بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘اخلاص’

ادراک در حمد

۱۸ اسفند ۱۳۸۸ Reza Rashidi ۹ دیدگاه

 

 

گفت با تو از  آگاهی  گفتم و از ادراک در کوزه  و از ادراک در حس، از کژ و مژ گفتم  و از حال حلال، از عقل گفتم و مرز های محدود به آن، اما براستی  حکایت حس و ادراک و عقل چیست؟
منتهای ادراک کجاست؟
منتهای عقل کجاست؟
آیا منتهای عقل جنون است!؟
آنچه عقل را به جنون می کشاند چیست؟
چرا در آنجا که گمان می رود که مرز اندیشه است، می رسیم به جنون!؟
در آن سوی مرز، چه هست مگر؟
در مرزها اغلب تداخل هست. اما چیست که تداخل اش با ادراک حسی، سند هایی را به عقل ارجاع میدهد که
عقل در مُهر کردن آن لنگ می شود!؟

چیست که چنان قدرتمند است که اندک تداخل اش عقل را به جنون می کشد؟

عقل آنچه را حس جارو کرده، مُهر می کند و سند می سازد تا به آن استناد می کند.  اما با تداخلی از آن سوی مرزهای حسی، عقل تمام اسنادِ از پیش مُهر کرده را می گردد، چیزی نمی یابد، سند را بر می گرداند به حس، حس مسخ می شود در ارسال پاسخ و عقل بر می گردد به نقطه ی صفر خویش، به جنون!!

به جنون!!

به راستی در آن سوی مرزهای حس حیوانی چیست؟

آدمی ابزار می سازد و حس حیوانی هر روز به مدد ابزار، دقیق تر می شود. مرزهای این دقت کجاست؟
آیا ادراک به مدد دقت ابزار پا به سرزمین ناشناخته در ماورای مرزهای محسوس خواهد گذاشت؟

 …
..
.
 گفتم چه کنم !؟ ابزار بسازم!؟
گفت نه! بر حس خود مسلط شو!
گفتم چگونه؟
گفت حس ات را حلال کن!
گفتم چگونه؟
گفت مراقب باش به آنچه که میخوری!
گفتم چگونه؟
گفت با پنچ حس خود حرام نخور!
گفتم چگونه؟
گفت گفتگو نکن!
گفتم با که؟
گفت با آن که یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ !
گفتم چگونه؟
گفت! به قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ!
گفتم چگونه؟
گفت به حمد!

گفتم….

گفت اگر اهل دلی همین یک اشارت تو را کافی ست که چگونه اول و آخر  را در ناس و حمد به هم چفت کرده!
حمد بگو!

حمد یعنی گفتگو با او. آدمی همواره در گفتگو با خویش است. مگر آنگاه که حمد می گوید. حمد حس تو را حلال می کند. پرهیز میکنی که نکند چشم کج ببیند، نکند گوش کج بشنود، نکند زبان کج بچرخد! حلال که شدی کجی در کار نخواهد ماند تا کج ات کند.

 گفتم با من از نشانه ها بگو!

 گفت حس حلال منجر به اخلاص در عمل می شود. گفتگوی تو را خاموش می کند، او را در یاد تو می نشاند. با یاد او آنگاه حس، سند های معتبر می فرستد به عقل، سند هایی از جنس جنون لیلی، سندهایی با طعم عشق. عقل، طعم عشق می گیرد و تو چه می دانی عقل عشق یعنی چه!؟

 حس حیوانی در پی قضاوت است. در پی چگونه و چرا، پرسیدن است. در پی چیره شدن است. حس حلال شناور است، مطمئن است، بی آنکه بپرسد، بی آنکه گلایه کند، حس حلال یعنی ادراک خویشتن در ناشناخته ای بی کران.

ناشناخته ی بیکران آن جایی ست که از آن آمده ای. تو را حس داد تا خود را ادراک کنی در برابر آن گستره ی ناب، تو اما حس را گماشتی به آنچه که او سوگند خورده که بازیچه ای بیش نیست.

 شاید باور نکنی، شاید دیوانه ام بخوانی اما هیچ چیز جز حمد حس تو را حلال نمی کند. تو غرق در هیا هویی و هیچ چیز همانند حمد تو را خاموش نمی کند، چنان خاموش که بشنوی پیغامی را که مدام تو را می خواند که فلانی کجا میروی!؟ نرو ! برگرد! مرا بخوان تا بخواهمت که نخوانده ای  و  چنین تو را می خوانم، بی آنکه خواب مرا در رباید، بی آنکه لحظه ای درنگ کنم!

 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی جهات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دانک کدخدات منم( مولانا)

 

غلامرضا رشیدی
اسفند۸۸

 

 

 

 پی نوشت:

دی خیال تو بیامد به در خانه دل
در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو
گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی
گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری
آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیاه هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت
جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو
مولانا 

 

  • Share/Bookmark

عمل

۲۳ دی ۱۳۸۸ Reza Rashidi بدون دیدگاه

 

 

گفتم با من از عمل بگو!

گفت عمل در وادی گفتگو نیست!

 

گفتم من تشنه عملم کجا لب بر آب زنم؟

گفت تشنه گفتگویی تو، آمده ای که بشنوی. اگر هیچ نگویم تشنه می مانی و اگر سخن بگویم، عطش تو فرو می نشیند. این خود سند است بر آنچه گفتم.

 

گفتم مرا عمل بیاموز هرگونه که میدانی!

گفت عمل را جز به عمل نمی توان آموخت.

