس انرژی درونی ماست ؟.”…بروز شده است ..خوشحال خواهم شد دیدن کنید و نظرات ارزشمند خود را مرقوم فرمائید ، مثل همیشه منتظر قدمهای سبز و حضور گرمتان هستم …در تو امید فراوان دیده ام.. ..نغمه های شاد و خوش الحان دیده ام …گر نگاهت از شکوفایی تهی است …در وجودت شعله های زندگی است …قلب تو روشن تر از آیینه است …شوق و شور زندگی در سینه تواست…..درپناه حق و خدا نگهدارتان

  8. مهتاب
    ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ در ۲۱:۵۱ | #8

    اندکی صبر…سحر نزدیک است….هنوز صبر هستم در امتداد شکر…وقتش که شد می گویی ..میدانم!!!!!!!!!

  9. مهتاب
    ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ در ۰۸:۲۵ | #9

    ممنونم بسیار بسیار…

  1. بدون بازتاب