بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘مست’

محمد رسول الله

۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ Reza Rashidi ۱۵ دیدگاه

 

گویند بایزید سرآمد عارفان دوران خویش بوده است. حکایت بایزید را شنیده ایم که سبحانی ما اعظم شانی گفت و در جایی دیگر در دیدار شمس و مولانا به روایتی حکایت کرده اند که ادعای بایزید، باب گفتگوی بین مرید و مراد را باز کرد. که این چه جسارت بود از بایزید، حال آن که محمد(ص) که در شان وی خطاب آمد که لولاک لما خلقت الافلاک، بر زبانش سبحان الله بوده است!؟

حکایت بایزید چه افسانه باشد، چه واقعی، پاسخی حکیمانه می یابد در گفتگوی بین مرید و مراد که محمد (ص) دریا نوش بود و نه آن بود که به قطره ای از خود بی خود شود چون بایزید!

این روز ها گرم است بازار عارفان یک شبه بی خود شده، که در حرف، بایزید به گَرد آنها نمی رسد حال آنکه حتی بویی از آن قطره که بایزید خورده بود به مشام شان نرسیده و چنین بدمستی می کنند.
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات/هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد/حافظ/

در سویی دگر اما شاگردان مکتب محمد( ص) جام به جام می نوشند و کسی از سرمستی آنها خبر نمی شود که و َالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ و قول حافظ، اگر بر صدر نمی نشینند ز عالی مشربی آنهاست. انسانهای بی مدعا که وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ از لغو دور اند و رعایت می کنند پیمان را و امانت را، و چه رازی ست در مومنون به عدد ۲۳ در عدد آیه ۱۴ که در پایانش ختم می شود به فتبارک الله احسن الخالقین!

بوی خدا بویی خوش است که مشام مخلوق را می نوازد. شیطان، چندان که به بوی خدا دام می نهد به نام خود توان رهزنی ندارد. گندم می نمایاند، جو می فروشد!
گندم می نمایاند به قیمتی ارزان تر و مشتری فی واقع جو می برد به قیمت گزاف!

از گروهی که سینه چاک کرده و در پی گروه نخست روانند می پرسم، براستی از محمد (ص) که سر سلسه عارفان واصل چه می دانیم؟

به خدا سوگند که اگر از میم محمد(ص)، بویی بر مشامی رسد، در دو عالم چنان مست شود که نه گندم خواهد، نه جو!

کسی در همه عالم نیست که بتواند وصف او گوید که با همه عالم برابری کرده و برتر است که بنده است به سند محکم الهی درکلام الله که محمد رسول خدا و بنده ی خداست و ما چه می دانیم بندگی یعنی چه!
و ما چه می دانیم محمد یعنی چه!
معنای کلمه را حتی نمی دانیم!
و ما چه می دانیم لولاک لما خلقت الافلاک یعنی چه!
ما که بر سر پیمان نمانده ایم چه می دانیم عصاره ی هستی یعنی چه!
ما چه می دانیم سهل و سلام یعنی چه!
چه می دانیم تسلیم، مسلمانی، اسلام، یعنی چه!
گاه از این سو افتاده ایم، گاه از آن سو!
ما چه می دانیم تعادل یعنی چه!

می گفت یکی خربزه نمی خورد. گفتند چرا نمی خوری؟ گفت نمی دانم محمد(ص) چگونه خربزه می خورده تا متابعت او کنم! بر آشفتد بر او که محمد(ص) به معراج رفت. متابعت محمد (ص) می کنی به معراج شو !!

ما چه می دانیم متابعت محمد(ص) یعنی چه! معراج یعنی چه!
چه می دانیم چرا محمد(ص) به معراج رفت!
چه می دانیم چرا از آن مقام قرب برگشت!
ما براستی چه میدانیم!؟
اگر می دانستیم کیسه گندم ما جو نبود!!

گفتم چرا مدعیان چنین فراوان اند!؟
گفت آن چه ناب است، نایاب است!
گفتم نسبت ناب با نایاب چیست؟
گفت هرچه ناب تر، نایاب تر، کمیاب تر!

