بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘فارسی نوشته ها’

تنها

۲۴ بهمن ۱۳۸۹ ۲۸ دیدگاه

گفتم دوری می کنی از من، رها می کنی مرا در تنهایی!
گفت طریق معرفت طریق تنهایی ست!

گفتم دست یار با جمع است و جمعیت یکدل گویی در نمازند به جماعت!
گفت در نماز جماعت جمع رو به اویند او رو به جمعیت!

گفتم پس حکایت تنهایی چیست؟
گفت نزدیکتر از حبل الورید، چنان به تو نزدیک است که در مقایسه، هر جمع نزدیکی، دور می نماید. نزدیکترین دوستان و یاران در مقایسه ی این نزدیکی چه بسیار دورند از تو!!

همیشه تنهایی در خلوت معشوق!
سخت تنهایی! اگر میان هزاران هزار به نماز باشی باز این خلوت توست با معشوق!
می کِشد و می کِشی، می کشی و می کِشد!

تنهایی چنان که کسی نیست تا بیاموزی از او شیوه های دلبرانه را! هر چه هست شیوه ی دلبرانه اوست!
تنهایی چنان که کسی نیست تا با او بگویی از شیوه ی دلبرانه دوست! فرصت گفتن نمی یابی حتی! سرّ عاشقی چنین است که نگفته مانده تا کنون!
اسرار دلبرانه از این روست که در راز و رمز است!
دلبریهای بی بدیل دلبرانه همواره در پس پرده است!

گفتم مردد شدم میان تنهایی و جمع!!
گفت شوق تنهایی ما کجا و شوکت و معشوق کجا!؟ در کشاکش کشیدن و کشیده شدن، لحظه ای نمی گذرد که هرچه هست در تو، نثار می شود، هیچ ات می کند به اشتیاق و شوق نثار، نیست می شوی در تنهایی خویش در خلوت معشوق!! می شوی سراپا شوق، سراپا اشتیاق، سرا پا معشوق!

در جمعی اگر باشی شاهد و مشهود بزم آنها یکی ست!  معشوق شان یکی ست، بی آنکه رقیب هم باشند!
پاکانی اند پاکباخته، خویشتن خویش به پای معشوق انداخته، به تنهایی خویش ساخته و تا مرز جنون تاخته!
تنهایانی که در تنهایی خویش چنان دیوانه معشوق شده اند، که خود شده اند معشوق، نه در آنها پایی مانده به رفتن، نه تنی مانده به ماندن، هیچ ِ هیچ شده اند درتنهایی خویش، در خلوت معشوقی تنها!

گفتم مرا ببر به بزم تنهایی این جماعت!
گفت تنها باید رفت!!
گفتم چگونه!؟
گفت به جماعت شو!!
گفتم چگونه!؟
گفت در تنهایی خویش!!
گفتم هیچ در وادی تنهایی بوده ای؟
گفت بوده ام در وادی تنهایی، “بوده ام” واژه ای واژگونه است! نبودم! هیچ چیز نبود آنجا تا به آن بسنجم، بگویم، بازگو کنم، به کلمه نشد که فرصت دهم تا منعقد شود. باز آمده ام بی آنکه حتی کلمه ای هدیه آورده باشم. چیزی دیگر است آنجا! چیزی دیگری آنجا! کلامی اگر فرصت بیان بیاید دیگر آنجا نیستی! اینجایی! اینجا!
گفتم چرا چنین است؟
گفت واژه در وادی تنهایی، عمل است، کلمه نیست، حروف نیست، هرچه هست آنجا عمل است، حرف نیست، شدن است، گفتن نیست، گفتنی نیست! با تو از ناگفته های نگفته چگونه بگویم!؟

گفتم دیوانه میکنی مرا، رهایم میکنی در تنهایی!!
گفت طریق معرفت طریق تنهایی ست!

غلامرضا رشیدی
بهمن ۸۹

Print Friendly

طرب

۲۳ دی ۱۳۸۹ ۴۳ دیدگاه

گفتم در بودن تو، طنینی هست اینجا که سرخوشم می کند!
گفت شب کوهستان و ماه و صدای رود، ساحرانی قهارند!

گفتم شبان بسیاری را سپری کرده ام، با تو و بی تو! با تو اما رود و کوهستان را طنینی دگر است. با من صادق باش در این خلوت بکر شبانه!

گفت من طربم! طنین این طرب سرخوش ات می کند.

گفتم چه می کنی با من!؟
گفت تواتری در تو هست، آن را متجلی می کنم در پیرامون تو،  خود را می شنوی، مشعوف می شوی.

