نمی دانم چه شده که به وبلاگ روی آورده ام.شاید می خواهم یاداشتهایم را با دیگران شریک شوم، شاید هم چون همیشه نه می دانم چه می کنم و نه می دانم چه می نویسم!!

گفتن از عشق تو سخت است و سکوت

چه بسا سخت تر است

قصه ام قصه حیرانی کنگی است

که در خواب سحر

پریان شعر سعادت به وی آموخته اند

نه دلش تاب بر آرد به فروبستن لب

نه لبش تاب برآرد

به بیان کلمات!!!

غلامرضا رشیدی تابستان ۱۳۸۱

اما چنان شد که گفتم:

ای آنکه می خوانی این کلمات را، اینجا جواهر ریخته ام بر خاک کلمات. آنان که بر معنا کور سو یی دیده اند نعره میزنند چون می گذرند بر این کلمات.

روزگاری پیشتر در جدال بودم بر باور کلمات که چگونه بار هستی بر این چهار پای چلاق می رود. روزگاری دگر کلمات به رقص آمدند، چو غزالانی تیز تک که هر لحظه دگرگون می نمودند در جست و خیز، به تیر حال صید این قال و مقال کرده ام.چنان که می نمایند نیستند، که خاک و جواهر در هم آمیخته و تنها او که بوی نافه می شناسد شاید که خال غزال در نقش خیال باز بیند.

بگذار مخفی نماند که چندیست که چهار پای چلاق در راهی مانده و سر به سویی دگر کرده و من ، در معنا گویی بر سمندی می رانم که در جابجایی اش کلمه فرصت تجلی نمی یابد.

در کلام مست گفته ام که نگفتم و گسست.

این سمند تیز پا بار برنمی دارد. دست که دراز میکنم به چیدن، یکی از صد هزار در دست می ماند و الباقی گویی که هزار سال جا مانده اند و کلام منعقد نمی شود. هدیه آورم شطح می شود در معنا.

شاید که زمان زیبنده ی گفتار نیست یا برعکس. شاید که شایسته ی سکوتم، شاید!

ای آنکه بر من می گذری. گویا که از کنار دیواری در خلوت می گذری. گر در تو شوقی هست فریادی کن بر این دیوار

تو را به صدای تو پاسخ می گوید.

یک چند ساکت خواهم ماند.شاید که دیوار فرو ریزد. شاید که حجابی نو بر این حجاب ها آید یا شاید پرده ای فرو افتد.

بر عمل چنان خواهم ماند که یعنی هر آنچه تو بگویی در معنی، ای آنکه نیاز میخری به ناز به صد کرشمه ساز مرا بنواز.

غلامرضا رشیدی

شهریور ۸۸

بدرود تا آغازی دوباره!

“قومی مقلد دل اند، قومی مقلد صفا، قومی مقلد مصطفا، قومی مقلد خدا. از خدا روایت کنند. قومی هم مقلد خدا نباشند، از خدا روایت نکنند، از خود گویند.”(شمس) قل لوکان البحر مداد لکلمات ربی..

وچنان شدم دوباره به تسلیم  که:

آی آنها که کفر مرا خواندید، ایمان مرا بخوانید!

آی مردم مسلمان شدم در این شب قدر، من تازه مسلمانم، با من عهدی نو بست به شور اشک. به عاشقی مرا تسلیم می خواهد.

آنچه بر من گذشت، بماند. هزار شادباشم گویید که بر کاشی مینا میروم. شعر مجسم به چشمم می ریزد.

تمام چشمان عالم بر این ضیافت کافی نیستند برای سیر دیدن. شراب می دهد در نوازشی بکر!

با من چه کنی شاها!؟

با من چه کنی!؟

سوگند که گذشتم از کراهت، اقرار می کنم به مسلمانی. آی مردم، من تازه مسلمانم. شهادت میدهم خدایی نیست جز خدایی که نیست جز او.

هزار تهنیتم گویید که بر کاشی مینا میروم. کاشی کاشی به تعداد نفسهایم. به جان بر این عهد نو خواهم ماند. که بر عشق، عاشق شده ام.

عشق بازانیم بی سر، شاها با یاران بی سر چه می کنی؟

بی سر چگونه ببویمت؟ ببوسمت؟ دستانم کو؟ چگونه بنویسمت؟

کجا بیایم؟  پاها یم کو؟

کاشی مینا، وااااااااااااای، کاشی مینا !!

تهنیتم گویید دوستان تهنیتم گویید، بر کاشی مینا میروم. بر اشکم منگرید که سراسر شوق است. کو چشم کو اشک، چه میگویم؟ این قطرات از کجاست؟

آری می نوسیم دوباره  تا این خروشان بکر در من نماند. هرکه را بدرود گفته ام، درود میگویم. هر که از من رنجیده، بر این عهد تازه سوگند، بر من بخشش عطا کند. در من تمنایی از جنس گفتگو نیست. مرا به گفتار مخواهید و مخوانید. چگونه تاب بیاورد گنگی گفتگو را !؟

وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَهٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ

… درختان زمین قلم شوند و….