سلام و صلوات بر محمد(ص) که وصفش در کلام نمی آید. بر او که نابِ ناب آفرینش است. سلام و صلوات بر او که نابِ سلام و تسلیم را هدیه آورد بر دل های مشتاق و فرصت دوباره داد بر فرزند آدم تا بر پیمان خویش وفا کند تا باز نماند از عاشقی که هر آنکه سالکِ طریقت عاشقی ست، وی را عشق محمد بس است و آل محمد.

غلامرضا رشیدی
اردیبهشت۸۹

پی نوشت:

چندی پیش برای دیوانه که گلایه می کرد از مدعای مدعیان نوشته بودم:

فرمود: وَعَلَى اللّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ…
و به عهده خداست بیان راهى که مستقیم است و بعضى از راهها منحرف است و اگر خدا مى خواست راهنمائى مى کرد همه شما را.

کالای تقلبی را هر بار نمی توان فروخت. به محک تجربه است که مبدل، سیاه روی می شود.
در هزار من یزید عشق یکی بایزید نمی شود. بگذار هرکس قیمت خود را بگوید. دلگیر نباش، دلشاد باش که خریداران عشق پر شمارند. ارزان خریدنشان را به حساب وسع تنگ آدمی بگذار. دلشاد باش!
جهان رو به روشنایی ست!
نا آشنا نیستیم با این بازی های بازاری که او خود دنیا را بازیچه خواند!
بیا بازی کنیم تا بزرگتر که شدیم از پنچ سالگی مان خاطره داشته باشیم!!!

  • Share/Bookmark

تزکیه

۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ Reza Rashidi ۱۰ دیدگاه

 

 

گفتم معرفتی که در درمان جسم من به گِل مانده، چاره ساز روح من نخواهد بود.
گفت کدام طبیب چاره کرده درد تو را!؟

گفتم انتظار از توست که سخن از چاره های روح آدمی بر زبان داری!
آنگاه که از فربه شدن گفتی، روح مرا می گفتی یا جسم مرا!؟
در کلام تو اگر مرهمی بر درد جسم نباشد، درمان و تعالی روح، مدعایی بیش نیست!

 گفت نسبت جسم با روح را میدانی؟
گفتم می دانم، تن حمال روح است. حمار است تن، افسارش به دست روح!
گفت این حرف امروز توست! عمری افسار روح به جسم داده ای، سواری کرده! اکنون روح، تن را افسار زده، تن چموشی می کند تا رامش نکنی، ناسازگاری می کند!
گفتم بیست سال از افسانه ما گذشته است. بیست سال!
کو آن لجام تا بر دهانه زنم تا آرامش کنم!

گفت بیست سال کودکی کرده ای! بازی کرده ای! آنجا که تازه دهان باز می کنی، دهانه و لجام معنا می یابد!
عادت کرده به بازی کردن، عادت کرده به سواری! پیاده نمی شود! سواری نمی دهد! شلاقش می زنی! درد می کشد! درد می کشی!

گفتم می کُشی مرا به حرف، بگو در من چه غوغایی بر پاست؟
گفت روح لطیف و سبک است. تن کثیف و سنگین است. تا آن جا که افسار بدست تن است، روح بدنبالش می رود. تن کثیف تر می شود و سنگین تر  و چنان می شود که از لطافت روح در آن هیچ اثری نمی ماند و تن لاجرم خواهد مرد!

 گفتم افسار به دست روح دادم، پس چرا چنین شد!؟ بیمار چه ام!؟
گفت تن غلیظ و سنگین است. روح رقیق و سبک. تن همپای روح نمی شود در رفتن، باید که رقیق و سبک شود. راه دیگر آن که روح چنان توانا، چابک و زبر دست شود در سواری، که تن را به هرجا که بخواهد، بکشاند، کشاندی!
دیگر آنکه در زمین پیچکی می روید عشق اش می نامند. گاه بر پای آدمی زاده ای می پیچد و رهایش نمی کند. جسم را در خود به اسارت می گیرد و افسار روح رها می شود!