 

گفتم چه کنم پس. مسلمانم از کجا پای در وادی عمل بگذارم.

گفت از آنجا که تو را می خواند که بشتاب به سوی رستگاری!

 

گفتم آیا نماز مرا به وادی عمل می کشد، آیا راستی، انفاق، ایثار و… مرا به وادی عمل می کشانند.

گفت تشنه ی گفتگویی پس بشنو:

 

عمل مجموعه ای از رفتار یا حرکات نیست! اینها که گفتی همه ظرفند برای عمل اگر در آنها اخلاص باشد. راستگویی ظرف است. جامی ست که در آن می توان شراب عمل نوشید. نماز جام است! ظاهر است! عمل اما شهدی ست که در این جام می توان ریخت! هیچ ندیده ای که از روی ریا کسی نماز بگزارد!؟ این ظرفی تهی ست، یا شرابی مسموم در آن است، یا مجموعه ای از حرکات است. راستی نیز چنین است. ایثار نیز چنین است. اینها که می گویی همه ظرفند.

 می ترسم رهزنی کنم در این گفته اما گاه در گناهی شهد عمل نهفته است مثال بکری هست که شاهی جمع غلامان را فرا خواند و در میان غلامان یکی به شاه بسیار نزدیک و خاص بود. غلامان جام بدست بودند که شاه آمد. آن غلام خاص چون شاه بدید دست و دلش لرزید جام از دستش افتاد و شکست. غلامان دگر چو او را خاص می دانستند به متابعتش جام ها بر زمین رها کرده شکستند. شاه گفت این چه کار بود که جام های گرانبها به یکباره شکستید؟ عذر آوردند که چون او چنان کرد گمان بردیم که رسم است و به جا آوردیم!!

 شاه بر  آنان غضب راند که آن جام به عشق من از دست او رها شد! این من بودم که آن جام را شکستم! (۱)

 اینجنین است که نماز ریایی گناه و شکستن جام شاهی مباح است!

 

گفتم پس بر این نماز من چه امید؟ شهدی در آن هست آیا؟

 

گفت آری به اخلاص در آن، راهِ عمل گشوده می گردد. سوی معراج میروی، محمد (ص) ستوده و چابک بود، به شبی رفت، پای چلاق تو به چهل سال رود تا کعبه، لاجرم خواهی رسید این بهتر که حتی چلاق نباشی اما سوی ترکستان روی که هرگز به مقصود نخواهی رسید!

 

در این حالات که بر شمردی اخلاص پیشه کن تا راه عمل گشوده گردد.نمازی هست که بر عادت ثواب می خوانی، ترتیب به جای می آوری که در رکوع و سجود می شوی اما در عمل نمازی هست که الله اکبر اذانی خاشعت می کند و لا اله الا الله اش تسلیمت می کند، که حی علی فلاحی می کِشدت به سوی خویش و حی علی الصلوة ی به اقامه می برد تو را، طاقت نمی آوری بر حمد و سوره که بر رکوع میروی و عمل با تو چنان می کند که سر به خاک می نهی  و لا قوة الا بالله  است که دوباره بر پا می شوی و تو را به خودت توان برخاستن نیست…

 این حالات را محال است که کسی در گفتگو بیاموزدت. به گفتگو ظاهر را می گویند که تیر را در گاه نماز باید از بدن بیرون کشید. باطن را باید در عمل ادراک کرد.

 

گفتم قرآن گفتگوی معبود است و عبد آیا گفتگوی چنین مرا به وادی عمل می کشاند.

گفت عمل حاصل ارتباط با آگاهی ناب است. آگاهی ناب شگفت و شگرف و وصف ناپذیر است. آگاهی ناب، عمل در عمل است پی در پی و خارج از توان ادارک آدمی، انا انزلنا یعنی فرو فرستادیم در ظرف ادراک آدمی اما فرقی عظیم هست اینجا در آن مثال جام و شراب. جامی نیست که چشمه است اینجا و کوثر است و زمزم است. چنان نیست که تو در آن  چو  آن جام شراب ریزی یا سراب، چشمه ی جوشان است. متصل به آگاهی ناب است. هرچه بنوشی تهی نمی شود. کلماتش زاده عمل است. میدان عمل باز کنی بی آنکه بدانی در تو منجر به عمل می شوند. شنیدنش منجر به عمل می شود. دیدنش به آن لفظ که نازل شده منجر به عمل می شود. چهل روز به اخلاص در اختیارش باش، به صوتی دلنواز گوش جان  به او بسپار  و به چشم خط به خطش را دنبال کن، تو را خواهد برد تا دروازه عمل!

 

گفتم در وادی عمل چه می بینم؟

گفت انعکاسش را در خویش، بی آنکه شاهدی باشد جز تو. حضور را ادراک خواهی کرد.نماز معراج است را خواهی دانست.کلمه را خواهی دانست و الفقر فخری را  و خضوع را در نگفتن ِمن عرف نفسی و در تو تمنای گفتگو با غیر او رنگ خواهد باخت و…

 

هر دو به یکباره ساکت شدیم، گویی یکی شدیم/هستیم!

 

غلامرضا رشیدی

دی ۸۸

 

(۱)    حکایت نقل به مضنون از مولانا در فیه ما فی

(۲)    به نصیحت فرزانه ای سعی بر ساده گویی شد در این نوشته.

(۳)    هزار حرف ناگفته ماند!

(۴)    هر گفته را هزار شرح دارم در دل!

(۵)    ….

 

 

  • Share/Bookmark