بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘گفتگو’

ذکر

۱۳ شهریور ۱۳۸۹ Reza Rashidi ۷ دیدگاه

 

گفتم با من از ذکر بگو!

گفت ذکر ابتدایِ انا و انتهای انزلناست، ابتدایِ انا و انتهای اناست، ابتدایِ انزلنا و انتهای انزلناست.
گفت ذکر، ابتدایِ ابتداست، الف است در الف و لام و میم، ابتدای الله و ابتدای طریق سیر است.
گفت ذکر را فرستاده و آن را ضامن است، فرستاد در انزلنا و ضامن شد به انا!

گفتم مرا ذکر بیاموز!

گفت سالک سوگند یاد کرد که چون ذکر آموخت، گشاده دستی کند در آموختن آن به دیگران و بشکند حدیث مکرر خاموشی سالکان را که ذکر را در رمز و راز پیچیده و عاقبت هم باز طریق خاموشی پیشه می کردند به یک جمله که درویشی و خاموشی!
آنگاه که سالک ذکر را آموخت، در او آن توان نبود که بر سوگند خویش بماند، پس عهد بشکست و استغار کرد که اگر دریا ها مرکب و درختان قلم می شدند کفایت نمی کردند در بیان ذکر و بار از طاقت مسکین فزون بود.

گفتم سالک چگونه ذکر را آموخت؟

گفت به حمد!

گفتم چگونه؟

گفت بدانسان که الف در انزلنا، حمد را احمد و میمِ در حمد مکرر آن را محمد کرد.

گفتم الف یعنی چه؟

گفت یعنی از آسمان به زمین!
یعنی انزلنا!

گفتم لام؟

گفت حرف همراهی ست در نزول و عروج!

گفتم بیاموز مرا!

گفت آموختنی در کار نیست! هرچه هست دانستن است، ناب و بیواسطه و بی پایان!

گفتم، دانستنی به زبان آوردنی ست!

گفت باور نکنی شاید، هیچ در زبان نمی آید. آن چه در زبان است، وهم آدمی ست، وحی آن است که حی، و حی آن است که زنده در جوش و خروش است و هر لحظه به صورتی نو است. او که در پی آموختن است، محصور می کند خود را در یک لحظه در وهمی از یک صورت از بینهایت صورِ لا تصور!!

گفتم گفتی و هیچ نگفتی از ذکر!؟

گفت در حمد که باشی اولین کلمه که می گویی ذکر است! دومین کلمه ذکر است! سومین ذکر است، چهارم ذکر،
هرچه که بگویی ذکر است. هرچه بگویی حمد است. و حمد ذکر است و تو چه می دانی حمد یعنی چه و محمد یعنی چه!؟ …و تو از باطن کلمات چه می دانی؟ و من از باطن کلمات چه بگویم که چنان دوباره در کلمات بیایید که تو بدانی که چه میگویم!!
همه ی هستی یک کلمه است. یک حرف است. یک الف است. یک نقطه است. الباقی همه شرح است. شرح است که آن نقطه متجلی شده را بدانی. شریعت، شرحِ مشروح است که بگوید الف در انزلنا یعنی چه!
چگونه شرح دهم من این ناگفته ی بکر را!؟
که هیچ چیز حتی شبیه آن نیست!!
این الف و لام در آیه و سوره نخست، چه می کنند با حمد در الحمد؟ چه کسی مخلوق را حمد آموخت؟
این الف و لام در سوره دوم چه نسبتی دارند با میم؟ میم چه نسبتی دارد با حمد؟
چیزهایی هست که زبان دربیانشان نمی چرخید!
آدمی قلم بدست گرفت و آنجا که زبان نمی چرخید، قلم را چرخاند!
قلم چرخان شد در قالب حروف به رقص، چرخان شو، رقصان شو، ذکر در تو جاری خواهد شد بی آنکه پیشتر جایی آن را شنیده باشی، بی آنکه بتوانی آن را باز گو کنی!!

 

غلامرضا رشیدی
شهریور۸۹

 

 

 

  • Share/Bookmark

پرّان

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ Reza Rashidi ۴ دیدگاه

 

 

 

گفت سالکی دیدم بر هوا می رفت!
اشاره کردم، فرود آمد!

گفتم چگونه بر هوا  میروی!؟
گفت بدانسان که فرود آمدم!

گفتم چگونه فرود آمدی!؟
گفت خواندی مرا، فرود آمدم! پیش از تو پروانه ای مرا خواند، به پرواز آمدم!

گفتم کدام استاد تو را چنین آموخت؟
گفت تسلیم اویم، هر لحظه مرا استادی دیگر  است. نو به نو!

گفتم چگونه ای در پرواز!؟
گفت در تعادل!

گفتم تعادل یعنی چه؟
گفت تعادل آن است که به آن زنده ای!

گفتم چگونه زنده ام؟
گفت به جمع اضداد!

گفتم اضداد یعنی چه؟
گفت یعنی دو سر یک رشته!

گفتم رشته یعنی چه؟
گفت هر رشته یک تجلی است!

گفتم مثال بزن.
گفت آگاهی یک رشته است!

گفتم اضداد آن کدام است؟
گفت آگاهی ناب و ناآگاهی ناب!

گفتم نا آگاهی ، چگونه ناب است!؟
گفت از جنس آگاهی است.

گفتم این جملات را به چه مستند می کنی!؟
گفت لحظه ای پیشتر نمی دانستنم اینها را!!
از دیدن تو این کلمات در من جوشید. استاد من شدی در این لحظه!!

گفتم با این آموخته ها چه می کنی؟
گفت عمل می می کنم!

گفتم عمل یعنی چه؟
گفت یعنی شکار بکر چنان که نتوانی وصف اش کنی!

گفتم نشانم بده!
گفت نشانی می دهم!
مترصد یک فرصت باش!

گفتم چگونه فرصتی؟
گفت چیزی بی سبب که تو را به وجد می آورد، نا خودآگاه!

گفتم چه چیزی؟
گفت نسیمی بیگاه، ناله ی سازی موزون…

گفتم چه کنم با آنها!؟
گفت ابتدا صدا می آید! صدا را گوش کن!
گوش کن! می شنوی!؟

گفتم شنیدن !!
هیچ نگفت و پرّان شد و رفت!!

 

 

 غلامرضا رشیدی
اردیبهشت۸۹

 

 

 

  پی نوشت:

 چه کسی بود صدا زد سهراب!
آشنا بود صدا، مثل هوا با تن برگ!

او که مطهر نیست با همه چیز غریبه است. برو آشنا شو!

 

 

  • Share/Bookmark