بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘شکار’

هفت وادی

۱۴ بهمن ۱۳۸۸ Reza Rashidi ۱۰ دیدگاه

گفتم از گفتگو می گریزی؟

گفت هر لحظه در حالی نو ام. در دمی نَفَسم آتش است، سخن بگوییم، می سوزانمت. پرهیز می کنم به خاموشی. اینک اما در حرف مقیمم به مستی. بگو تا بگویمت!

گفتم عارفانی از هفت وادی سخن رانده اند. از رستگاری! از سفر گفته اند. از ابتدا به انتها. از هفت شهر، هر یک از کران تا کرانش ناپیدا!

گفت بیا تا با تو بگویم از آن که خیر من الف شهر!

گفت نوششان باد آن جام ها که نوشیدند آن عارفان در طریق عشق. حکایت خود تحریر کرده اند آنان. بیا تا ما نیز حکایت خویش یادگار کنیم که حکایت اوست، بیا که تکرار کنیم که منعمی ما را لقمه ای خوراند که هفت کران بیکران را به نیم یک نفس، در شکار نخجیر رفتیم و  به نیمه دیگر نفس برگشتیم.

گفتم وادی نخست نه آیا طلب بود که تو را برد تا شکارگاه؟

گفت سالک بیچاره، طلب چه میدانست چیست؟ وادی نخست یک کلمه بود. یک واژه!

ما را آموخت که بگو!

گفتیم و هستی مان واژگون شد. به لحظه ای برد ما را تا مرز ناشناخته در مرز واژه ای دیگر. اگر این مرز نو را وادی نو بنامی، نامی جز «ناشناخته» زیبنده ی آن نیست.

گفتم پس عشق چه می شود؟ معرفت چه می شود؟ استغنا، توحید، حیرت، فنا چه می شود؟

گفت بر مدار دایره ای رفته ام و باز گشته ام، نرفته ام، که برد مرا و پرسید چه می کنی؟ مختاری! گدایی کردم که برگردم!

جایی برای رفتن نیست!

همانجا که هستی در حضوری!

مشکل آن است که در پی معنایی و آن بکر ناب در معنا نمی گنجد. هزار بار گفته ام که آدمی قاب می سازد.محدود می کند در قاب تا معنا کند. آن بکر ناب در قاب نمی گنجد.

هفت شهر ساخته اند قاب_گونه تا عشق را، توحید را معنا کنند.

جایی برای رفتن نیست!

هستی در قبض و بسط است. گمان میکنی که جابجا می شوی!

سرگردان شهر به شهر مشو. در پی رستگاری اگر هستی، متابعت او کن که گفت بگو خدایی نیست، جز خدایی که نیست جز او، تا رستگار شوی!

آن فنای شهر هفتم همانجاست که از آن آمده ای. معدوم بودی در آن. تو را فرصت ادراک داد. به فیض خویش که قادر به ادارک خویش بود، تو را به ادراک، منعم گردانید. تو را گفت باش، پس پدید آمدی و پاسخ دادی به اقرار در بندگی. مغتنم شمُر این فرصت کوتاه را به بندگی.

این شهر ها که گفته اند را هزار هزار به یک شب گشته ام. جای آدمی آنجاست که حمد می گوید. آدمی در ناشناخته گم بود. حمد می گوید که به ادارک، پیدا شده. او که از حمد خود محمد شد در ناشناخته گم نمی شود. این منتهای فیض است.

آن الف و لام بر سوره دوم . خود کتابی مفصل است بر میمِ معرفه که بر حمد از آن سوره نخست آمد و محمد بود.
مستم، به مستی به کوچه بیایم مرا سنگ می زنند اطفال. خاموش کنم بهتر است!

حمد آن باشد که محمودت کند!

سجده آن باشد که مسجودت کند!

و شیطان سجده نکرد و گفت من از آتشم و آتشش دامن گیر آنانی شده که سجده نکردند و از آتش هم نبودند!

غلامرضا رشیدی
بهمن۸۸

پی نوشت:

هر چه صید دلبران کردم به ناز

چشم صیادم طمع آورد باز

یک دو روزی عاشقی کردم به جهد

یک دو روزی بعد بگذشتم ز عهد

پیر عشقی در برم روزی نشت

گفتنی ها گفت  و زنجیرم گسست

هم بدانستم که سر عشق چیست

هم بدانستم که مرد راه کیست….