روح سبکبار، قصد پرواز می کند و تن، پای در زنجیر، مستهلک می شود! هیچ در عشق های آدمیان، مجنونِ روی زرد ندیده ای!؟ طبیب بیاوری بگوید روانش پریشان است!

گفتم از حکایت من دور شدی!
 گفت حکایت تو را می گویم. از قوت روح چیزی در  تن جاری می شود که از غلظت تن می کاهد.  رقیق اش می کند تا چنان لطیف شود تا همپای روح گردد. گاه آرام آرام تن رقیق می شود و تعادل چنان برقرار است که از تحمل تن گذر نمی کند. گاه روح بیقرار است، شلاق می زند بر حمال خویش و بار از طاقت مسکینِ تن فرا تر میرود. در این حال، جنون آنی، حتی مرگ آنی، دور از ذهن نیست.

گفتم چرا؟
گفت روح پا در دایره ای دیگر می گذارد. جسم اگر در همین دایره ای که هست بماند، او را چو دیوانگان می پنداری که گاه گاه حرفهای نغز و نو می گوید، گاه می خندد، گاه می گرید. تظاهراتی خواهد داشت چون مستانی که بیش از حد نوشیده اند. اگر غلظت تن بیش از حد باشد، جسم به دایره ای در برون پرت شده، در جا خواهد مُرد. طبیب بیاوری خواهد گفت که قلب یا مغز از کار باز مانده است!

گفتم چه کنم؟
گفت افراط نکن بسانِ روزی که در تفریط بودی.

گفتم تن از این سو می کشد، روح از آن سوی، افراط و تفریط ام کجاست؟
گفت تزکیه پیشه کن تا تن را سبک کنی تا همپای روح شود، روح را نیز چنان بیقرار نکن که پای بر طاقت تن بگذارد.

 خوردن و خواب را کشته ای، تو را به خونخواهی خواهند کشت!
روح رها می شود در ضعف تن، جنس لطیف دارد، جابجا می شود. ادراکاتی دیگر می یابد، قهار باشی و نمیری، مجنون می شوی. نان و حلوا گر چه دام است، جایی اما، تکیه گاه است، سپر است، دستگیره است تا پرتاب نشوی در ادراکات لایتنهایی در جهانهای موازی!

 رها کنی خود را، گم می شوی در ناکجای ناکجا! هیچ می شوی! نه آن هیچی که سالکان در پی آنند، آنگونه هیچ می شوی، که گم بودی در عدم. سالکان در پی آنگونه هیچ اند که تن را رقیق می کند تا روح را قوت بخشند. تن را سبک می کنند تا همپای روح شود. تن های سبک روح را فربه می کنند. تن های سبک درد نمی کشند. تن های سبک چنان لطیف می شوند که پس از مرگ حتی متلاشی نمی شوند. آنچه متلاشی می شود فضله ی روح است، الباقی هزار سال هم که بگذرد در دایره ی خویش می ماند و مرتب دو نیم می شود. لطیف آن به دایره ای در درون و کثیفی اگر مانده باشد در آن به دایره هایی در برون می پیوندد. آن تن که در او تزکیه نیست، جمله فضله می شود. گاه تن زنده است هنوز اما از غلظت گند کرده تکه هایی از آن متلاشی می شود. آن تن که از تزکیه مطهر شود، نفس اش شفاست، نگاهش، صدایش، لمس اش شفاست.تن که مطهر شد چیزهایی را لمس می کند، می شنود، می بیند که تن کثیف و سنگین در خیال هم هرگز چنان نخواهد کرد.

 …
..

.

گفتم و گفت و گفت گفت و گفت. دیوانه ام میکند! همپای او نیستم از بس که لطیف است! از بس که من …

 

 

غلامرضا رشیدی
اردیبهشت ۸۹

 

پی نوشت:
کلمات تنها در متن معتبرند.

 

 

 

  • Share/Bookmark