گفتم در من این تواتر از کجاست و در تو آن طرب از کجا؟
گفت هرچه در هستی هست، تجلی آگاهی ناب است. تواتر آگاهی ناب در سطوح مختلف، تجلیاتی گوناگون پدید می آورد. شنیدار شو تا بشنوی همنوازی بی بدیل هستی را!

هر چه در هستی هست در آن تواتری،  و هر چه با آن تواتر همنوا شود، طرب آن خواهد بود. در تو تواتری هست، با تو همنوا که می شوم، گویی مطرب تو شده ام، طنینی خوش را ادراک میکنی.

گفتم فقیهان بد گفته اند از موسیقی و مطرب!؟
گفت گر چه بسیاری شیطان را به علومی نقلی شناخته اند، اما شنیدار که باشی نیک می دانی که در دل، تواتر شیطان آنگاه که یاد خدا نباشد، تواتر غالب است. طرب در چنین تواتری، طنین شیطان است. حرام اش کرده اند در برائت جستن از شیطان.

گفت سالکان شنیدار، موسیقی هستی را می شنوند. هر آنچه در آن مرض باشد. از طنینش پیداست. گر طبیب حکیم باشی نبض هستی بدست توست!

گفتم از من چه می شنونی؟ یک صدا!؟ یک ساز!؟ در من چه نواخته می شود؟ که می نوازد!؟

گفت در تو هر عنصری نوای خویش را می نوازد. یک همنوازی بکر، ناب و منحصر، هر عنصری که همنوازی نکند محکوم به فناست. یا مرده است، یا خواهد مُرد. هر عنصری که زاده شود بی گمان سازی نو را در این همنوازی خواهد نواخت. تو اما خود در این هستی عنصری بی بدیلی که نوای خود را می نوازی در همنوازی عظیم دیگری با هر آنچه که در پیرامون توست و آنچه می نوازی تو را بر این تخت نشانده که نشسته ای!

گفتم چگونه تواتر مرا تقلید می کنی به این طنین طربناک تا خوشایند من باشد؟
گفت مرده بودی تو! به تواتر خویش تار تو را زخمه زدم، همنوای من شدی گمان میکنی همنوای تو شده ام!

گفتم چگونه چنین کردی؟ مسیحایی مگر؟
گفت هر نی به دمیدنی ناله ای سر می دهد، نالان، نشنیده ای که از روح خود در تو دمید!؟ نشنیده ای که صور اسرافیل به گاه رقص رستاخیز چه خواهد کرد!؟ رقصی از مرگ زندگی، به تواتر نفخه ای می میراند و زنده می کند! گفت تو را حلال کردم! ساز آدمی آنگاه که حلال شود، کوک آن چنان کوک است که با تواتر سرچشمه آگاهی ناب همنوا می شود. و آنکه حلال نیست تواتر شیطان را همنوایی خواهد کرد.

گفتم چگونه!؟
گفت گوش کن! دلهای همنوا شده با شیطان با تواتر او در حال نواختن اند. گوش کن!

شنیدم، مدهوش شدم! بصورتم سیلی زد که هان برخیز، مغرور حس حلال نشو که تواتر شیطان سخت فریبنده است! سحرت می کند! نغمه ای هست که تو را می میراند و نغمه ای که زندگی ات می بخشد، گوش خود را به هر نغمه ای مسپار!
پیغام سروش به علم خیال، موسیقی و طرب است؛ مَحرم شو تا بشنوی تا شنیدار شوی!
حیران شدم که براستی کی ام من!؟ خدایا دلهای ما را گمراه مکن، پس از آنکه هدایت کردی ما را!

غلامرضا رشیدی
دی۸۹

پی نوشت:

بسیار مشتاقم تا تشکر کنم و قدر بدانم کلام آشنا را که گفت:

چه کسی می داند “موسیقی روح” یعنی چه ؟
گویند روح با طرب به کالبد شد !
حال آن که روح را کَس ندیدست و دیدنی نیست و ندیدند که با طرب چگونه همراه شدست.
اما طرب، خود روح بود که در کالبد شد و آن ساکن را به رقص درآورد… و انسان به میانه آمد !
و هر نَفَس که رقصی ست و هر جنبش نگاه !
با آن کالبد ضرب آهنگی همراه شد تا آنگاه که خاک شود و در مرکز وجودش قرار گرفت ، آنجا که بر تمام کالبد تسلط و دستیابی ست .

با هر حال که در وصف آید و نیاید ضرب آهنگیست ، که طبیبان این مهم نیک دانند و از آن ، حال کالبد بازشناسند و درمان همی کنند.

نَفَس و نبض و پلک هر آن، گوشه ای نوازند بدیع و به آن رقصند و به رقص آرند…

و در این میانه همسرایان و همنوازان بسیــــــــــــــــــــــار یابی .

Print Friendly