عشق آن باشد که نآید در کلام

صید آن باشد که بگریزد ز دام

باده آن باشد که بر بادت کند

بیستون گردی  و فرهادت کند

جام آن باشد که چون گیری به دست

دو جهان بینی درآن در قبض و بسط

لیلی آن باشد که مجنونت کند

گر چوموسی باشی افسونت کن…

غلامرضا رشیدی
پاییز ۸۲

  • Share/Bookmark

عادت

۳ بهمن ۱۳۸۸ Reza Rashidi ۵ دیدگاه

 

 

در شکارگاه دیدمش مشتاق بود.

گفتم چه میکنی اینجا؟

گفت اینجا هستم تا بیاموزم  رسوم شکار را.

گفتم در تو شوق می بینم!

گفت بسیار مشتاقم.

گفتم اشتیاق را به آموختن رسوم شکار مسوزان! حیف است! این شوق تورا می برد تا آنجا که پَر فرشته، پر نمی کشد!

گفت ندانسته پا به بیراه نمی برم!؟

گفتم  دانسته ای که تا شکار گاه آمده ای. اینجا اما رسمی نیست. اینجا نه بو داری، نه جای پا، نه رسم، حتی دیده هم نمی شوی.شکار می شوی غیر این باشی!

گفت این که گفی آیا خود نوعی رسم نیست.

گفتم اینجا یک رسم هست فقط، آن هم رسم بی رسمی ست.

گفت رسم بی رسمی یعنی چه؟

گفتم یعنی شناوری. این ها که تو  می آموزی. سنگین ات می کنند. عادت می آموزند به تو! شناور نمی مانی با آنها.

هر که سنگینِ عادت شد، شکار است نه شکارچی!

عادت یعنی جای پایت که هیچ، مسیر گذرت هم معلوم است! شکار از گذر تو می رمد و شکارچیِانِ دیگر بر گذرت کمین خواهند نهاد! و بی شک شکار خواهی شد.

گفت عادت مرا چابک می کند. کار نیکو کردن از پر کردن است! راه را بر من سهل می کند. خواهم دانست که کجا هستم، چه می کنم و کجا خواهم رفت!

گفتم اینها سهم کسی است که در او شوق نیست. وصف عیش می کنند تا پایش به شکار کشند. شوقِ تو را، اما، وصف، سیر نمی کند. باید تن به عمل بکشی. در عمل وقتی چشم در چشم شکار می شوی خواهی دانست که آنچه آموخته ای از فنون شکار، به هیچ کار نمی آیند. اگر جان سالم به در بری خواهی دانست که باید فراموش کنی آنچه در ذهن داری  و چه سخت است آنگاه، ترک عادت! مریض ات می کند.

سالها طول خواهد کشید تا آنچه را که سالها آموخته ای و بر دوش خود نهاده ای به رسم عادت، از دوش خود برداری!

گفت باور کنم!؟

گفتم در چشمانت اشک هست.آن نیزه که بدست داری با اشکی که به چشم داری خطا خواهد رفت. آن نیزه، آنِ اوست که چشمش خشک است! چشم خشک به کار شکار خرگوش می آید. شوق تو، از برای شکار ناب آمده است! شکار ناب عاشق چشم ترت می شود. نیزه ات را فراموش کن!

شوق که داری. دلت که بلرزد اشکی در چشمت جاری می شود که حجاب می شود دیدن را تا باز نمانی از دیدنِ دیدنی های بکر! نیزه ات را فراموش کن! دلت را بیاور!

 

گریان گفت… ، مرا پندی ده تا پناهم باشد.

گفتم در شکار گاه هرگاه اشک چشمت خشکید فکر شکارِ ناب را از سر بدر کن! برگرد پشتِ در دلت و در بزن دوباره.

بر در بزن و چنان زاری کن تا چشمت تر شود. هشیار باش اما، اشکی که چشمت را مست نکند و تو را شناور نکند در خود، اشک عادت است، کورت می کند این عادت! شوق تو را می میراند!

 شکار شغالت می کند!

 

غلامرضا رشیدی
بهمن ۸۸

 

 

 

  • Share/Bookmark